۳۱ شهریور ۱۳۹۹،‏ ۱۴:۳۰
کد خبرنگار: 2355
کد خبر: 84144234
۰ نفر
جنگ تحمیلی و خاطرات خبرنگاران ایرنا از آن

تبریز - ایرنا - هفته دفاع مقدس یادآور هشت سال مقاومت و ایستادگی ملت ایران در برابر دشمنان اسلام، انقلاب و نظام و دفاع جانانه این ملت غیور از اسلام و آرمان های رهبرکبیر انقلاب اسلامی است...

خبرنگاران بر اساس رسالت ذاتی خود وظیفه ای بردوش دارند که اطلاع رسانی بخش بارز آن است، آنان برای ثبت و ضبط رخ دادها پای صحبت های مسوولان و مردم می نشینند و کمتراتفاق می افتد که خود سوژه ای برای رویدادی باشند، ولی امروز 31 شهریور که در تقویم ملت ایران به عنوان آغازین روز جنگ تحمیلی به ثبت رسیده است، پای صحبت ها و خاطرات خبرنگاران ایرنای مرکز تبریز، نه به عنوان خبرنگار بلکه به عنوان قشری از این جامعه ولایی می نشینم...

از رییس ایرنای مرکز آذربایجان شرقی در خصوص اینکه چگونه و از کجا خبر آغاز جنگ را شنید، جویا می شوم که می گوید: دقیق به خاطر دارم 31 شهریور سال 59 بود که برای دیدن فیلم به سینمای 'متروپل' تبریز رفته بودم که با صدای آژیر همگی از سینما بیرون دویدیم.

یعقوب اسماعیلی که در آن زمان 18 سال بیشتر نداشت، ادامه می دهد: با تجمع مردم در خیابان متوجه شدیم که هواپیماهای متجاوز عراقی فرودگاه تبریز را هدف قرار داده اند.

وی می افزاید: نیروی هوایی عراق با چند فروند میگ فرودگاه تبریز و باند پرواز را هدف قرار داده بود و با وجود اینکه باند فرودگاه مورد اصابت بمب های عراقی قرار گرفته بود جنگنده های ایرانی در مدت کمی پس از حمله برای دفاع و مقابله از زمین بلند شدند.

اسماعیلی اظهار می کند: در آنروزها از طریق مساجد اعلام شد که نیاز شدید به دارو و وسایل کمک های اولیه وجود دارد که مردم هرچه در خانه ها داشتند از قبیل پنبه، دارو، گازهای استریل و لوازم و تجهیزات کمک های اولیه را به وانت هایی که به محلات برای جمع آوری آمده بودند، اهدا کردند.

وی ادامه می دهد: در زمان جنگ پنجره تمام خانه ها به طور کامل با پلاستیک های ضخیم سیاه رنگ پوشانده می شد تا نورچراغ از خانه به بیرون نرود چرا که جنگنده های عراقی که اکثرا میگ 25 بود می توانست از 25 هزار پایی حتی نور یک کبریت کوچک را شناسایی و محل را مورد بمباران قرار دهد.

دبیر خبر ایرنای مرکز آذربایجان شرقی نیز که در آن ایام در شهر ارومیه ساکن بود از خاطراتش این چنین می گوید: 31 شهریور بود که چند هواپیما از نزدیک ارومیه گذشتند و بعد از چند ساعت اعلام شد که عراق به ایران حمله نظامی کرده و تازه متوجه شدیم که آن ها هواپیماهای عراقی بودند که فرودگاه تبریز را مورد بمباران قرار دادند.

محمد رستگار که در آن زمان 13 سال بیشتر نداشت، ادامه می دهد: با شروع جنگ تحمیلی تمام شهرهای اطراف ارومیه مورد بمباران جنگده های رژیم بعثی قرار گرفته بود، ولی در این میان به شهر ارومیه حمله ای صورت نگرفته بود و این خود موجب ایجاد شایعات فراوانی از جمله اینکه خاله صدام در این شهر زندگی می کند و به همین دلیل صدام کاری با ارومیه ندارد، شده بود.

وی اضافه می کند: تا اینکه بالاخره در سال 61 یا 62 بود که شش یا هفت نقطه پرجمعیت و پرتردد ارومیه مورد حمله جنگنده های عراقی قرار گرفت و مردم بسیاری شهید و زخمی شدند و پس از این حمله مردم شهر به باغ های اطراف ارومیه پناه می بردند.

رستگار می گوید: سال 61 هنگامی که 15 ساله بودم تصمیم گرفتم به جبهه بروم، با وجود مخالفت های بسیار بالاخره مادرم راضی شد و من به عنوان نیروی بسیجی به پیرانشهر اعزام شدم.

وی با بیان اینکه دومین روز حضور من در پیرانشهر و جبهه های رزم حق علیه باطل مصادف با شروع عملیات والفجر مقدماتی بود، ادامه می دهد: من پس از چهار ماه حضور در جبهه به ارومیه برگشتم.

دبیر خبر ایرنای آذربایجان شرقی می گوید: دومین بار تیرماه سال 66 به عنوان راننده آمبولانس عازم جبهه شدم و اینبار به منطقه سردشت اعزام شدیم روزها برای اینکه جنگنده های رژیم بعثی آمبولانس ها را شناسایی نکنند در جنگل ها استتار می کردیم.

وی ادامه می دهد: هفتم تیرماه بود که چهار نقطه پرازدحام سردشت مورد بمباران شیمیایی قرار گرفت، در این حمله بسیاری از ساکنان غیرنظامی شهر شهید و زخمی شدند و بازماندگان نیز در معرض گازهای سمی قرار گرفته و مسموم شدند.

رستگار اضافه می کند: در آن هنگام ما در جنگل حضور داشتیم که به محض اعلام وضعیت به سردشت رفتیم در شهر ولوله بود هنوز یکی از بمب ها باز نشده بود، ولی گاز آن در حال نشت بود.

وی ادامه می دهد: تعداد زخمی ها بقدری بود که آمبولانس ها مسوولیت حمل زخمیان بدحال را برعهده گرفتند و بقیه با اتوبوس و مینی بوس به بیمارستان های ارومیه و شهرهای اطراف آن و حتی به تبریز انتقال می یافت.

این جانباز 25 درصد جنگ تحمیلی می گوید: سه مجروح بدحال را به بیمارستان منتقل کرده بودم و هنگام انتقال چهارمین مجروح بود که پشت فرمان آمبولانس هوشیاری خود را از دست دادم و به شدت با دیوار برخورد کردم و وقتی به خود آمده و چشمهایم را باز کردم در اتوبوس بودم.

وی افزود: هنوز کاملا به هوش نیامده بودم ولی می توانستم تشخیص دهم که داخل اتوبوس مجروحان هستم و کمی که به اطراف نگاه کردم تابلوی بیمارستان 29 بهمن تبریز را دیدیم و یک ماه در بستر بیماری با عوارض شیمیایی مجادله کردم.

رستگار گفت: پس از این مدت اینبار خالصانه تر و عاشقانه تر به جبهه بازگشتم و تمام توان خود را برای پاسداری از خاک و ناموس میهنم و آرمان های رهبر کبیر انقلاب و سرفرازی پرچم اسلام به کار گرفتم.

وی که در عملیات نصر پنج و نصر هفت به عنوان یکی از نیروهای اطلاعات عملیات حضور داشت، می گوید: وظیفه نیروهای اطلاعات عملیات، شناسایی محل تجمع نظامیان عراق، پادگان ها، استحکامات، تاسیسات، ماشین آلات و تجهیزات نظامی دشمن را بر عهده داشت و حتی تا عمق 50 کیلومتری خاک دشمن نفوذ می کردیم.

خبرنگار بازنشسته ایرنا نیز در این خصوص می گوید: هنگام شروع جنگ به عنوان خبرنگار در ایرنای تهران فعالیت داشتم که سال 63 برای بردن و اهدای هدایایی به سربازان خط مقدم از طریق خبرگزاری نام نویسی کردم.

سیده علویه موسوی ادامه می دهد: سه اتوبوس به منطقه اعزام شد که یکی از این اتوبوسها را به 13 خانومی که ثبت نام کرده بودند اختصاص دادند و ما به سرپرستی قایم مقام مدیرکل وقت ایرنا آقای حسینی عازم کرمانشاه شدیم.

وی اضافه می کند: دریکی از مساجد کرمانشاه اسکان یافتیم و در آن محل با آیت الله اشرفی اصفهانی (ره) که امام جمعه وقت کرمانشاه بود دیدار و گفت و گو کردیم که ایشان در آن دیدار نخستین صفحه دفتر خاطرات جبهه من را با دست خط خود متنی نوشته و امضا کردند.

موسوی می گوید: از کرمانشاه به سمت گیلان غرب به راه افتادیم و در آنجا به گروه های هفت نفره تقسیم شدیم تا به خط مقدم اعزام شویم ولی آقای حسینی مخالف اعزام بانوان به خط مقدم بود که با اصرار و پافشاری ما بالاخره راضی شد ما عازم خط مقدم شویم.

وی اظهار می کند: گروه هفت نفره ما متشکل از یک سرباز، سرهنگ آشوری و پنج تن از بانوان کارمند خبرگزاری جمهوری اسلامی به سوی تنگه حاجیان که در ارتفاع بسیار بلند قرار داشت، راهی شد.

خبرنگار بازنشسته ایرنا می گوید: مسیر تنگه بسیار خطرناک و صعب العبور بود و هر لحظه امکان سقوط وجود داشت و اکنون که به آن مسیر فکر می کنم از شدت ترس موهای تنم سیخ می شود ولی در آن زمان عشق به ولایت و قدرت الهی توان حرکت به ما داده بود و هیچ ترس و دلهره ای در آن لحظات نداشتیم.

وی ادامه می دهد: هنگامی که بالای تنگه رسیدیم رزمندگانی که در این تنگه حضور داشتند از دیدن ما بسیار متعجب شدند و اظهار کردند: حضور شما بانوان در این مکان صعب العبور به ما روحیه ای دو چندان داد تا برای حفظ خاک و ناموس و انقلابمان و دفاع از آرمان های رهبر عزیزمان تا پای جان بجنگیم و هرگز خسته نشویم.

موسوی اضافه می کند: یک ساعتی که در تنگه حضور داشتیم به ما گوش زد شد به هیچ عنوان نباید بلند شده و راه رویم چرا که در تیررس دشمن قرار می گیریم از دوربین های آنان عراقی ها را که در پشت تنگه حضور داشتند را رصد کردیم و پس از نوشیدن چای با این رزمندگان وداع گفتیم و به پایین تنگه برگشتیم.

وی افزود: در دامنه کوه که در تیررس دشمن قرار داشت هنگام بازگشت یکی از همراهانمان مورد اصابت گلوله دشمن قرار گرفت و زخمی شد.

از یکی دیگر از جوانان نسل انقلاب که به عنوان نیروی خدماتی این مرکز سال هاست فعالیت می کند، در خصوص روزهای ابتدایی جنگ می پرسم که می گوید: در آن زمان من در شهر زنوز از توابع شهرستان مرند سکونت داشتم و خبر حمله به ایران و فرودگاه تبریز را از طریق اخبار شنیدم.

جعفر اولاد غفاری ادامه می هد: زمان جنگ زنوز بسیار آرامتر از تبریز بود و اغلب تبریزی ها برای در امان ماندن از حمله هواپیماهای متجاوز عراقی به زنوز پناه می آوردند ولی من درسال 62 برای کار به همراه همسر و فرزندانم به تبریز کوچ کردم و به عنوان نامه رسان به استخدام خبرگزاری جمهوری اسلامی دفتر تبریز درآمدم.

وی با بیان اینکه شدت حملات به تبریز به حدی بود که خانواده ام را به زنوز فرستادم و خود در تبریز ماندم، ادامه می دهد: در آن زمان تمام پنجره ها را به خوبی پوشانده بودیم تا نوری از داخل خانه ها به بیرون نرود و دشمن بسیاری از نقاط تبریز را ازجمله فرودگاه، پالایشگاه و دانشگاه تبریز را مورد حملات و بمباران های هوایی قرار داده بود.

خبرنگار ایرنا نیز می گوید: روزهای بسیار سخت، ترس آور و بدی را از دوران جنگ هشت ساله به یاد دارم، اینکه شب ها نگران سر به بالین گذاشته و هیچ تضمینی برای زنده ماندن در روز بعد نداشتیم.

سید یحیی مرتضایی ادامه می دهد: اوایل جنگ هنوز بمباران شهرها زیاد نبود اما در ماه های پایانی جنگ شهرها از جمله تبریز زیر شدیدترین حملات جنگنده های عراقی قرار داشت و به یاد دارم که در یکی از روزهای این دوران شش بار تبریز مورد حمله قرار گرفت و وحشت مردم را فرا گرفته بود.

وی اضافه می کند: در یکی از همین شب ها بود که هواپیماهای عراقی محله درب سرخاب تبریز را مورد هدف قرار داد که ترکش های آن به منزل ما نیز پرتاب شد.

وی با بیان اینکه بیشتر مردم خانه های خود را ترک و به روستاها و شهرهای کوچک می رفتند، افزود: ما به همراه فامیل و اقوام به روستای امند در 20 کیلومتری تبریز نقل مکان کردیم.

وی ادامه می دهد: به خوبی بیاد دارم در روزهای سرد زمستان سال 66 بود که شاید بیش از نیمی از مردم تبریز همچون ما منازل خود را ترک کرده بودند تا از بمباران رژیم بعثی عراق در امان باشند.

دیگر خبرنگار ایرنا نیز می گوید: روستای ما ' هرزند جدید' واقع در شهرستان مرند در زمان جنگ بسیار آرام بود و ما حال و هوای جنگ را فقط از طریق رادیو و خانواده های جنگ زده ای که به این منطقه می آمدند، می شنیدیم.

نعمت مرادپور ادامه می دهد: در زمان جنگ اکثر خانواده های تبریزی برای در امان بودن از حملات هوایی به شهرستان مرند پناه می بردند و ما با دانش آموزان شهری که برای عقب نماندن از قافله درس و تحصیل به مدرسه می آمدند آشنا می شدیم.

وی افزود: بخاطر حال و هوای جنگ و اینکه آنها مهمان ما بودند با دانش آموزان شهری رفتار خوب داشتیم حتی نان و پنیر و لقمه مان را در زنگ های تفریح با آنها تقسیم می کردیم.

مرادپور ادامه می دهد: برخلاف شهری ها که موقع اعلام آژیر قرمز ترس و وحشت بر آنها غلبه می کرد، من که در آن زمان کودک پنج شش ساله بودم شنیدن صدای آژیر خطر برایم شعف انگیز بود و این ناشی از معصومیت کودکی بود که نمی فهمیدم جنگ چیست و چرا جنگ؟!

خبرنگار دیگر ایرنا نیز می گوید: تمام خاطرات زمان کودکیم پر از اضطراب و دلهره ای است که از صدای آژیر و بمباران هواپیماهای عراقی دارم.

عیسی عطاپور ادامه می دهد: در آن سال ها که کودکی بیش نبودم به جای اینکه شب ها آرام و راحت و بی دغدغه به خواب عمیقی فرو روم، با صدای آژیر به اجبار خانواده باید بیدار می شدم و در پناهگاه و یا حیاط خانه حضور می یافتم.

وی اظهار می کند: سوز و سرمای زمستان های تبریز بر همگان آشکار است و در آن سال ها گاهی مجبور بودیم در دمای 17 درجه زیر صفر در حیاط خانه ساعت ها منتظر آژیر سفید باشیم.

عطاپور می گوید: در مدرسه به جای اینکه تمام حواسمان به معلم باشد اغلب ترس و دلهره از این داشتیم که اکنون جنگنده های رژیم بعثی مدرسه و کلاس درس ما را مورد هدف قرار خواهند داد.

وی افزود: خوب به خاطر دارم که یکی از هواپیماهای جنگنده عراقی در محله ' دوه چی' تبریز سقوط کرد و من به همراه بچه های محل به دنبال دودی که به راه افتاده بود رفتیم و قسمتی از لاشه هواپیما را با خود برداشته و چند روزی با آن بازی می کردیم.

وی با بیان اینکه در آن زمان ها کمتر کسی ادامه تحصیل می داد، می گوید: یکی از خاطرات و یادگاران من از آن دوران سیاوش پسر همسایمان است که دیپلمه بود، او با شروع جنگ به جبهه رفت و پس از شش ماه حضور در جبهه به دیدن خانواده اش برگشت.

وی اظهار می کند: هنگام بازگشت به جبهه پوکه گلوله ای را که بر گردن خود آویزان کرده بود به عنوان یادگاری به من داد و رفت و این رفتن و دیدن آخرین دیدار بود و تا کنون از وی هیچ خبری نیامده و او به عنوان یکی از مفقود الاثرهای جنگ تحمیلی است.

خبرنگار دیگر ایرنا که در زمان شروع جنگ تحمیلی در تهران زندگی می کرد، در این خصوص می گوید: 10 ساله بودم که جنگ شروع شد و بمباران های تهران توسط هواپیماهای رژیم بعثی عراق را به خوبی به یاد دارم.

پرویز انصاری ادامه می دهد: خاطره ای که از آن دوران در ذهن دارم این است که هنگام به صدا درآمدن آژیر خطر به جای رفتن به پناهگاه، به پشت بام ها می رفتیم و مسیر حرکت هواپیماها و گلوله تیربارهای مستقر در پشت بام مساجد، مراکز نظامی و انتظامی را تماشا می کردیم.

مهتاب واعظی پور، مسوول امور عمومی ایرنا در تبریز نیز می گوید: واژه هشت سال دفاع مقدس مرا به یاد ایام کودکی ام که توام با ماموریت های طولانی پدرم در جبهه های شمال غرب و جنوب کشور و بمباران های شهرهای استان، آواره گی های مردم، انتقال مردم شهر به روستاها و ترس از ویرانی خانه هایشان توسط هواپیماهای عراقی و پناه گرفتن در سنگر هایی که خودمان درحیاط درست کرده بودیم و رشادت رزمندگان و ایثارگرانی می اندازد که بی منت رفتند تا ما در آرامش زندگی کنیم.

خبرنگار دیگر ایرنای تبریز نیز می گوید: یکی از چیزهایی که از دوران هشت سال دفاع مقدس در خاطرم مانده آژیرهای طولانی مدتی است که با عناوین وضعیت سفید، زرد و قرمز از تلویزیون و رادیو خانه و مدرسه پخش می شد.

سعید زارع با بیان اینکه خانواده من در آن دوران ساکن کرج بودند، ادامه می دهد: به خاطر می آورم که در مدرسه با کمک معاونان و دیگر دانش آموزان کیسه های بزرگی را از شن و ماسه پر کرده و سنگرهایی در دو گوشه حیاط مدرسه شهید چراغی ساخته بودیم.

وی همچنین به قلک هایی که در مدارس برای جمع آوری کمک های نقدی به رزمندگان در جبهه ها اشاره می کند و می افزاید: نوارهای ضربدری شکل شیشه ها را نیز به خاطر دارم.

وی همچنین ادامه می دهد: یک بار در سفری که به تبریز داشته و مهمان خانه عمویم بودیم به یاد دارم که وضعیت قرمز اعلام شد و ما به زیرزمین خانه پناه بردیم. پس از اینکه وضعیت سفید اعلام شد به همراه پدر و عمویم به بالکن خانه رفتیم تا ببینیم کدام نقطه از تبریز بمباران شده است. به خاطر دارم که پس از مشاهده دود سیاهی که از دور دست ها دیده می شد پدر و عمویم گفتند که پالایشگاه تبریز را زده اند.

خبرنگار دیگر ایرنای تبریز نیز می گوید: آن زمان ها مردم کمتر با ترس آشنا بودند و زمانی که حمله هوایی می شد، ابتدا زن ها، بچه ها و سالمندان به کمک جوانان در پناهگاه هایی که پیش بینی شده بود اسکان موقت داده می شدند و اگر به کمک های مردم نیاز بود مردم اصلا دریغ نمی کردند.

پیمان پاکزاد ادامه می دهد: بیشتر مردم شب ها بجای پناه گرفتن در زمان وضعیت قرمز هواپیماها را برای یکدیگر نشان می دادند و هر زمان که کمبود گروه های خونی برای کمک به مجروحان بمباران و رزمندگان اسلام نیاز می شد، مردم برای کمک صف می کشیدند.

وی اضافه می کند: یادم نمی رود روز و شب هایی که مردم در مساجد برای پشتیبانی از رزمندگان مربا، ترشی، نان و کمک های مردمی را جمع آوری و ارسال می کردند.

پاکزاد همچنین با اشاره به شب های بمباران هواپیماهای بعثی می گوید: شبی که آژیر وضعیت قرمز پخش می شد مادرم دستم را گرفت تا از طبقه دوم مرا به جایی برساند که احساس امنیت کنم از آنجایی که شیطنت کودکیم گل کرده بود، هنگام پایین آمدن خودم را به بیهوشی زدم تا در آغوش مادرم به پناهگاه برویم.

وی اظهارکرد: مادرم که خودش را گم کرده بود از دیگران کمک خواست و من هرچه می گفتم حالم خوب است مردم بدون توجه به سخنانم مرا به سمت بهداری محله هدایت کردند و پس از این ماجرا مادرم چند روزی با من حرف نمی زد.

آنچه که در تمام این گفت و گوها بر آن تاکید شد و همگی بر آن اتفاق نظر داشتند این بود که جدا از زشتی های اجتماعی و فرهنگی و مضرات اقتصادی و سیاسی جنگ برای ملت ها، نباید از مزیت های بسیار بزرگ دوران دفاع مقدس برای ایران اسلامی چشم پوشی کرد، آثاری که این دوران برای کشور ما داشت امروز بیشتر قابل لمس و مشاهده است، پیشرفت های اقتصادی، دفاعی، علمی و همچنین افزایش توان دیپلماسی و چانه زنی سیاسی ایران در معادلات منطقه ای و جهانی از دستاوردهای بسیار مهم دوران دفاع مقدس است.

گزارش از : مینا بازگشا

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 6 =