نفر صدم فهرست قتل های زنجیره ای بودم

تهران-ایرنا- علی حکمت سردبیر روزنامه دوم خردادی «خرداد» در گفت و گو با «پروژه تاریخ شفاهی رسانه های ایران ایرنا» از این که به ناچار روزنامه نگاری را رها کرده و کشاورزی می کند، گله دارد و می گوید: هیچ باغ خوش و خرمی برای من مثل تحریریه روزنامه «خرداد» شوق آفرین نیست، ولی خب اگر آقایان اجازه ندهند که در تحریریه ای سردبیر باشم و کار کنم، انتخاب دومم کشاورزی است.

علی حکمت بیشتر با روزنامه نگاری دوم خردادی شناخته می شود. آنچه از سوی اصلاح طلبان «بهارمطبوعات» خوانده شد و از سوی طیف مقابل دسیسه «روزنامه های زنجیره ای» نام گرفت. ظاهرا این عنوان در مقابل «قتل های زنجیره ای» ساخته شده بود که مطبوعات اصلاح طلب سال های ۷۷ تا ۷۹ نقش به سزایی در افشای آن داشتند. حکمت سردبیری «خرداد» را بر عهده داشت که قرار بود مطالبات دوم خرداد را در حد بضاعت پیگیری کند. روزنامه ای پرمخاطب؛ از آن روزنامه هایی بود که صاحبان دکه می گفتند همان اول صبح تمام می شود. خرداد با قتل های زنجیره ای آمد و مدتی پس از افشای آن توقیف شد. روزنامه «فتح» که شاید قرار بود جای آن را پر کند هم نتوانست چنین کند.

گفت و گوی «پروژه تاریخ شفاهی رسانه های ایران ایرنا» قصد دارد فراز و فرود این روزنامه را از زبان سردبیر آن روایت کند. اما قبل از آن به سراغ سیرفکری سردبیر آن می رود. آن چه در زیر تقدیم می شود ماحصل مصاحبه ای ۴ ساعته در منزل علی حکمت است:

ایرنا: جناب عالی اکنون به کار باغبانی مشغولید. از طرفی سردبیر یکی از معروف ترین روزنامه های دوره اصلاحات به نام «خرداد» بوده اید. بین روزنامه نگاری و زراعت کدام یک را بیشتر دوست دارید؟

حکمت: هر دو خوب است. هردو را دوست دارم برای اینکه هر دو تولید است. تولیدمحض هم هست. من عاشق تولید محض هستم. ولی خب روزنامه نگاری تولید کلمه و فکر می کند و کشاورزی تولید محصولات غذایی. سوال شما را به یک نحو دیگری یک روزنامه نگار عرب از من پرسید. یکی از دوستانم که در دهه ۵۰ در لبنان با هم رفیق بودیم. ایشان بعدها خبرنگار یک رادیو در پاریس شد به نام «اذاعه الشرق» یا رادیوشرق که به زبان عربی فعالیت می‌کرد. ایشان یک بار که به ایران آمده بود به من گفت: قبل از روزنامه خرداد کشاورزی می کردی بعد از تعطیلی خرداد و فتح هم دوباره به کشاورزی روی آوردی. چرا؟

می دانستم این دوستم انگلیسی و فرانسه می داند و خودم هم زبان آلمانی می دانستم. گفتم در زبان های اروپایی کلمات کشت و فرهنگ هم ریشه اند. فرهنگ در انگلیسی culture و در آلمانی Koltur و در فرانسه هم کوولتور خوانده می شود. معنای همه این ها کشت است. ما در روزنامه نگاری کشت اندیشه می کنیم و در کشاورزی کشت غذا.

من عاشق روزنامه نگاری ام. خودم را هم در زمره باغداران موفق می دانم. و می توانم که درختان من از درختان همسایه هایم چیزی کم ندارد. اما هر وقت داخل باغ راه می روم و از کارنامه ام در باغداری خوشم می آید احساس می کنم که نمی تواند مرا اقناع و ارضا کند. هیچ باغ خوش و خرمی برای من مثل تحریریه روزنامه «خرداد» شوق آفرین نیست. همیشه تحریریه روزنامه برای من یک رویاست و به ویژه تحریریه خرداد برایم خیلی دلچسب بود و درآن احساس معنا و هویت می کردم. ولی خب اگر آقایان اجازه ندهند که در تحریریه ای سردبیر باشم و کار کنم، انتخاب دومم کشاورزی است.

ایرنا: چه شد که سردبیری روزنامه خرداد را قبول کردید؟

حکمت: سردبیری را قبول نکردم به من تحمیل شد. (باخنده) موقعی که از نجف به تهران آمده بودم با آقای عبدالله نوری توسط دوستی به نام شیخ عباسعلی روحانی آشنا شدم. من در رفاقت و دوستی ام هیچ وقت جهت گیری های سیاسی و عقیدتی را دخالت نمی دهم. کاری ندارم این شخصی که الان با او دوستم اعتقادش چیست.

وقتی اروپا رفتم چون عرصه مطالعاتی ام بیشتر تاریخ جدید بود یک ذهنیت بدی نسبت به حاکمیت کلیسا بر جامعه پیدا کرده بودم. می دانستم این مساله می تواند در رابطه با اسلام هم باشد. خوش بین به حکومت دینی نبودم. فکر می کردم این نه به نفع خداست نه به نفع خلق خدا. در نهایت آن چیزی که در حکومت دینی قربانی می شود بیشتر از هر چیز دین است.

تاریخ جدید اروپا را خوانده بودم. در آغاز هزاره سوم که از سال ۲۰۰۱ شروع شد خیلی از علمای غرب معتقدند رونق و نفوذ کلیسا و مسیحیت به مراتب بیش از سالهای آغاز هزاره دوم یعنی قرون وسطی سال هایی است که کلیسا در اوج قدرت بود و پاپ ها پادشاه را تعیین می کردند. زندان ها هم دست پاپ ها بود و کلیسا حاکم مطلق بر جامعه بود.

حدود بیست سال پیش مجله اشپیگل چند مقاله جاندار در این باره منتشر کرد. با آمار و ارقام ثابت کرده بود حضور و نفوذ مسیحیت در اروپا در هزاره سومی که واتیکان در یک نقطه کوچک از اروپا محدود شده است و دخالت مستقیمی هم در سیاست و حکومت داری نمی کند به مراتب بیشتر است.

بنابراین من از همان ابتدای انقلاب نتوانستم در درون خودم با این قضیه کنار بیایم که پستی در حکومت جدید بگیرم. برای همین پیشنهاد سفارت و برخی مدیریت ها شد ولی نتوانستم آن را بپذیرم. با این که نظام را قبول داشتم و آن را رسمی می دانستم.

تعریفی که از شخصیت خود داشتم یک آدم فرهنگی بود. برای گذارن زندگی گاهی پروژه های تحقیقاتی قبول می کردم که بیشتر مربوط به تاریخ می شد. یادم است برای وزارت دفاع پروژه هایی چون تاریخچه اسلحه گرم در ایران انجام دادم. تا این که آقای خاتمی رییس جمهور شد. به محض این که ایشان رای آورد من و بعضی دوستان یک اتوبوس گرفتیم و از ایران رفتیم.

ایرنا: چرا؟

حکمت: ما حدس می زدیم که در روزهای ابتدایی کار آقای خاتمی قرار است پست تقسیم شود. می دانستیم که سراغ ما هم می آیند. چون قبلا با آقای خاتمی کار کرده بودیم و به نوعی دم دست ایشان هم بودیم.

ایرنا: به اتفاق چه کسانی از ایران رفتید؟

حکمت: آقای مقدم که بعد از آقای خاتمی امام مرکز اسلامی هامبورگ شده بود و الان مسوول بخش روابط بین الملل موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی است. خدا بیامرز آقای محمدمنهاج که مدتی سفیر ایران در استرالیا و نیجریه و لیبی بود. آقای محمد شریعتی دهاقانی که معاون آقای محتمشی در وزارت کشور بود، معاون آقای خاتمی در وزات ارشاد بود. خواستیم با خانواده هایمان به حج عمره برویم عربستان ویزا نداد. به سوریه رفتیم و مدتی هم در ترکیه بودیم و آن جا را گشتیم. تا پست ها تقسیم شد و آب ها از آسیاب افتاد. دولت اصلاحات که کامل مستقر شد گفتیم حالا دیگر می توانیم نفس بکشیم و به ایران برگشتیم.

ایرنا: آقای عبدالله نوری را کی دوباره ملاقات کردید؟

حکمت: بله. شبی در حسینیه شماره ۲ جماران روضه برپا بود. پای منبر آقای محتشمی پور نشسته بودم که شخصی آمد و گفت آقای نوری می گوید می توانی بیا پیش من. آن روزهایی بود که آقای نوری از وزارت کشور استیضاح و برکنار شده بود. نزد ایشان رفتم. گفت حکمت خبری از ما نمی گیری؟

گفتم: راستش را بخواهید دور دوستانم را تا وقتی که وزیر و وکیل هستند خط می کشم.

گفت: خوب من که دیگر از وزارت افتاده ام؟ آدرسی به شما می دهم فردا یک سری به من بزن.

نشانی ساختمانی در خیابان جردن تهران بود. فردا به آن جا رفتم. گفت: بعد از فراغ از کار وزارت بلافاصله مجوز انتشار یک روزنامه را گرفته ام و می خواهم کار مطبوعاتی کنم.

گفتم: خیلی خوب است.

گفت: اگر خوب است بیا کمکم کن.

گفتم: نه. من کار و زندگی دارم.

خلاصه قبول کردم که در جلسات تحریریه روزنامه ایشان که خرداد نام داشت شرکت کنم. آن موقع روزنامه های جامعه و توس را توقیف کرده بود. بسیاری از بچه های تحریریه این روزنامه ها به دفتر خرداد آمده بودند و مشغول آماده سازی و جمع و جور کردن کار بودند. سه تن از دوستان بزرگوار من هم شورای سردبیری خرداد را تشکیل می دادند. آقای محمدعلی ایزدی نجف آبادی که مدتها قبل در رادیو پست داشت. آقای سعید لیلاز و آقای بهروز گرانپایه. من در جلساتی که بین آقای نوری و شورای سردبیری تشکیل می شد شرکت می کردم. هنوز چارت تشکیلاتی خرداد نوشته نشده بود. یادم هست که در یکی از جلسات آقای نوری می گفت غیر از سرویس های اجتماعی، ادب و هنر، سیاسی، ورزشی و بین الملل باید سرویس حوزه هم داشته باشیم.

دوستان شورا چون سابقه طلبگی نداشتند تقریبا پیشنهاد آقای نوری را قبول کردند. اما من مخالفت کردم و گفتم حوزه چه ربطی به روزنامه دارد. این که مثلا فلان آیت الله درس خارج خود را شروع کرد یا بحث هایی که در این کلاس ها می شود و ربطی هم به جامعه ندارد، چرا باید در روزنامه مطرح شود. آقای نوری حرف مرا پذیرفت و قضیه منتفی شد. آن موقع جو خیلی بدی علیه آقای نوری راه افتاده بود. ایشان را به عنوان یک عنصر رادیکال که با بیت رهبری درگیر است می شناختند.

به این ترتیب من در جلسات بین آقای نوری و شورای سردبیری به صورت گاه به گاه شرکت می کردم تا این که آقای نوری گفت من رابط مدیر مسوول با شورای سردبیری باشم. دوستان شورای سردبیری هم دیده بودند که آقای نوری نظرات مرا راحت تر می پذیرد و این موضوع را پذیرفته بودند. مدتی گذشت. هر چه به روز انتشار خرداد نزدیک تر می شدیم احساس می کردم دارم محور بحث ها در خرداد می شوم. یک روز آقای نوری مرا خواست و گفت شما باید سردبیر شوید دوستان شورا هم تمایل دارند که این طور شود. گفتم: هر چند شخصا معتقدم روزنامه باید سردبیر داشته باشد نه شورای سردبیری ولی نمی توانم چنین مسوولیتی را قبول کنم.

ایرنا: چرا چنین اعتقادی داشتید؟

حکمت: من در هفته نامه و ماهنامه معتقد به وجود شورای سردبیری هستم ولی در روزنامه خیر. روزنامه باید فرمانده کل قوا داشته باشد. نمی شود شورای سردبیری راجع به یک تیتر یا یک خبر اختلاف پیدا کند و کار بخوابد. باید یک نفر به عنوان سردبیر حرف آخر را بزند و کار را نهایی کند. اما این که چرا پیشنهاد آقای نوری را نمی پذیرفتم به علت سال ها فاصله گرفتنم از کار مطبوعاتی بود.

خلاصه در آن جلسه نپذیرفتم. تا این که جلسه دومی بین من و آقای نوری برگزار شد. به آقای نوری گفتم من دیگرآن علی حکمتی که شما در مدرسه دارلشفا قم می شناختی نیستم. پوست انداخته ام و عوض شده ام. به خیلی از چیزهایی که شما اعتقاد دارید من اعتقاد ندارم.

گفتم: بالاخره شما جزو این نظام هستید. اگر می خواهید روزنامه داشته باشید باید آدمی را به کار بگیرید که مثل شما فکر کند. البته من اگر پشت میز سردبیری بنشینم سعی می کنم به روزنامه و قوانین مطبوعاتی ملزم باشم، اما این کار برای من سخت است. چون ملاک های ذهنی و عقیده ای شما با من متفاوت است.

آقای نوری گفت: من کاری به این حرف ها ندارم. به تو اعتماد دارم و مطمئنم می توانی از عهده این کار برآیی.

من قبول کردم اما بنا شد من کارهای سردبیری را انجام دهم ولی در شناسنامه روزنامه اسمی از من نیاید. ولی آقای نوری در مصاحبه مطبوعاتی که قبل از انتشار خرداد برگزار کرد اسم مرا به عنوان سردبیر آورد. البته من به ایشان اعتراض کردم ولی دیگر کار از کار گذشته بود. روزنامه شروع به کار کرد. آقای نوری مدیر مسوول و صاحب امتیاز و من سردبیر بودم. هر دو در حوزه علمیه قم درس خوانده بودیم. طرفدار امام بودیم و با شاه مبارزه کرده بودیم. احساس تعهد به جامعه داشتیم و احساس دین به خون شهدا و آرمان های امام می کردیم. آن قدر در کار خرداد غرق شده و به آن عشق می ورزیدم که به مرور احساس کردم خرداد دارد معبد و منبر و محراب من می شود. به این فکر نمی کردم که تیراژ خرداد چقدر است یا نامم سر زبان ها افتاده است. بلکه اعتقادم برایم مهم بودم. به این نیت از خانه بیرون می آمدم که در روزنامه حرف های درست را نشر دهم. به ویژه صفحات لایی روزنامه برایم خیلی اهمیت داشت. صفحات لایی خرداد را اگر خاطرتان باشد خیلی با محتوا بود.

باورم این بود که به عنوان یک شهروند، روشنفکر، روزنامه نگار و همین طور یک مبارز قدیمی باید برای افکار عمومی بگویم که اگر دوستان ما در زمان شاه محاکمه شدند، شلاق خوردند، محکوم به اعدام و زندان یا آواره شدند به خاطر آرمان هایی والا بوده است. در تحریریه دوران نوجوانی و جوانی یادم می آمد. وقتی نیاز به عاطفه مادر و پدر داشتم و باید کنار ایشان می ماندم به خاطر مبارزه با شاه به اجبار از والدین و خانه و وطنم دور بودم.

در روستایی که زندگی می کردم حتی یک خط تلفن هم نبود که صدای پدر و مادرم را ولو از راه دور بشنوم. حتی نامه هایی که برای ایشان می فرستادم گاهی توسط ساواک رصد و مایه دردسر می شد. هر چند عملکرد حکومت در بعد از انقلاب در نقاطی اما و اگر داشت ولی بر این بودم به مردم بگویم ما دنبال چه بودیم.

ایرنا: گویی روابط شما با بعضی از دوستانتان بعد از پذیرفتن سردبیری خرداد بهم خورد؟

حکمت: بله. برخی از دوستان تقریبا قطع رابطه کردند. یکی از آنها آقای جلال الدین فارسی است. من با ایشان از سال ۴۴ - ۴۵ به بعد رفیق بودم. خیلی زمان ها با هم همراه و محشور بودیم. در لبنان هم به هم خیلی نزدیک بودیم. در آلمان هم حدود چند هفته با نام مستعار رجاییان در هامبورگ میهمان من بودند.

دوست خانوادگی بودیم و با هم رفت و آمد خانوادگی هم داشتیم. با این که همفکر نبودیم ولی دوستان نزدیک بودیم. به ویژه بعد از انقلاب خانواده هایمان خیلی به هم نزدیک شده بودند. وقتی خرداد منتشر شد یک روز به خانه من آمد. خیلی رسمی آمده بود. احساس کردم حرفی که می خواهد بزند از جنس حرف های رسمی است.

گفت: شنیدم می خواهی سردبیری روزنامه خرداد را به عهده بگیری؟

گفتم: بله.

گفت: آمده ام به تو بگویم این کار را نکن. از تو خیلی بعید است. این همه سال از انقلاب گذشته هیچ مسئولیتی را قبول نکرده ای حالا آمده ای می خواهی چنین کاری کنی؟

ایشان می دانست من بخشی از خانه ام را تبدیل به مغازه کرده ام و کار چوب می کنم.

گفت: تو بعد از انقلاب دست به هر کاری برای گذران زندگی زده ای؛ این همه کار برایت بود و قبول نکردی حالا آمده ای و از میان همه پیامبران جرجیس را انتخاب کرده ای!؟ می خواهی با عبدالله نوری کار کنی!؟

گفتم: من عبدالله نوری را جرجیس نمی دانم. ایشان قبل از انقلاب سابقه مبارزاتی داشته است. بعد از انقلاب هم نماینده امام در جهاد سازندگی و سپاه بوده است. بعد هم وزیر کشور بوده است. نماینده مجلس خبرگان و عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام هم بوده است. نماینده مجلس شورای اسلامی بوده است. به چنین فردی نمی شود گفت جرجیس!

جلال الدین فارسی گفت: نوری با مقام رهبری زاویه دارد.

گفتم: ایشان می خواهد روزنامه در بیاورد و مجوز این کار را هم گرفته است و مملکت هم قانون مطبوعات دارد و آقای نوری در آن چارچوب می خواهد روزنامه منتشر کند. من هم با ایشان صحبت کرده ام و قرار نیست به عنوان مدیر مسئول چیزی را به من تحمیل کند.

فارسی گفت: اگر می خواهی با ایشان همکاری کنی هذا فراق بینی و بینک!

گفتم: من دوست ندارم رفاقت من و شما به هم بخورد. ما طی این چند دهه که با هم زندگی کرده ایم در خیلی از موضوعات و نسبت به خیلی از افراد و جریان ها اشتراک فکر و عقیده ای نداشته ایم ولی رفاقتمان حفظ شده است. کار کردن من در خرداد هم یکی دیگر از این اختلاف فکرهاست و نباید تاثیری در رفاقتمان بگذارد. ولی اگر شما با من قطع رابطه کنی بدان که من برای آشتی قدمی پیش نخواهم گذاشت و دیگر سراغ شما نمی آیم.

این شد که پس از چند دهه رفاقت صمیمی بین من و آقای فارسی رابطه ما از طرف ایشان به هم خورد و من هم دیگر سراغ ایشان نرفتم.

ایرنا: درباره تحریریه خرداد می فرمودید؟

حکمت: چون وقتی به خرداد رفتم تحریریه شکل گرفته بود دیگر به آن دست نزدم. فقط دو نفر را اضافه کردم. یکی آقای عماد باقی بود که از ایشان به عنوان مشاور سردبیر دعوت به همکاری کردم و دیگری آقای مقصود فراستخواه که از ایشان خواهش کردم به عنوان دبیر سرویس اندیشه روزنامه به ما کمک کنند که ایشان پذیرفت. قبلاً از یکی از عزیزان که دبیر سرویس اندیشه روزنامه همشهری بود برای سرویس اندیشه خرداد دعوت به همکاری شده بود ولی ایشان نمی توانست تمام وقت در تحریریه باشد و من هم اعتقاد داشتم که سرویس اندیشه باید بسیار با اهمیت تلقی شود بنابراین از جناب آقای دکتر فراستخواه دعوت کردم.

خرداد از قبل نیروهای خوبی جذب کرده بود: علیرضا رجایی دبیر سرویس سیاسی بود. خانم فرزانه روستایی دبیر سرویس بین الملل بود. ادب و هنر دست آقای احمد غلامی بود. اجتماعی بر عهده آقای عیسی خندان بود که البته مدتی بعد ایشان رفت و خانم ژیلا بنی یعقوب جایش را گرفت. آقای جنان صفت در سرویس اقتصاد بود. سرویس ورزش دست آقای نصرالله حدادی بود.

روابط عمومی خرداد هم که با روزنامه های دیگر تفاوت داشت و مستقیم زیر نظر مدیر مسئول بود با آقای علی اکبر قاضی زاده بود. مدتی بعد ایشان رفت و خانم فریبا داوودی مهاجر جایش را گرفت.

ایرنا: به نظر شما ارتباطی بین راه اندازی روزنامه خرداد و قتل های زنجیره ای بود؟

حکمت: فکر نکنم. پروژه حذف روشنفکران موثر و منتقد از خیلی پیش طراحی شده بود و این طور نبود که در ارتباط با دولت اصلاحات ویا انتشار روزنامه های به اصطلاح دوم خردادی و یا روزنامه خرداد شکل گرفته باشد. یک نوع تفکر سلفی گری در ایران وجود داشت و دارد که می گوید در فلان مورد و یا بهمان موضوع بکشی یا کشته شوی به بهشت می روی. این تفکر خیلی خطرناک است و منشأ خیلی از ترورها و جنایت ها.

من با مرحوم داریوش فروهر از قبل آشنایی داشتم. صرف نظر از فعالیت سیاسی که در ایام انقلاب وجود داشت. آقای فروهر با تاجر فرشی در هانوفر آلمان ارتباط داشت و فکر می کنم خانه خیابان هدایت که ایشان و خانم اسکندری در آن به قتل رسیدند را از همین تاجر ایرانی خریده بود. من با این تاجر که به مرکز اسلامی هامبورگ تردد داشت آشنا بودم و رفاقت داشتم و از طریق ایشان با آقای فروهر هم آشنا شدم.

بعد از انقلاب هم چندین بار ایشان را یعنی مرحوم فروهر را هنگام نماز مغرب و عشا در منزل مرحوم آیت‌الله طالقانی دیدم. بعد از این که از وزارت کار افتاد یکی دو بار با هم تصمیم گرفتیم به احمدآباد سرخاک مرحوم مصدق برویم که نشد. اما در همان چند دیداری که با ایشان داشتم خیلی شیفته اش شدم. ایشان خیلی صریح و شفاف بود. روزی که خبر قتل مرحوم فروهر در شهر پخش شد مدیران سایر مطبوعات اصلاح طلب به دفتر خرداد آمدند و جلسه ای را به حضور آقای نوری برگزار کردند. آقایان دعایی، حجاریان، هادی خامنه ای، موسوی خوئینی‌ها، علی ربیعی را یادم است. آقای ربیعی هم در شورای امنیت کشور بود، هم مدیر مسئول کار و کارگر.

فضای جلسه خیلی سنگین بود. من در طول جلسه مدام به چند جلسه محدودی فکر می کردم که با فروهر داشتم. برایم از حبس در زندان قزل قلعه و قصر در دوره شاه گفته بود. از آرزوها و آمالش گفته بود. خیلی از مرگ ایشان ناراحت بودم. آدم بسیار مذهبی و متعبد و وطن پرستی بود. هر کدام از دوستانی که به جلسه آمده بودند نظری داشتند. برخی می گفتند کار اسرائیل است بعضی دیگر می گفتند کار آمریکاست. من یک مرتبه عصبی شدم و گفتم خون داریوش فروهر آنقدر پیش خدا عزیز است که تا قاتلش را رسوا نکند از جوشش نمی افتد.

خیلی از دوستان جلسه از عمق اعتقادات مذهبی فروهر اطلاعی نداشتند و فکر می کردند ایشان چون عضو جبهه ملی است پس اعتقاد چندانی به مذهب ندارد. خطاب به آنها گفتم: من مطمئنم که زیر این آسمان کبود فروهر یکی از بندگان خوب خدا بود و خون او آن قدر می جوشد تا قاتلش را رسوا کند. این را با لحن تند و تیزی گفتم و از اتاق بیرون آمدم. بیرون اتاق یکی از دوستان با من تماس گرفت و گفت خبرداری فروهر با موسسه تنظیم و نشر آثار امام مصاحبه ای کرده که هنوز منتشر نشده است.

گفتم خیر. مصاحبه را از مرکز بگیر و برایم بیاور.

گفت: ویرایش نشده است.

گفتم: اشکالی ندارد همان را بیار.

فردای آن روز بخش زیادی از این مصاحبه را بدون ویرایش در خرداد منتشر کردیم. تحت تاثیر این مصاحبه خیلی از افرادی که فکر می کردند فروهر با دین میانه ای نداشته است و برانداز نظام بوده است نظرشان عوض شد. بعدها شنیدم بعضی از بچه های وزارت اطلاعات حتی گفته بودند مگر فروهر نماز می خوانده است و به آقای خمینی می گفته است امام؟ همین باعث یک شوک درون تشکیلات وزارت اطلاعات شد.

الان که بیش از ۲۰ سال از آن روز می گذرد همچنان معتقدم فروهر شخص بسیار پاک و شفافی بود. خون او و همسرش این پروژه خیلی خطرناک را که می توانست واقعا برای ایران و انقلاب و نظام سهمگین باشد، گرفت.

ایرنا: گویی آن موقع یک لیست ترور ۱۰۰ نفره هم توسط تیم ترور تدوین شده بود. خبری از آن دارید؟ چه کسانی در آن فهرست قرار داشتند؟

حکمت: بعد از انفجار بمب در روزنامه خرداد فهرستی ۱۰۰ نفره منتشر شد که اتفاقا نفر صدم آن من بودم. خیلی ها در لیست ترور قرار داشتند. از چپ و راست گرفته و روحانی و غیر روحانی. گروهی به نام فداییان اسلام ناب محمدی این لیست را منتشر کرده بود. این گروه تا آن روز بسیاری از تهدیدات خود را عملی کرده بود.

ایرنا: ماجرای بمب گذاری در روزنامه خرداد چه بود؟

حکمت: ساختمان خرداد در کوچه مهیار خیابان جردن واقع بود. این ساختمان یک عقب نشینی و رمپ پارکینگ داشت. جلوی ساختمان باغچه ای بود که حد فاصل بین ساختمان و خیابان و دارای نرده آهنی بود.

من خبر خاصی از پشت پرده این حمله به نظر من، تروریستی ندارم اما تحلیلم این بود و هست که خرداد با انتشار مصاحبه منتشر نشده با مرحوم فروهر کاری کرده بود کارستان. به نظر من عوامل قتل ها می خواستند بعد از قتل ایشان بگویند که فروهر برانداز وضد انقلاب و تجزیه طلب بوده است و تبلیغات مدنظر خود را جا بیندازند. اما انتشار این مصاحبه نقشه آنها را خنثی کرد و نتوانستند پروژه خود را آنطور که می‌خواستند به پایان برسانند.

بنابراین خیلی از دست خرداد عصبانی شده بودند و به نظرم این بمب گذاری واکنشی در برابر ضربه ای بود که از این روزنامه خورده بودند. بنابراین می خواستند خرداد و تحریریه و کل ساختمان را روی هوا ببرند. البته این بمب گذاری به نظر من دلیل دیگری هم داشت که در ادامه به آن اشاره می کنم. تا یادم نرفته در همین جا متذکر شوم که بمب هم صوتی نبود بلکه بمب انفجاری و واقعی بود. یادم هست آن موقع آقای نوری به دعوت مقامات عربستان سعودی به مکه رفته بود. ما هم بعد از قتل فروهر روزها و شب های پرالتهابی را در خرداد داشتیم. آقای نوری طی شبانه روز یکی دو بار از مکه با من تماس می گرفت و مسائل تحریریه را پیگیری می کرد. ایشان پشت خط بود که یک مرتبه صدای انفجاری مهیب آمد. من به آقای نوری گفتم شما صدا را شنیدید من می روم ببینم چه خبر شده است.

چون احتمال می دادم این انفجار نقشه ای بوده تا بچه های تحریریه دم در روزنامه جمع شوند و بعد انفجار دومی رخ دهد و قتل عام صورت گیرد به سرعت خودم را به در ساختمان رساندم و اعلام کردم کسی از داخل ساختمان وتحریریه حق ندارد بیرون برود و همچنین افراد غریبه هم حق ندارند داخل ساختمان شوند. شدت انفجار به حدی بود که شیشه ساختمان های اطراف تا شعاع دویست سیصدمتری شکسته بود. ما همسایه صدا و سیما بودیم ولی این رسانه هیچ اشاره ای به این بمب گذاری نکرد و ما در خرداد تیتر زدیم: جام جم صدا را نشیند.

بمب گذاری بر اساس گفته های شاهدان عینی و گواهی دربان ساختمان به این صورت بود. دو نفر موتور سوار یک بمب دست ساز را آورده بودند تا آن را داخل پارکینگ ساختمان پرت کنند واگر این بمب داخل پارکینگ می افتاد ساختمان از زیر ریزش می کرد و فاجعه ای به بار می آمد. اما کار خدا وقتی این ها بمب را پرت می کنند بمب به نرده های آهنی جلوی فضای سبز می خورد و در جوی آب می افتد و منفجر می شود. من کارشناس مواد منفجره و بمب نیستم ولی می دانم که بمب صوتی در آن حد و اندازه جایی را تخریب نمی کند ولی این انفجار فضای نسبتا زیادی را هم تخریب کرده بود.

آن موقع فکری به ذهنم رسید. با خود گفتم این بمب گذاری می تواند علت دیگری هم داشته باشد و آن این که پای نیروی انتظامی و امنیتی و اطلاعاتی برای بررسی قضیه به تحریریه خرداد باز شود و ما نتوانیم آن شب خرداد را برای فرداصبح آماده انتشار کنیم.

به زودی عده ای از نیروهای پلیس و ماموران بدون لباس فرم و نیز لباس شخصی ها مقابل ساختمان جمع شدند. درگیری هم بین برخی اعضای تحریریه با ماموران به وجود آمد. عده ای از نیروهای لباس شخصی هم به زور می‌خواستند آقای خدابخش را با خودشان ببرند. من هم گفتم به غیر از اعضای تحریریه هیچ کس حق ندارد وارد ساختمان شود. وقتی ماموران اصرار و عده ای هم سر و صدا کردند گفتم فقط یک نفر از نیروی اتنظامی و آن هم در سطح فرمانده این تیم یا معاونش می تواند وارد ساختمان شود. همه دغدغه ام این بود که نکند انتشار روزنامه دچار مشکل شود.

برای این که چنین اتفاقی رخ ندهد گفتم ما باید هرطور شده روزنامه را در منتشر کنیم. به همکاران هم گفتم چیزی نشده و تنها یک بمب صوتی این جا منفجر شده است و یکی دو نفر هم مجروح شده اند. یعنی کلمه بمب صوتی را خودم سر زبان انداختم. چون می خواستم به بمب گذاران بگویم کور خواندید ما روزنامه را در منتشر می کنیم.

اگر نمی گفتم بمب صوتی بوده است شاید اغلب اعضای تحریریه در ساختمان نمی ماندند و ما نمی توانستیم روزنامه فردا را منتشر کنیم. البته حق هم داشتند که در ساختمان نمانند. شیشه های ساختمان بکلی خرد شده بود و سرما و سوز غیر قابل تحملی داخل تحریریه را پر کرده بود. میان عضای تحریریه رفتم و گفتم: من به عنوان سردبیر این روزنامه به شما می گویم بمب گذاران می خواهند در انتشار مستمرخرداد وقفه پیش آید. برای همین ما باید امشب هر طور که شده خرداد را آماده انتشار کنیم.

تا آنجا که یادم هست در آن زمان ما جزو اولین روزنامه هایی بودیم که حروف چینی مان کامیپوتری بود. اما انفجار همه این دستگاه ها را از بین برده بود. به این فکر افتادیم که هر کس هر دست نوشته ای دارد آنرا جمع کنیم و با هماهنگی با آقای عطریانفر که مدیرعامل وقت همشهری و همراه آقای نوری در سفر عربستان بود این مطالب را به روزنامه همشهری سپرده و آن جا حروف چینی اش انجام شود.

شب به یاد ماندنی بود. دیگر دبیر و سردبیر و خبرنگار مفهمومی نداشت. همه یک جان و یک دل کار کردند تا روزنامه فردا منتشر شود. خانم فرزانه روستایی دبیر سرویس بین الملل هم علاوه بر کار تحریریه آن شب با دم کردن و آوردن مدام چای های داغ کمک کرد تا سرما را تحمل کنیم. در نهایت هم مطالب را برای حروفچینی به همشهری سپردیم و بعد هم صفحه آرایی و منتشر شد. خوشبختانه آن شب نه تنها وقفه ای در انتشار خرداد پیش نیامد بلکه این روزنامه زودتر از شب های دیگر روانه چاپخانه شد. و من هم در آن فضای پرالتهاب وعلی رغم سوز و سرمای توان فرسا سرمقاله ای نوشتم با عنوان: ما ایستاده‌ایم.

ایرنا:موضوع بمب گذاری را پیگیری و شکایت کردید؟

حکمت: خیر. البته از وزارت اطلاعات یکی دو جلسه ای آمدند و با من و پس از بازگشت آقای نوری با ایشان هم جلساتی را داشتند ولی تصور نمی کنم که موضوع به صورت جدی پیگیری شد. خلاصه اعتقاد من براین است که در تله ای که افراطیون برای روزنامه خرداد و سایر روزنامه های اصلاح طلب پهن کرده بودند نیفتادیم. چون اگر آن شب خرداد منتشر نمی شد همین کار را با صبح امروز هم می کردند.

ایرنا: حقوق کادر خرداد چطور بود؟

حکمت: نسبتا خوب بود. ما هم حقوق داشتیم و هم کارانه. تا آنجا که اطلاع دارم، پولی که ما به اعضای تحریریه و کارکنان می دادیم از روزنامه های دیگر مقداری بیشتر بود. کارانه نسبتا خوبی هم می دادیم. در این رابطه چند چیز برای ما خیلی مهم بود. یکی اینکه بلافاصله در آخر ماه حقوق اعضا پرداخت شود. دوم این که حتما همه اعضا بیمه تامین اجتماعی شوند. سوم این که ناهار و شام خوبی به اعضا داده شود. البته خودم چون خیلی اهل غذای گوشتی نیستم بیشتر نان و ماست و روغن زیتون می خوردم.

در ابتدای فعالیت خرداد این صحبت مطرح شد که مثل شرکت جامعه روز که آقایان شمس و جلایی پور و سازگارا راه انداخته اند و سودآور هم است ما هم شرکتی برای خرداد تاسیس کنیم. من می دانستم آقای نوری از روی حسن نیت این پیشنهاد را می دهد. من حقوق چندانی از خرداد نمی گرفتم - فکر میکنم حدود دویست هزار تومان -و البته بیمه ام در این روزنامه و فتح پرداخت می شد. من با این پیشنهاد مخالفت کردم و گفتم من نمی توانم عضو این شرکت شوم. چون در این شرکت ذینفع خواهم بود و ممکن است موقع پرداخت کارانه و حقوق همکاران به خاطر این که سهم خودم بیشتر شود از حقوق آنها کم کنم.

به آقای نوری گفتم من در عمرم هیچ وقت حقوق بگیر جایی نبوده ام و با کار و با کشاورزی گذران کرده ام. حتی تنها وقتی که بیمه تامین اجتماعی بوده ام مربوط به همین چند ماهی است که در خرداد کار می کنم. قلندر آمده ام بگذار قلندر بمانم. آقای نوری حرف مرا قبول کرد و البته آن شرکت نیز هیچ وقت تشکیل نشد.

هدف من از روزنامه نگاری معطوف به احساس یک مسئولیت اجتماعی بود که بر دوش خود حس می کردم. من چنین وضعیتی داشتم. از سال ۴۱ طلبه بودم. و از سال ۴۳ نخود آش مبارزه با شاه بودم. بعد از انقلاب هم که پست تقسیم می شد به دلیل اعتقادات خاص خودم مسئولیتی را قبول نکردم. از طریق خرداد فقط می خواستم به نسل جدید و فرزندان و نوه هایم بگویم ما برای اهداف زیبایی با شاه مبارزه کردیم. در حقیقت خرداد به مثابه منبر من بود.

ایرنا: خرداد چرا توقیف شد؟

حکمت: پرونده سازی خیلی جدی علیه خرداد صورت می گرفت. آن وقت ها آقای مهاجرانی وزیر ارشاد بود. البته تقریبا همزمان با آقای نوری استیضاح شده بود ولی آقای مهاجرانی رای اعتماد آورد و آقای نوری رای عدم اعتماد. به دلیل نوع نگاه خرداد و سوگیری هایی که راجع به مسائل فکری داشت خیلی ها از دستش شاکی بودند و می خواستند به تعبیر معروف زودتر از شرش خلاص شوند. وچون آقای نوری روحانی بود پرونده خرداد را روانه دادگاه ویژه روحانیت کردند.

دادگاه نسبتا علنی بود و کیفرخواست هایی که علیه آقای نوری می خواندند و جواب های آقای نوری در رسانه ها منتشر می شد. و همان طور که می دانید ماحصل و نتیجه دفاعیات آقای نوری کتابی شد به نام «شوکران اصلاح». من فکر می کنم هرچند تداوم انتشار روزنامه خرداد برای بعضی خیلی ناخوشایند بود، اما آنچه برای آنها خیلی گران تمام شد دفاعیات پرشور و مستدل آقای نوری در دادگاه ویژه روحانیت بود. ما در روزنامه خرداد حق انتشار این دفاعیات را نداشتیم ولی روزنامه های اصلاح طلب دیگری بودند که پای کار بودند و دفاعیات آقای نوری را تمام و کمال چاپ کردند.

انتشار دفاعیات آقای نوری جریانی را در جامعه ایجاد کرد که عصبانیت جناح راست را به دنبال داشت. تصور ما این بود که حکم آقای نوری صادر و بعد از محکومیت به زندان می رود. اما روزی که آقای نوری به دادگاه ویژه روحانیت رفت تا حکم را به ایشان ابلاغ کنند ماموران آمدند و آقای نوری را به زندان اوین بردند. ما پشت در دادگاه بودیم و منتظر ابلاغ حکم که تلفن من زنگ زد. آن طرف خط آقای نوری بود که گفت پس از ورود به دادگاه مستقیما به زندان اوین منتقل شده است والان دارد وارد اوین می شود. خیلی شوکه شدیم. در همین حال و هوای اضطراب آلود بود که حکم لغو امتیاز خرداد هم در رادیو اعلام شد.

ایرنا: چه شد که به جای خرداد فتح منتشر شد؟

حکمت: من و آقای نوری از مدت ها قبل قراری با هم گذاشته بودیم و آن این که پس از لغو امتیاز احتمالی خرداد، روزنامه دیگری را به جای آن منتشر نکنیم. یعنی برخلاف آقای شمس الواعظین و دوستانشان که پس از تعطیلی جامعه به ترتیب روزنامه های توس، نشاط و عصر آزادگان را منتشر کردند. ولی عملکرد دادگاه ویژه و نحوه رفتار با آقای نوری خیلی نامتعارف و شگفت آور بود.

ما از لغو امتیاز خرداد و زندانی شدن آقای نوری خیلی ناراحت شدیم. ازپشت درب دادگاه ویژه با جمعی از دوستان به ساختمان روزنامه خرداد برگشتیم. دوستان دور هم جمع شدند که به جای خرداد چه روزنامه ای را می توانیم منتشر کنیم. البته افرادی می آمدند و مدام برای ما چارچوب تعیین می کردند و شرط و شروط می گذاشتند که مثلاً اسم آقای منتظری را دیگر نباید بیاورید، وارد فلان حوزه دیگر نشوید اسم فلان شخصیت را باید این طور بیاورید و غیره. من هم حاضر نبودم این شرط و شروط را بپذیریم.

تا روزی که آقای دکتر یدالله اسلامی آمد و به من گفت من هفته نامه ای به نام «فتح کرمان» دارم که مجوز آن مربوط به استان کرمان است. اگر می توانید مجوز آن را کشوری و هفته نامه را تبدیل به روزنامه کنید بیا و این کار را بکن. بعدش در اختیار تو هر چه خواستی بنویس زندان رفتنش هم با من. من آقای دکتر اسلامی را از قبل نمی شناختم. اما تحت تاثیر این پیشنهاد به قول معروف خیلی شیر شدم. آقای مهاجرانی وزیر وقت ارشاد هم قول همکاری به ما داد.

ایرنا: چطور؟

حکمت: قبل از تعطیلی خرداد یک روز برای ناهار با آقای نوری در دفتر آقای مهاجرانی میهمان ایشان بودیم. به من خیلی اصرار کرد که خرداد در خطر است و احتمال قوی به زودی تعطیلش می کنند. تو بیا و تقاضای مجوز برای انتشار یک روزنامه دیگر کن. ما بلافاصله برایت مجوز صادر می کنیم تا اگر خرداد رفت بلافاصله روزنامه جایگزین آن درآید. من هم مقدمات کار را انجام دادم و تقاضایم را به ارشاد دادم اما گویا قائم مقام وزارت اطلاعات پس از طرح تقاضای من به آقای مهاجرانی زنگ زده بود که امتیازی به نام حکمت صادر نشود تا من یک جلسه با او بنشینم و به قول معروف سنگ هایم را وابکنم. آقای مهاجرانی به من توصیه کرد که من با مقام مزبور ملاقات کنم. من که می دانستم این جلسه فایده ای ندارد گفتم نه من با قائم مقام وزارت کاری ندارم. اگر ایشان کاری دارد تشریف بیاورد دفتر من.

مهاجرانی گفت: تلخی نکن.

گفتم: آخر ایشان می خواهد برای روزنامه جدید من شرط و شروط بگذارد و من هم آدم شرط و شروط پذیری نیستم. طبعا بعد از این جلسه به شما می گوید برای حکمت مجوز صادر نکنید و شما هم نمی توانید خلاف آن عمل کنید. بنابراین من نه شیر شتر می خواهم و نه دیدارعرب. چنین شد که درخواست من معلق ماند و امتیازی برای من صادر نشد. هر چند آقای مهاجرانی واقعا خیلی دلش می خواست روزنامه ای جای خرداد را که احتمال لغو امتیاز قریب الوقوعش را می داد بگیرد.

بعد از دیدارم با آقای اسلامی یک روز به آقای مهاجرانی گفتم مجوز ایشان اگر از استانی تبدیل به سراسری شود و مجوز هفتگی هم تبدیل به روزنامه شود می توانیم آن را راه بیندازیم. ولی خوب آقای دکتر مهاجرانی هم گویا معذورات و محذوراتی داشت که نمی توانست به سرعت اقدام کند.

آقای دکتر شهیدی مودب معاون وزیر ارشاد بود. من به دکترشهیدی زنگ زدم و با لحن طلبکارانه ای گفتم وزارت ارشاد گویا مارا سر کار گذاشته است و هی از این دوشنبه به دوشنبه دیگر ما را حواله می دهد - روز های دوشنبه جلسه هیات نظارت تشکیل می شد.

آن زمان جو عجیبی بر جامعه حاکم بود و همه از ما حساب می بردند و نفوذ کلام ما زیاد بود. قضیه زندان و دادگاه آقای نوری هم خیلی فضای سیاسی را حساس و داغ کرده بود. خلاصه من روز یکشنبه بود که با آقای دکتر شهیدی صحبت کردم و فردای آن روز آقای شهیدی تماس گرفت که حکمت تحریریه فتح را آماده کنید که مجوز فتح آماده است. من می دانستم که علی حکمت همان علی حکمت خرداد است ولی فتح نمی تواند همان خرداد باشد و چون آقای دکتر اسلامی نمی توانست عبدالله نوری باشد.

بنابراین تصمیم گرفتم طراحی محتوای روزنامه فتح را بیشتر روی مسائل اجتماعی متمرکز کنم تا سیاسی. برای تحقق این منظور با دو نفر که فکر می کردم به خوبی از عهده این کار بر می آیند تماس گرفتم. یکی آقای عبدالعلی رضایی و دیگری خانم لیلا رستگار. به آقای رضایی گفتم می خواهم روزنامه ای دیگر درآورم اما نه مثل خرداد بلکه یک روزنامه ای که بیشتر نقدهای جدی اجتماعی را مطرح کند و در سیاست ملایم باشد. در نهایت آن دو بزرگوار به هر دلیلی پیشنهاد من را نپذیرفتند، و سرانجام با مشورت شادروان دکتر علیرضا نوری و سایر دوستان و همکاران شورای سردبیری همراه آقایان عمادالدین باقی و اکبرگنجی تشکیل گردید و براساس تقسیم کار فیما بین من مسئول صفحات لایی فتح شدم و آقایان باقی و گنجی مسوول صفحات رویی آن. صفحات لایی فتح در واقع ادامه همان صفحات لایی خرداد بود.

ایرنا: تیراژ فتح چقدر بود؟

حکمت: خاطرم نیست ولی نسبت به خرداد خیلی کم شده بود.

ایرنا: خرداد و فتح در انتخابات شورای شهر اول و مجلس ششم چه طور عمل کردند؟

حکمت: خدا آقای مصطفی تاجزاده را حفظ کند. معاون سیاسی وزارت کشور بود. به ما گفت که اهالی مطبوعات هم نامزد مجلس شوند.

اصرار داشت که من و آقای شمس الواعظین کاندیدا شویم. اما ما قبول نکردیم. لیستی به نام ائتلاف روشنفکران دینی و روزنامه نگاران اصلاح طلب مشخص و منتشر شد. من سخنگوی این ائتلاف شدم ولی خودم نامزد مجلس نشدم. در اطلاعیه مزبور به عنوان مثال اسامی آقایان محمد مجتهد شبستری و عبدالکریم سروش هم در این لیست آمده بود. لیست پر و پیمان ولی عجیب و غریبی بود. آقای سروش و شبستری وقتی اسم خود را در لیست منتشره دیدند خیلی ناراحت شدند که شما چه حقی داشتید اسم ما را در فهرست بگنجانید!؟

یادم است آقای محمدقوچانی ازطرف روزنامه نشاط آمد و با من درباره این لیست مصاحبه کرد. آقای شبستری هم به خودم زنگ زد که من بنا ندارم کاندیدا شوم و اسم مرا از لیست حذف کنید. من به ایشان پاسخ دادم: که حداقل در رابطه با شما می دانم که نمی خواهید به مجلس بروید ولی این لیست بیشتر بیانگر این است که کسانی که باید به مجلس بروند چنین آدم هایی هستند و این ها شایسته این انقلاب و کشور و نمایندگی ملت هستند. مجلس اول شما بودید و بازرگان ها و سحابی ها بودند. از آن به بعد اعضای مجلس روز به روز تنزل پیدا کردند. این مجالس هیچ کدام عصاره ملت نبودند. پارلمان باید قوی باشد. بینی و بین الله مجلس جای امثال شما و آقای سروش است. یادم می آید در همان روز ها آقای گنجی نامه ای را آورد که در روزنامه چاپ شود. مضمون نامه تا آنجا که به یاد دارم سوال استفتاء مانندی بود که دانشجویان انجمن اسلامی یکی از دانشکده های دانشگاه علامه طباطبایی از آقای دکتر سروش کرده بودند و نظر ایشان را نسبت به لیست مزبور پرسیده بودند، آقای دکتر سروش در ذیل آن نامه استفتاء مانند نوشته بود که من از وجود و ماهیت چنین ائتلافی اطلاع ندارم و آن ها را اصلا نمی شناسم. آقای اکبرگنجی این بیانیه را آورد و گفت در روزنامه چاپ شود. من هم چاپ نکردم چون به نظر من متن زننده ای داشت. به آقای گنجی هم گفتم: دانشجویی از آقای دکتر سروش سوالی را درباره این لیست پرسیده و ایشان جوابی استفتا مانند را داده است. من اصولاً با استفتاء سیاسی و جواب آن مخالفم بنابراین چنین مطلبی را چاپ نمی کنم. چطور آقای دکتر سروش از وجود و ماهیت چنین ائتلافی اطلاع ندارد؟ ضمن این که ما از آقای سروش برای نامزدی دعوت نکرده بودیم فقط گفته بودیم مجلس باید این طور باشد و از افرادی در این سطح برای آن استفاده شود.

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
9 + 1 =