رنگی شدن روزنامه همشهری، برخی نشریات را به نابودی کشاند
از چپ به راست: ناصرآملی، مرحوم محمدتقی شریعتی(پدر دکتر علی شریعتی)، همسر ناصر آملی

تهران- ایرنا- ناصر آملی سردبیر اسبق روزنامه «خراسان» می گوید: : رنگی شدن روزنامه ها، هزینه کردن بی مورد است. می توان صفحات را سیاه و سفید زد ولی آگهی ها را رنگی. برای رنگی چهار زینک و چاپ اضافه می شود. دستگاه ها هم روز به روز پیشرفته تر می شوند و باید دستگاه های جدید خریداری شود. اصلا بسیاری از روزنامه هایی که توان رقابت با چاپ رنگی را نداشتند به خاطر رنگی شدن روزنامه هایی چون همشهری نابود و از صحنه خارج شدند.

«پروژه تاریخ شفاهی رسانه های ایران ایرنا» در ادامه فعالیت خود؛ این بار به سراغ «ناصرآملی» روزنامه نگار پیشکسوت مشهدی رفته است. آملی سردبیری روزنامه هایی چون «خراسان» و «طوس» را برعهده داشته است. این فعال فرهنگی و سیاسی در بخش نخست گفت و گوی خود با گروه تحلیل، تفسیر و پژوهش خبر ایرنا که در مشهد انجام شد؛ داستان چگونگی ورود خود به عرصه روزنامه نگاری را بیان می کند. روایت های بعدی او درباره استعفا از روزنامه خراسان، راه اندازی مجله «خراسان فرهنگی»، قبول سردبیری روزنامه طوس و مسائلی از این دست است.

ایرنا: از خودتان بگویید؟ فعالیت سیاسی تان از کی آغاز شد؟

آملی: زاده مشهدم و تحصیلاتم را در مدارس ابتدایی و دبیرستان های مشهد سپری کردم. فعالیت سیاسی سازمان یافته و مرتبط با عناصر سیاسی استان خراسان که منتهی به انقلاب شد را از سال ۵۶ آغاز کردم؛ ۱۷ ساله بودم. پس از آن وارد دانشگاه شدم و در دانشسرای عالی یزد (از واحدهای دانشگاه تربیت معلم کشور) یکی از موسسین انجمن اسلامی دانشجویان بودم. در سال ۵۹ که به دانشگاه فردوسی و مشهد برگشتم دیگر وارد تشکل های دانشجویی نشدم، اما با دوستان دانشجویی که فعالیت سیاسی می کردند همکاری و همفکری داشتم. خیلی زود و در ۲۱ سالگی ازدواج کردم. برای امرار معاش همزمان با تحصیل در دانشگاه کار می کردم. تحت تاثیر اندیشه های مرحوم دکتر شریعتی روحیه ای آرمانخواه داشتم و مایل نبودم وارد دستگاه های دولتی و استخدام شوم. چون معتقد بودم باید بند معیشتم را همواره از قدرت جدا نگه دارم.

ارتباط من با روزنامه خراسان از سال ۶۴ آغاز شد. مقاله ای را از روی اتفاق برای این روزنامه فرستادم که منتشر شد. دیگر هراز چندگاهی مقالاتی را به خراسان می دادم. به گمانم اوایل سال ۶۵ بود که از طریق آقای سیدابوالفضل موسویان مدیرمسوول روزنامه خراسان- که هم اکنون در دانشگاه مفید قم تدریس می کنند- دعوت به همکاری رسمی شدم. دو هفته اول امور ویراستاری روزنامه به من سپرده و بعد مسوول تحریریه شدم. با اینکه چندان حرفه روزنامه نگاری را نیازموده بودم اما به واسطه تسلط در رشته تحصیلی ام ادبیات، آقای موسویان به من اعتماد کرد و کار را به من سپرد. پس از مدتی سردبیر شده و تا سال ۶۹ هم با فترت های زمانی که این میان پیش آمد در همین مسوولیت بودم. مثلا چندماهی را در جبهه بودم و نتوانستم دوستان خراسان را همراهی کنم. چندی بعد هم به خدمت سربازی رفتم. چون سابقه جبهه داشتم دوره سربازی ام هم کوتاه شد و حدود ۱۰ ماه طول کشید که در مشهد هم بود. صبح ها به پادگان می رفتم و بعدازظهرها راهی تحریریه می شدم.

کیهان و خراسان از دست چپ ها خارج شد

ایرنا: چه شد که از خراسان رفتید؟

آملی: من تعبیر کودتا را برای اتفاقی که سال ۶۹ در بیشتر روزنامه های بزرگ کشور افتاد به کار می برم. به جز اطلاعات که زیر مدیریت آقای محمود دعایی بود و نمی شد با وی برخورد کرد، و فردی میانه رو هم بود روزنامه های بزرگ که پیش از این در کنترل چپ های مسلمان بود از دست آنها خارج شد به طور مشخص کیهان و خراسان. بهانه شان در خراسان هم یک مقاله بود که روزنامه را پس از درج آن یکی دوروز توقیف و مدیرمسوول آن را بازداشت کردند. آقای موسویان چند روزی را در اوین گذارند تا حکم تبعیدش به قم را صادر کردند. من و چند روزنامه نگار دیگر در خراسان در اعتراض به این کار استعفا کردیم. من و آقایان جوادی حصار و ابراهیمی و جلیل خشخاشی مقدم در نشستی تصمیم گرفتیم که برویم و هر کدام تقاضای اخذ مجوز برای روزنامه های دیگری کنیم. از بین ما فقط آقای جوادی حصار موفق شد مجوز روزنامه ای به نام «توس» را بگیرد. ارشاد خراسان پروندۀ مرا گم کرد! به من گفت پرونده درخواست شما گم شده است. دوباره از ابتدا اقدام کردم، ولی فایده ای نکرد. حتی یادم هست سال ۷۶ که آقایان احمد بورقانی و عیسی سحرخیز در معاونت مطبوعاتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی بودند هم به من مجوز تاسیس روزنامه ندادند. با آقای رضاتهرانی مدیرمسوول مجله کیان که دوستم بود به ملاقات آقای سحرخیز مدیرکل مطبوعاتی وزارت ارشاد رفتیم. قول پیگیری داد. ولی نمی دانم پیگیری نکرد یا نتوانست. نمی دانم در ارشاد چه می گذشت که حتی این گروه شریف نیز نتوانستند درخواست مرا به ثمر برسانند.

خلاصه عرض کنم که ۱۵ سال دنیال کسب مجوز انتشار نشریه بودم ولی آن را به من ندادند. وقتی آقای جوادی حصار صاحب امتیاز و مدیرمسوول توس شد مرا دعوت به همکاری کرد. تحریریه توس را من بنیان گذاشتم و سازماندهی کرم. بین سالهای ۷۰ تا ۷۸ با فترت هایی که پیش آمد سردبیر این روزنامه بودم. تا اینکه پس از توقیف روزنامه جامعه، توس به تهران منتقل شد که من دیگر همراه آن نبودم. قرار بود ضمیمه خراسانی توس در مشهد منتشر شود و ما در تدارک آن بودیم که خبر رسید توس توقیف شده است. بین کوچ این روزنامه به تهران و توقیف آن ۴۵ روز طول کشید. بعد از توس هم با آقای رضایی که مدیرمسوول هفته نامه ای به نام «پیام هامون» بود صحبت کردم تا این نشریه را در مشهد منتشر کنم. مدیریت اداری و مالی پیام هامون بر دوش آقای جوادی حصار افتاد و من سردبیر آن شدم. دو سه سالی هم با آن همکاری کردم تا اینکه توقیفات گسترده مطبوعات شروع شد. مدیرمسوول پیام هامون هم کارمند سازمان آب بود و نگران از برخورد قضایی. از طرفی انصار حزب الله هم علیه ما سر وصدا می کردند. یک روز پیش ما آمد و گفت من دیگر نمی توانم با شما همکاری کنم. پیام هامون هم تبدیل به مجله جدول شد تا بتواند امتیاز نشر خود را حفظ کند! 

بعد در مشهد تولید محتوا و تحریریه نشریه ای به نام «تفاهم» را که مدیرمسوولش یک وکیل دادگستری به نام آقای تیموری و از رفقای شریف و متعهد خودم را بر عهده گرفتم. اما نشریه پس از دو سه شماره به علت مشکلات مالی نتوانست دیگر ادامه دهد. مدتی هم سردبیر هفته نامه «شهرآرا» بودم. آن دوره ای که اصلاح طلبان در شورای شهر اکثریت داشتند. اما جریان راست شورا اعتراض شدیدی به حضور من کرد و از آنجا هم بیرون آمدم. سپس دوره ای دیگر و نسبتا بلند از کار مطبوعاتی من شروع شد؛ درآوردن و مسئولیت تحریریه هفته نامه ای به نام «اترک». حدود ۵ سال در آنجا بودم و تا همین دوسال پیش ادامه داشت.

اترک متعلق به یکی از دوستانم به نام آقای قربانعلی سلطانی بود که آن را در شهر بجنورد منتشر می کرد. ابتدای کار نیز برای کار با من مذاکره کردند که به جایی نرسید. شماره های زیادی را در بجنورد درآوردند ولی به مشکل برخوردند. کار را به من سپردند. مرحلۀ اول تا سال ۸۸ آنجا بودم که یکی از اعضای تحریریه که دانشجو هم بود و جوانی بسیار شریف و بااستعداد، پس از انتخابات ریاست جمهوری بازداشت شد. چند نفر دیگر از همکاران هم به تدریج دچار مشکل شدند. باید نشریه را طوری درمی آوردم که شرایط امنیتی آن سالها ایجاب می کرد. من هم نمی توانستم زیر بار چنین ذلتی بروم. به مدیرمسوول گفتم دیگر نمی توانم کار را ادامه دهم. بار دیگر بگمانم در حوالی سال ۹۱ اترک را راه انداختیم که تا همین یکی - دو سال پیش انتشارش ادامه داشت. هزینه این نشریه توسط خودمان تامین می شد. با توجه به سنّم کار برایم سخت شده بود؛ از طرفی فضای مجازی رشد پیدا کرده بود و برای انتشار دیدگاهها کار راحت تر از قبل شده بود؛ لذا نشریه را به مدیر محترمش تحویل دادیم. هزینه مالی سنگینی را بابت هر شماره آن باید پرداخت می کردم. این سابقه نسبتا دراز مطبوعاتی من بود.

در دوره ای که در خراسان بودم چند اتفاق افتاد. یکی اتفاقاتی که سال ۶۷ در زندان ها رخ داد. دیگری هم برخوردی که با آیت الله منتظری صورت گرفت. این دو اتفاق را نمی توانستم هضم کنم. از طرفی به آقای منتظری ارادت داشتم و ایشان را فردی محترم و بزرگوار می دانستم. یادم هست در آن سال ها رنجنامه ای را مرحوم سیداحمد خمینی علیه آیت الله منتظری نوشته بود، آن را برای خراسان فرستادند تا چاپ کنیم. به مدیرمسوول گفتم من چنین کاری را نمی کنم. مدیرمسوول هم خودش اصلاٌ راضی به انتشار آن نبود از سر ناچاری آن را چاپ کرد. مسائلی که نام بردم از سال ۶۷ به من فشار می آورد. سال ۶۸ خدمت آقای موسویان رسیدم و گفتم با توجه به روحیاتی که از من سراغ دارید این وضعیت کاری برایم دشوار است و می خواهم استعفا دهم.

آن موقع یک اتفاق دیگری هم پیش آمد. یکی از اشخاصی که در جریان چپ هم بود حرف باطلی زده بود. شورای تیتر هم آن را تیتر یک کرد. من به شدت با این تیتر مشکل داشتم. ماه رمضان هم بود و من تا سحر در روزنامه می ماندم تا صفحات را امضا کنم. چون شورای تیتر این تیتر را تصویب کرده بود ناچار آن را امضا کردم. آن شب، شب خاصی بود. صدای دستگاه های نیمه افست چاپ در تحریریه می آمد و مثل پتک روی سرم می خورد. تفالی به قرآن زدم. آیه تکان دهنده ای آمد. همان شب استعفایم را نوشتم و صبح که آقای موسویان آمد به ایشان دادم. آقای موسویان که سید بزرگوار و عالم فرهیخته ای است و من خدمت ایشان ارادت دارم گفت اگر می خواهی از روزنامه خراسان بروی حرفی ندارم اما از مجموعه خراسان نرو و یک مجله فرهنگی را به نام خراسان فرهنگی منتشر کن.

به خاطر یک تیتر استعفا دادم

ایرنا: آن تیتری که منجر به استعفای شما چه بود؟

آملی: درست یادم نیست. اما یکی از نمایندگان چپ مجلس که همسو با ما هم بود حرف بی ربطی زده بود. آن شب با خودم گفتم تو که این حرف را قبول نداری چرا با این جریان همکاری می کنی و به انتشار چنین سخن باطلی کمک می کنی!؟ من در زمره شاگردان مدرسه روشنفکری دینی بودم و اصول عقیدتی و اخلاقی خاصی داشتیم و زیر بار خیلی کارها نمی رفتم. آن شب به خودم گفتم این روزنامه ۴۵ هزار تیراژ دارد فردا صبح دست کم صدهزار نفر این تیتر را روی دکه می بینند و ذهنشان تاثیر می گیرد. تو داری کاری می کنی که خودت به آن باور نداری و می دانی غلط است. آیا نباید پس فردا جواب خدا را بدهی؟ این بود که آن استخاره با قرآن را گرفتم و بعد استعفا کردم. البته این استعفای من نقطه جوش بود. مسائلی که قبلا گفتم سوهان روح شده و مرا به استیصال رسانده بود.

ایرنا: آن آیه شریفه چه بود؟

آملی: بگمانم آیه ۱۳ یا ۱۷ سوره نمل که محتوایش این بود که تو هم خودت گناه می کنی هم گناه دیگران - وزرة اُخری - را بر دوش می کشی. آیه عجیبی بود. در آن حال و هوای ماه مبارک رمضان وقتی چنین کلماتی را از قرآن شنیدم تصمیم خود را گرفتم. این آیه تکلیف مرا نشان داد و مرا از بن بستی که مدتی بود گرفتار آن شده بودم رها کرد. البته در روزنامه فقط من گرفتار این وضع نبودم. اکثر دوستان همفکر من چنین مشکلی داشتند از جمله خود آقای موسویان. البته آقای موسویان چون منصوب آقای شیخ مهدی کروبی بود نمی خواست به مجمع روحانیون مبارز پشت کند. البته برخی از روحانیون مبارز نیز به آیت الله منتظری ضربه زدند. البته آقای موسویان هم مخالف آن برخوردها بود و تاوانش را نیز با حبس و تبعید داد.

از بحث دور نشویم آقای موسویان به من گفت مجله خراسان فرهنگی با تو. چند روزی هم در روزنامه بمان تا جانشینی برای تو پیدا کنم. ایشان با دوستان چپ مشهد صحبت کرده بودند و آقای جوادی حصار را به وی معرفی شده بود. آقای جوادی از هم دانشگاهی های من در مشهد بود. معلم آموزش و پرورش بود. با حلقه چپ مشهد که به نشست نیروهای خط امام معروف شده بود در ارتباط بود. در یکی از آن نشست ها آقای جوادی حصار را به آقای موسویان برای روزنامه معرفی می کنند. بعد از آن جلسه در ملاقاتی آقای موسویان از من نظر خواست. گفتم بله آقای جوادی حصار را می شناسم در دانشگاه با من هم کلاس بوده است و شعر هم خوب می سرود. ولی نثرش را ندیده ام. ایشان عضو انجمن اسلامی دانشگاه هم است. چیز بدی هم از ایشان ندیدم. به این ترتیب آقای جوادی حصار سردبیرخراسان شد. من هم ضمیمه فرهنگی خراسان را برعهده گرفتم.

هیات تحریریه ای را برای ضمیمه تشکیل دادیم. من بودم و آقایان جوادی حصار، دکتر محمدرضا صباغ و همکلاسی دانشگاهی ام علی صفایی. عده ای از جوانان خراسانی را وارد این مجموعه کردیم. مثلا آقای محمدحسین جعفریان که الان جزء اصولگراهاست و آن موقع با ما چپ ها همراه بود. ایشان بعدها در افغانستان دچار مجروحیت از ناحیه پا و کمر شد. با هم خیلی هم دوست بودیم. یادم هست شعر نخست اولین کتابی را که منتشر کرد به من تقدیم کرده بود. جوان خیلی خوبی بود و الان هم هست. آقایان محمد رمضانی فرخانی، فرهاد جعفری و محمد کاظم کاظمی شاعر افغانستانی که امروز بسیار شاعر قوی شده است جوان هایی بودند که با خراسان فرهنگی کار کردند. ایشان به تازگی کتابی درباره تاریخ ادبیات ایران نوشته که بسیار باارزش است. همین ها وقتی توس مشهد راه افتاد همکاری با ما را ادامه دادند. البته آقای جعفریان به تدریج با ما زاویه پیدا کرد. او بیشتر همراه و هم نظر با امثال علی معلم و قزوه شده بود. در توس آقای محمدکاظم کاظمی با ما همکاری داشت. شعر می سرود و مطلب می نوشت. یکی از صفحات ادبی توس نامش «یک هفتم» بود. آقای فرهاد جعفری و رمضانی آن را در می آوردند و صفحه پر و پیمان و خوش ترکیبی هم بود. بعد آقای جعفری خودش در دوره خاتمی مجوز هفته نامه ای را گرفت به همین نام. صفحه یک هفتم توس را نیز خودش و رمضانی فرخانی بنیان گذاشته بودند.

ایرنا: چند شماره از خراسان فرهنگی زیر چاپ رفت؟

آملی: طی چند ماه سه شماره از آن را منتشر کردیم. مدیریت تحریریه آن با من بود. تا اینکه به آن کودتایی که پیشتر گفتم برخوردیم.

توقیف خراسان

ایرنا: جریان چه بود؟

آملی: دوستی داشتیم به نام آقای ناصرمحمدی از اعضای سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی که مرحوم شد. ایشان برای خراسان گاهی مقاله می نوشت. مقاله ای با عنوان «آفتاب آمد دلیل آفتاب» نوشته بود. آن موقع رهبری یک سخنرانی کرده بودند که مطابق خواست چپ ها بود. آقای محمدی هم با استناد به این سخنان و شاهد گرفتن آن به راست ها تاخته بود. درگیری قلمی ایشان با جناح راست آن موقع زبانزد بود. این مقاله را آقای جوادی حصار امضا کرده بود. مقاله تندی هم نبود. اما چون می خواستند چپ ها را از روزنامه بیرون کنند همین مقاله را دستاویز کردند. آقای موسویان را به زندان بردند و خراسان را توقیف کردند. ما معترضانه استعفا دادیم و رفتیم.

ایرنا: چه نهادی خراسان را توقیف کرد؟

آملی: قوه قضاییه. با همان شیوه ای که کیهان در دوره اصلاحات عمل می کرد روزنامه «قدس» آن وقت هنگامی که قرار بود مواجهه قضایی با شخص یا نشریه ای صورت گیرد شروع به ریختن آتش تهیه و فضا سازی می کرد. بلافاصله هم قوه قضاییه وارد عمل می شد.

ایرنا: روزنامه قدس نزدیک به مرحو م واعظ طبسی بود؟

آملی: بله. متعلق به آستان قدس بود.

ایرنا: سردبیر وقت قدس که بود؟

آملی: آقای سیدجلال فیاضی.

ایرنا: موضع آقای واعظ طبسی چه بود؟

آملی: آن موقع خیلی علیه جریان چپ بود. البته انصاف داشته باشیم ایشان در تندترین حالات هم حدودی را رعایت می کرد یعنی مثل برخی در الان نبود. ایشان در جریان راست سنتی قلمداد می شدند و همین سنتی بودن باعث شده بود خود را مبادی برخی آداب بدانند و واقعاٌ نیز حدودی را رعایت می کردند. خود من طی حدود ۴ دهه ای که ایشان در قید حیات بود بارها ایشان را در سخنرانی ها و نوشته های خود نقد کردم البته با ملاحظه و خودسانسوری. آقای طبسی وقتی می دید ما حدودی را رعایت می کنیم نقدها را تحمل می کرد. البته به نظر من برخورد با خراسان یک مساله کشوری بود. قرار بود جلوی پای آقای هاشمی را صاف کنند و چپ ها را بیرون کردند.

ایرنا: روزنامه خراسان چطور دخل و خرج می کرد؟

آملی: وقتی به خراسان رفتم دفتر تحریریه دور میدان «احمدآباد» این شهر بود. زمینی بود روبروی هتل هما (هایت سابق) در ضلع جنوب غربی میدان که اکنون بانک سپه است. تحریریه ما آنجا بود. چاپخانه چهارطبقه و نبش تقاطع خسروی و ارگ بود. روزها به تحریریه می رفتم و بعدازظهرها هم راهی چاپخانه می شدم تا بر کارها نظارت کنم و برخی اقدامات عقب افتاده را انجام دهم. خود آقای موسویان هم تشریف می آوردند. آقای موسویان یکسال قبل از ورود من به خراسان این روزنامه را تحویل گرفته بود؛ ولی نه یک روزنامه سرپا، بلکه یک روزنامه ورشکسته را. کارکنان می گفتند وقتی آقای موسویان به آنجا آمد انبار کاغذ ما فقط برای یک روز جواب می داد و اگر کاغذ نمی رسید روزنامه پس فردا نمی توانست چاپ شود.

ایرنا: قبل از آقای موسویان چه کسی مدیر بود؟

آملی: گروهی مدیریت آن را برعهده داشتند. آقای خبیری و مجید امامی و آقای جلیل خشخاشی مقدم که الان عمان است. تا آنجا که یادم است، این سه هیاتی بودند که روزنامه را مدیریت می کردند و البته افراد باتجربه ای نبودند؛ کسی هم از آنان حمایت مالی البته نمی کرد. گرچه آقای خبیری تجربه بیشتری داشتند. مالکیت روزنامه هم ابتدا در ید بنیادمستضعفان بود و بعد بنیاد شهید آمد. نمی دانم آن را خرید یا به آن منتقل شد. آقای کروبی رییس وقت بنیاد شهید هم آقای موسویان را مدیرمسوول گذاشت. آقای موسویان که آمد با پشتوانه آقای کروبی روزنامه یکمرتبه احیا شد. خراسان پشتوانه مالی پیدا کرده بود. آقای موسویان هم آدم دقیق و دست پاکی بود. ایشان روزنامه را با تیراژ ۳ یا ۴ هزار تحویل گرفته بود. وقتی من آنجا رفتم تیراژ حدود ۷ هزار نسخه بود. اما سال ۶۹ که بیرون آمدم تیراژ روزنامه بالای ۳۰ یا ۴۰ هزار نسخه بود. این محصول کار من نبود بلکه مجموعه خراسان در دوره آقای موسویان رشد کرد. ایشان آن قدر در هزینه کرد روزنامه منضبط و سخت گیر بود که برادرش با او قدری مشکل داشت و کمابیش حقّ هم داشت! برادرش البته آدم زیاده خواهی نبود فقط می گفت یک مقدار حقوق مرا بیشتر کن که دلم به کار در اینجا گرم باشد، اما آقای موسویان می گفت با اینکه برادرم هستی نمی توانم.

ایرنا: مسوولیت برادر ایشان چه بود؟

آملی: مدیریّت مالی و اداری. او هم آدم خوبی بود ولی آقای موسویان خیلی سخت گیری می کرد و مثل آینه پاک بود. آقای موسویان از نظر ساختاری و تدارکاتی روزنامه را خوب مدیریت می کرد و همزمان از حیث نظری و فکری دنبال افرادی می گشت که کارشان را به درستی انجام دهند. بعد روزنامه جان گرفت. محل استقرار فعلی روزنامه را هم آقای موسویان خرید. اینجا کارخانه ای بود فکر کنم به نام کارخانه یخ. محل را خریدند. دستگاه های چاپ هم ابتدا چاپ سربی مسطح بودند. حروف را روی صفحات کنار هم می چیدند. صفحات می رفت پرس می شد و بعد به دستگاه چاپ سپرده می شد.

سیستم بعدی حروفچینی اینترتایپ نام داشت. به جای حروفچینی مجزا، خط چین بود. یعنی یک نفر پشت دستگاه می نشست و تایپ می کرد. محصول تایپ شما اما خطوط سربی بود، نه حروف سربی. این خطوط همانجا همزمان و توامان با سرب داغ تبدیل به حروف می شد و از دستگاه خارج می شد. بعد صفحه بند به جای حروفچینی این خطوط را کنار هم می گذاشت و به اصطلاح خط چینی و صفحه بندی می کرد. وقتی من وارد خراسان شدم سیستم اینتر تایپ بود. اما آقای موسویان این سیستم را یک گام جلو برد و دستگاه سیلندری چاپ نایلوپرینت را وارد کرد. نایلوپرینت نوعی چاپ با زینک بود، ولی زینک برجسته. این سیستم، صفحه چین بود. یعنی یک صفحه کامل روزنامه را روی یک ورقه فلزی با حروف پلاستیکی - سربی یا آلومینیومی منعکس می کردند. این دستگاه نیمه افست بود و هنوز افست تمام نبود.در روزنامه خراسان وقتی افست تمام آمد که دیگر ما نبودیم و آقای غزالی به جای آقای موسویان آمد. انصافا آقای غزالی هم خوب مدیریت کرد. یعنی از خراسانی که از آقای موسویان گرفت نکاست. در دوره ایشان هم خراسان به رشدش ادامه داد. حالا ما از نظر فکری با آقای غزالی تفاوت داشتیم و عده ای هم در خراسان به مدیریت ایشان معترض بودند ولی واقعیت این است که سال ها بعد که آقای غزالی خراسان را تحویل مدیربعدی داد تیراژ خراسان افزایش پیدا کرده بود. ایشان روزنامه سیاه و سفید خراسان را تحویل گرفت ولی افست تمام رنگ تحویل داد. اگر چه من موافق رنگی شدن روزنامه ها نبودم و البته هنوز هم نیستم.

مخالف رنگی شدن نشریات هستم

ایرنا: چرا موافق نیستید؟

آملی: یک هزینه کردن بی مورد است. می توان صفحات را سیاه و سفید زد ولی آگهی ها را رنگی. برای رنگی چهار زینک و چاپ اضافه می شود. دستگاه ها هم روز به روز پیشرفته تر می شوند و باید دستگاه های جدید خریداری شود. بسیاری از روزنامه هایی که توان رقابت با چاپ رنگی را نداشتند به خاطر رنگی شدن روزنامه هایی چون همشهری نابود و از صحنه خارج شدند. الان در اروپا هم نشریه سیاه و سفید یا تک رنگ داریم. در ژاپن همینطور. منتهی چون رنگی بودن تصویر یک ابزار در خدمت بازرگانی و تبلیغات است مشتری می خواهد کالایش را با رنگ و لعاب ویترین کند. با این توجیه هم روزنامه های می توانستند ضمیمه های تبلیغات رنگی منتشر کنند یا نهایت صفحه اول و آخر خود را رنگی کنند. الان که به نشریات خراسان، قدس و شهرآرا که همگی در مشهد منتشر می شوند نگاه می کنم می بینم روزانه ده ها صفحه رنگی چاپ می کنند. این کار هزینه خیلی زیادی می برد. البته چون این روزنامه ها با رانت حکومت یا اموال عمومی به حیات خود ادامه می دهند می توانند تنگ این هزینه گزاف را خُرد کنند. در بدترین شرایط نهادهای مربوطشان را موظف می کنند که آگهی هایش را به روزنامه خودشان بدهد و همین طور کمک و تسهیلاتشان را. یا از طریق بودجه های غیرمصوّب اداره میشوند. اما برای من و امثال من که خودمان روزنامه در می آوردیم به خوبی روشن است که یک روزنامه رنگی راه انداختن چه پول هنگفتی می خواهد. حالا اگر شما بخواهید در بخش خصوصی به تنهایی در مقابل چنین اختاپوس هایی مقاومت کنید نمی توانید. در دوره ای که ما وارد مطبوعات شدیم با یک هزینه متعارف و معمولی می شد یک روزنامه را در آورد، اما الان اگر شما بخواهی هر روز ۱۶ یا ۲۴ صفحه روزنامه چاپ کنید بودجه کلانی را باید به آن اختصاص دهی.

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha