روزنامه نگاری هم شد شغل؟!

تهران-ایرنا - محمدرضا باقری در گفت و گوی خود با پروژه تاریخ شفاهی رسانه های ایران ایرنا، تجربیات خود را در روزنامه کیهان در دهه ۵۰ و فعالبت در خبرگزاری جمهوری اسلامی (ایرنا ) بیان می کند.

  باقری  در سال ۱۳۴۹ تحصیل در رشته روزنامه نگاری را در دانشکده علوم ارتباطات آغاز کرد. سپس برای ادامه تحصیل راهی آمریکا شد. فعالیت حرفه ای خود را در روزنامه کیهان آغاز کرد و سپس به خبرگزاری جمهوری اسلامی (ایرنا) رفت و سال ها در این رسانه از خبرنگاری تا سردبیری فعالیت کرد و سرانجام، حدود یک دهه پیش بازنشسته شد. تجربه خبری در حوزه های مختلف، سردبیری و سپس مسوولیت وی در دفتر نیویورک از او خبرنگاری کارکشته ساخت. روایت تجربیات و خاطراتش در این دوران می تواند برای مخاطبان جذاب باشد.  

بخشی از این خاطرات را که به مناسبت های مختلف نوشته است، می خوانید:

برو گمشو ایکبیری!

  نزدیک به ۵۰ سال قبل در رشته روزنامه‌نگاری دانشکده علوم ارتباطات تحصیل می‌کردم. این دانشکده عمدتا برای تامین نیروی انسانی روزنامه کیهان که صاحب امتیاز آن هم مرحوم مصباح زاده بود تاسیس شده بود.

  سال دوم دانشکده، یعنی در سال ۱۳۵۱، به عنوان کارآموز به روزنامه کیهان معرفی شدم.  درست در اولین روز، شاید برای یک آزمون عملی، از من خواسته شد که به همراه عکاس در مقابل یک دبیرستان دخترانه بایستم و از آنها بپرسم که چرا از خط عابر عبور نمی‌کنند.

 حسی آمیخته با شادی و نگرانی‌ داشتم. خوشحال از این جهت که در اولین روز کار "خبرنگار"!! شده‌ام و نگران از اینکه دست خالی به روزنامه برگردم و با خبر و خبرنگاری خداحافظی کنم.

 نمی‌خواهم قسم بخورم، ولی امیدوارم باور کنید در جوانی بسیار محجوب و خجالتی بودم؛ به گونه‌ای که حتی از حرف زدن با خانم‌های همکلاس خجالت می‌کشیدم تا چه رسد به اینکه این گزارش خبری با این موضوع عجیب و غریب را بنویسم.

عکاس را هم بردم: مردی بیست، سی سال بزرگتر از خودم، با عینک دودی ، کراوات و کت و شلوار و کمی چاق با چهره‌ای تقریبا خشن (تا سال‌ها بعد بی‌خود و بی‌جهت از او می‌ترسیدم و فکر می‌کردم مامور ساواک است).

 به هر حال، به اتفاق راننده در مقابل دبیرستان دخترانه شاهدخت در خیابان شاه آباد (جمهوری اسلامی کنونی) رفتم و در آن طرف خیابان به انتظار دختران دانش‌آموز ایستادم.

روزنامه نگاری هم شد شغل؟ بازدید از خبرگزاری پارس( ایرنای فعلی) ،از چپ: مصطفی مصباح زاده سناتور شاه و مدیرمسوول وقت روزنامه کیهان، دکتر بارنارد اولین جراح دنیا که توانست یک بیمار را پیوند قلب کند

 بعد از یک ربع، نیم ساعت زنگ تعطیل دبیرستان به صدا در آمد و دانش‌آموزان از مدرسه خارج شدند.

دفترچه یادداشت کاهی کیهان را در یک دست و خودکار بیکم را در دست دیگر گرفتم و به یکی از دختران دانش آموز گفتم:

سلام خانم...

هنوز سئوالم را مطرح نکرده بودم که شنیدم:

- سلام و زهر مار!

نگاهی به عکاس و راننده کیهان کردم که پچ‌پچ می‌کنند و می‌خندند و صورتم سرخ شد.

دومین دانش‌آموز دختر را هدف گرفتم، راهش را سد کردم و با خوشرویی گفتم:

_ سلام خانم.

- برو گمشو ایکبیری! 

 وی بدون اینکه بداند سرنوشت من و کار در روزنامه کیهان را پاسخش تعیین می‌کند با بی‌رحمی و خونسردی کامل پشتش را به من کرد و بدون خداحافظی رفت.

 باز نگاهی به عکاس و راننده کردم. به وضوح می‌خندیدند و شاید در دل می‌گفتند که رئیس‌های آینده ما را ببین و صورتم سرخ‌تر شد.

 تعداد سلام‌های نافرجام و پاسخ‌های نه چندان دوستانه دختران "شاهدخت" را یادم نیست، اما آخر به خودم گفتم شاید مشکل از تو و همان "سلام" است.

 این بار با اعتماد به نفس کامل در مقابل دختر خانم دیگری ایستادم و بدون عرض سلام سئوالم را مطرح کردم و پاسخی داد که در خاطرم نیست و به کارگیری این روش در مورد چند دختر دیگر نتیجه‌ای مثبت در بر داشت.

  به روزنامه برگشتم و با استادی کامل گزارش خبری‌ام را نوشتم؛ گزارشی فاجعه‌آمیز و افتضاح!

 فکر کردم اولین روز کارم در روزنامه کیهان، همان آخرین روز خواهد بود، ولی نمی‌دانم چرا استخدام شدم با حقوق ۵۰۰ تومان ( پنج هزار ریال) که در آن روزها حقوق خوبی بود.

شبه وبا و بورس تحصیلی من به آمریکا

  من در سال ۱۳۴۹ تحصیلات خود را در رشته روزنامه نگاری در دانشکده علوم ارتباطات اجتماعی آغاز کردم.

این دانشکده را دکتر مصطفی مصباح زاده صاحب امتیاز روزنامه کیهان برای تامین نیروی انسانی جوان برای این روزنامه که خود بنیانگذار آن بود بنیان نهاده بود.

 اگرچه چند نفر از دوستان هم دانشکده ای من به روزنامه های اطلاعات و آیندگان و یا تلویزیون رفتند، با این حال این روزنامه ها استقبال چندانی از هم دانشکده ای های من نکردند که من این را ادامه نگاه سنتی و محافظه کارانه صاحبان امتیاز این روزنامه ها می دانم.

بر خلاف عباس مسعودی صاحب امتیاز روزنامه محافظه کار اطلاعات - قدیمی ترین روزنامه حاضر با قدمتی نزدیک به صد سال - صاحب امتیاز روزنامه رقیب یعنی کیهان، آینده نگر و جوان گرا بود و در شش هفت سالی که من در روزنامه کیهان به عنوان خبرنگار و یا فعالیت در گروه گزارش کار می کردم حدود سی نفر از دانشجویان به عنوان کارآموز از طرف دانشکده به کیهان معرفی شدند که یکی از آنها من بودم.

 جوانان دانشجو و یا فارغ التحصیلان این دانشکده عمدتا آرمان گرا، عدالت جو و در یک مختصر مخالف حاکمیت رژیم گذشته بودند تا جایی که یکی از فارغ التحصیلان دانشکده ما در روزنامه کیهان توسط ساواک دستگیر شد و یک سال به زندان رفت.

دکتر مصباح زاده همواره از نفوذی که داشت استفاده می کرد و در مدت فعالیت من در روزنامه کیهان هیچ یک از آنان اخراج نشدند و پس از تجربه اسارت در زندان رژیم شاه کار خود را از سر می گرفتند.

 من هم از جوانانی بودم که دل خوشی از رژیم گذشته نداشتم و از هر فرصتی که به دست می آوردم در کیهان با رژیم شاه سرستیز داشتم و در عین حال مواظب گذر از خط قرمز هم بودم.

  سال ۱۳۵۶ من در گروه گزارش کیهان فعالیت می کرد, یک روز خبری از وزارت بهداشت درباره " شبه وبا" در تهران در روزنامه منتشر شد که من این خبر را در قالب طنزی در شماره بعد نوشتم و دکتر شیخ الاسلام زاده وزیر بهداشت دولت هویدا را به دروغگویی متهم کردم .

 بخشی از این طنز در صفحه دوم کیهان - دو ستونی که به چاپ سرمقاله اختصاص داشت - همراه با عکسم به چاپ رسید.

 روز بعد به من گفتند دکتر مصباح زاده با شما کار دارد.

روزنامه نگاری هم شد شغل؟ از راست: داریوش همایون وزیر اطلاعات و جهانگردی شاه، و جعفریان مدیرعامل وقت خبرگزاری پارس( ایرنای فعلی) که بعد از انقلاب با حکم آیت الله صادق خلخالی حاکم شرع دادگاه های انقلاب اعدام شد.

چند دقیقه از ظهر گذشته بود که به دفتر دکتر مصباح زاده رفتم. به من گفت:

به دفتر دکتر داریوش همایون وزیر اطلاعات و جهانگردی ( وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی پس از انقلاب ) برو. وزیر ساعت یک منتظر شماست.

هر فردی با کمترین بهره هوشی می توانست حدس بزند که وزیر چرا احضارم کرده است.

 به نقلیه کیهان رفتم. همه ماشین ها و یا بهتر بگویم همه جیپ ها به ماموریت رفته بودند.

به دفتر دکتر مصباح زاده برگشتم و گفتم:

- آقای دکتر در نقلیه ماشین نیست.

 -خب با هم می رویم.

سوار کادیلاک دکتر مصباح زاده - سناتور انتصابی شاه- که خودش راننده آن بود شدم و به وزارت اطلاعات و جهانگردی رفتیم.

 در طول مسیر خوشحال بودم که یک سناتور متنفذ و صاحب امتیاز پرتیراژترین روزنامه ایران در ملاقات با وزیر از حقوقم دفاع می کند. خوشحال بودم ولی خوشحالی من دیری نپایید.

 به نزدیکی وزارت اطلاعات و جهانگردی - اگر حافظه ام یاری کند در خیابان کاخ (فلسطین امروزی) بود- که رسیدیم زنده یاد مصباح زاده ساختمان وزارتخانه را نشانم داد و گفت:

- دفتر وزیر در طبقه آخر است.

خداحافظی کردم و به دفتر وزیر رفتم.

تکان خوردم. نه وزیر اطلاعات و جهانگردی بلکه وزیر بهداشت هویدا هم روی مبل نشسته بودند.

 شیخ الاسلام زاده که دل پری داشت، سخنان خود را با تهمت به من و اینکه برای نوشتن این مقاله از دلال های دارو در خیابان ناصرخسرو پنج میلیون تومان پول گرفته ام، آغاز کرد و جملاتی را که پس از گذشت بیش از ۵۰ سال بیشتر آنها را از یاد برده ام، به من گفت، اما به خوبی ادب و متانت مثال زدنیش را به یاد دارم.

من رو به دکتر همایون وزیر اطلاعات و جهانگردی که صاحب امتیاز روزنامه آیندگان هم بود خوش بینانه و کودکانه گفتم:

- آقای دکتر! من از شما نه به عنوان یک وزیر، بلکه به عنوان یک همکار مطبوعاتی می خواهم مجموع دارایی های بستگان درجه یک، درجه دو و درجه سه من را حساب کنند. اگر جمع این رقم حرف های آقای دکتر شیخ الاسلام زاده را تایید می کرد آماده هر مجازاتی هستم. اما اگر این رقم یک دهم گفته آقای دکتر شیخ الاسلام زاده بود به خدا مقاله تندتری می نویسم!

 داریوش همایون که تا این لحظه سکوت کرده بود، از پشت میزش بلند شد و با لحنی که به فریاد شبیه بود، سرم داد زد که:

- از دفترم برو بیرون آقا! من تکلیفمو با مصباح زاده روشن می کنم.

 صبح روز بعد به جای دکتر مصباح زاده، تکلیف من روشن شده بود و از گروه گزارش کیهان به بخش نامه های رسیده از شهرها  و روستاها منتقل شدم و کارم را به عنوان ویراستار این نامه ها آغاز کردم. نامه هایی که روستاییان از نبود راه شوسه، خانه بهداشت، برق و گاز و دیگر تسهیلات زندگی می نوشتند.نامه هایی که وجه مشترک آنها فقر مزمن، بی عدالتی و شکاف طبقاتی عمیق شهرها حتی در مقایسه با روستاهای  برخوردار امروز بود.

 چند ماه در این گروه به ویرایش این نامه ها مشغول شدم. از این که مرا از گروه گزارش به این بخش کوچک که در آن من و رئیسم کار می کردیم ، فرستاده بودند روز به روز خسته تر و غمگین تر می شدم. وضعیت روحی ام در این چند ماه کاملا با گذشته متفاوت بود.این تغییر حالت روحیه من به این دلیل نبود که خون خود را رنگین تر از روستائیان فقیر کشورمان بدانم، بلکه به خاطر این بود که ما دانشجویانی که به کیهان آمده بودیم برای خود رسالتی قائل بودیم.

 در این دوران ( اواسط سال ۱۳۵۶) همه جنبش های چریکی سرکوب شده بودند. اجازه هیچ مخالفت و یا تجمعی داده نمی شد وبه دلیل افزایش قیمت نفت اوضاع اقتصادی کشور حداقل در ظاهر قابل قبول بود. ایران یکی از قوی ترین ارتش های جهان را داشت و در یک جمله، هیچ نشانه ای از اضمحلال و فروپاشی رژیم شاه دیده نمی شد.

 یک روز به دفتر رئیس وقت دانشکده، زنده یاد دکتر معتمدنژاد پدر علم ارتباطات رفتم و درخواست بورس تحصیلی دادم.( چند سال قبل از دانشکده با معدل متوسطی فارغ التحصیل شده بودم. کار سنگین در روزنامه فرصتی برای درس و مشق باقی نمی گذاشت. برای اطلاع دوستان باید یادآور شوم که بورس تحصیلی معمولا به دانشجویان برتری که در همان سال فارغ التحصیل شده اند تعلق می گیرد و نه به فردی که چند سال قبل از دانشکده آن هم با نمره متوسطی که به آن اشاره کردم فارغ شده بود.)

 زنده یاد دکتر معتمدنژاد که هم در دانشگاه سوربن و هم در ایران تدریس می کردند انگار منتظر درخواستم من بود:

- حالا بورس کجا را می خواهید؟ فرانسه یا آمریکا؟

 نگاهش کردم و فکر کردم شوخی می کند اما چهره اش مثل همیشه جدی بود.

- آقای دکتر استحضار دارید که برای رشته روزنامه نگاری زبان فرانسه تدریس نمی شود. لطفا بورس آمریکا را محبت کنید.

کمتر از یک ماه بعد در دانشگاه بوستون آمریکا بودم تا تحصیلاتم را ادامه دهم اما به چند دلیل تحصیلم نیمه تمام ماند و چند روز قبل از پیروزی انقلاب اسلامی یعنی در ۱۶ بهمن ۱۳۵۷ به ایران برگشتم.

روزنامه نگاری هم شد شغل؟ دانشکده علوم ارتباطات در اوایل دهه ۵۰ شمسی. این دانشکده بعد از انقلاب در زیر مجموعه دانشگاه علامه طباطبایی قرار گرفت

دوران تحصیل در بوستون

شروع تحصیلات من در دانشگاه بوستون تقریبا همزمان با آغاز نخستین روزهای انقلاب در دی ماه ۱۳۵۶ بود.( شهر بوستون  مرکز ایالت ماساچوست است و در آن  دانشگاه های معروف آمریکا مانند هاروارد و ام آی تی قرار دارند.)

 دامنه تظاهرات مردم ایران علیه رژیم شاه به شهرها و کشورهای مختلف جهان از جمله شهر اشرافی بوستون گسترش یافته بود.

گروه های سوسیالیست، پیکار( گروه منشعب از سازمان مجاهدین خلق), و اعضای انجمن اسلامی دانشجویان ایرانی یا در شهرهایی که در آن درس می خواندند تظاهرات می کردند و یا از شهرهای مختلف اروپا و یا آمریکا برای راهپیمایی عازم نیویورک و یا واشنگتن می شدند و بر اساس تفاهم نانوشته ای، شعار همه این گروهها " مرگ بر شاه" بود.

در چنین جوی، بازار " انگ زدن", این صفت مذموم در میان بسیاری از ایرانیان و از جمله برخی از دانشجویان مقیم آمریکا رونق داشت.

اگر کسی در این تظاهرات به هر دلیلی شرکت نمی کرد یک عضو ساواک بود! اگر بعضی دانشجویان در راهپیمایی شرکت می کردند حتما و حتما یک " نفوذی ساواک" می بودند که می بایستی از آنان بر حذر بود!

 من با اینکه دین و ایمان درست و حسابی نداشتم، یک بار با دوستان عضو انجمن های اسلامی دانشگاه های آمریکا در تظاهرات نیویورک شرکت کردم.

 بازار " انگ زدن" تا آنجا بود که یکی از دوستانم که می دانست من بورسیه هستم خیلی راحت از من پرسید که عضو ساواک هستی یا نه؟!.

 سه ماه اول تحصیل در آمریکا را می بایستی زبان انگلیسی می خواندم و بعد درسم را در رشته فوق لیسانس روزنامه نگاری آغاز کردم.هنوز یکی دو ترم را نگذرانده بودم که بسیاری از دانشجویان از جمله من تصمیم گرفتیم به ایران برگردیم.

بازگشتم به ایران چند دلیل داشت:

 اولا، کارمندان بانک مرکزی قبل از پیروزی انقلاب چند ماه اعتصاب کرده بودند و بورسیه من قطع شده بود و حاضر نبودم مانند صدها و یا هزاران دانشجوی ایرانی مقیم آمریکا در یک پیتزا فروشی و یا پمپ بنزین و یا در مک دانلود کار کنم.

دلیل دیگر بازگشتم این بود که مرحومه مادرم به مکه مشرف و بیمار شده بود و هر وقت که به تهران تلفن می کردم و سراغ مادرم را می گرفتند به من می گفتند مادر در خانه نیست.

سومین و شاید مهم ترین دلیل بازگشتم خیلی ساده بود: می خواستم در میان مردمم باشم.

تصمیمم را در دو سه روز عملی کردم و به ایران آمدم.

همان طور که گفتم چند روز قبل از انقلاب به ایران برگشتم و هنوز خستگی سفرم تمام نشده بود که جنگ میان نیروهای گارد جاویدان و همافران شروع شد. منزل ما در آن زمان در نزدیکی ستاد نیروی هوایی در خیابان پیروزی بود و صدای مسلسل ها بخوبی شنیده می شد. انقلاب در آستانه پیروزی بود...

تسخیر روزنامه کیهان و " پاک سازی " ۲۰ نفر

  صبح روز ۲۵ اردیبهشت ۱۳۵۸، مثل همیشه به نگهبان نوبت صبح روزنامه کیهان سلام کردم و خواستم از پله های روزنامه به تحریریه روزنامه کیهان بروم که نگهبان در ورودی پس از جواب سلامم و احوال پرسی به من گفت: شما از روزنامه اخراج شده اید و نمی توانید وارد تحریریه شوید.

نیازی نبود که به فهرست بلند بالایی که در دست داشت نگاهی بکند. مثل این نام بیست خبرنگار, مترجم و گزارش نویس روزنامه کیهان را حفظ کرده بود; بیست نفری که یک شبه " ضد انقلاب" شده بودند و پس از سال ها کار می بایستی برای همیشه با روزنامه ای که طی سالیان به آن عشق می ورزیدند وداع کنند.

  انجمن اسلامی نوپای روزنامه کیهان فهرست " ضد انقلاب" های روزنامه را که همه از نیروهای تحریریه بودند و تنها جرم آنان آرمان گرایی، عدالت جویی و نشان دادن فقر و شکاف طبقاتی بود، پاکسازی کرد.  تقریبا نیمی از بیست نفر را فارغ التحصیلان رشته روزنامه نگاری تشکیل می دادند.

به دنبال اخراج ما حدود ۵۰ نفر از نویسندگان روزنامه کیهان استعفا دادند و با رفتن افراد اخراجی و یا مستعفی تحریریه کیهان تقریبا بیش از نیمی از نیروهای خود را از دست داد و برخی از کارکنان بخش های آگهی، توزیع و اداری کیهان تغییر شغل دادند و خبرنگار و گزارش نویس شدند.

 البته برخی از دوستانم - اعم از فارغ التحصیلان دانشکده و یا خبرنگاران دیگر- در روزنامه ماندند و استعفا ندادند. شاید شرایط و عواملی چون تأهل، نیازهای مادی و دلایل متعدد دیگر مانع استعفای آنان شده بود و من هرگز از آنان گله نکردم. کیهان تسخیر شده بود و به اعتقاد من فهرست ۲۰ نفره ضد انقلاب اخراجی بهانه ای برای تسخیر روزنامه بود.

 زنده یاد مهدی سحابی مترجم رمان هفت جلدی " در جست و جوی زمان از دست رفته " بود که یکی از پنج عضو شورای سردبیری روزنامه کیهان بود و اندیشه هایش با برخی دیگر از اعضای شورا یکسان نبود. جالب این بود که در این فهرست هیچ یک از خبرنگاران قدیمی، محافظه کار و سنت گرا وجود نداشتند.

 برخی از اعضای انجمن اسلامی پس از تسخیر کیهان دستمزد و پاداش خود را گرفتند و به طوری که محمد بلوری در کتاب خاطرات شش دهه روزنامه نگاری محمدبلوری" نوشته بکی از اعضای کلیدی انجمن اسلامی در ملاقاتی که با بلوری پس از انقلاب در روزنامه کیهان به یکی از مقام های بلندپایه این روزنامه دست یافته بود, دو منشی داشت و امتیاز مجله ای را به دست آورده بود. بلوری نام این فرد را در کتاب خود " عسگری" یاد کرده است .

بعدها شنیدم که این فرد از عملکرد گذشته خود پشیمان شده و با دیدن افرادی که " پاک سازی" شده بودند از آنان معذرت خواسته بود.

یکی دو هفته بعد آقای مانیان یک تاجر آهن نزدیک به دولت بازرگان، حقوق افراد مستعفی یا اخراجی را پرداخت.

 دوران تلخی را تجربه کردم. شاید بدترین دوران زندگیم.  یک بیکاری چهار ساله همراه با افسردگی فزاینده در انتظارم بودِ...

از کیهان تا کیهان آزاد

   تحریریه رونامه کیهان نه تنها در ماه‌های منتهی به انقلاب اسلامی "ضد انقلاب " نبود، بلکه از پیشگامان مبارزه با رژیم شاه بود. من در این ماه‌ها در ایران نبودم و سهمی در مبارزه این روزنامه با رژیم گذشته نداشتم.

 این کیهان و سردبیری این روزنامه بود که اعتصاب کردند و به دنبال آن روزنامه‌ها و مجلات دیگر به کیهان پیوستند. این روزنامه کیهان بود که با دو تیتر دو کلمه‌ای "شاه رفت" و "امام آمد" افق‌هایی سرشار از عدالت و به دور از ظلم و تبعیض و شکاف طبقاتی و در تحولی متفاوت از حاکمیت گذشته را نوید می‌داد. کیهان تنها روزنامه‌ای بود که در صفحه اول خود در روز ۱۹ بهمن ۱۳۵۷ عکسی از دیدار صدها همافر با بنیانگذاران جمهوری اسلامی ایران در جماران را به چاپ رساند؛ عکس بزرگی که بیش از نیمی از صفحه روزنامه کیهان را در بر می‌گرفت.

حدود ۳۰ نفر از دانشجویان دانشکده علوم ارتباطات اجتماعی - در هر سال به شمار آنها افزوده می‌شد- با استفاده از هر فرصتی، بر خلاف همکاران سنت‌گرای محافظه کار خود، به مسأله فقر و بی‌عدالتی می‌پرداختند.

 شاه خود از عملکرد روزنامه کیهان تا آنجا به خشم آمده بود که به مصباح‌زاده صاحب امتیاز روزنامه که سناتور انتصابیش بود اجازه ملاقات نمی‌داد و جمله "کمونیست‌ها در کیهان فعالیت می‌کنند" (قریب به مضمون) او معروف است.

نها روزنامه‌ای که در رژیم شاه روزنامه‌نگاران آن زندانی شدند کیهان بود (این دو تن پس از پایان دوران به زندان در کیهان کار خود را از سر گرفتند): خسرو گلسرخی شاعر و نویسنده بخش هنر و فرهنگ کیهان به اتهام تلاش برای ربودن رضا پهلوی  توسط ساواک دستگیر و تیرباران شد.

عکس‌های کیهان از سرکوب و کشتار مردم توسط نیروهای رژیم گذشته در انقلاب ایران بسیار تاثیرگذار بود و تا چند هفته پس از انقلاب روزنامه کیهان از انقلاب اسلامی می‌نوشت، عکس تیرباران بازجویان و شکنجه‌گران ساواک، برخی از سران نظامی و وزیران و سرمایه‌دارانی که دهه‌ها به استثمار کارگران مشغول بودند به چاپ می‌رساند.

 می‌خواهم بگویم که هر انگی به جز انگ "ضد انقلاب" می‌شد به این روزنامه زد.

پس از پاک‌سازی، گروهی از انقلابیون از بخش‌های چاپ، اداری، آگهی و توزیع (و البته در کنار دوستان و همکاران ما در تحریریه که هریک به دلایل شخصی استعفا ندادند) به ادامه انتشار روزنامه پرداختند.

 پس از بی‌کاری گروهی از دوستان اخراجی و یا مستعفی تصمیم گرفتند که "کیهان آزاد" را منتشر کنند. کیهان آزاد بر خلاف روزنامه کیهان در محل دفتر کوچکی در یکی از خیابان‌های روبه‌روی دانشگاه تهران دایر شد. خوش‌بینانه فکر می‌کردیم که به زودی تیراژ "کیهان آزاد" چند برابر روزنامه کیهان خواهد شد.

تحریریه "کیهان آزاد" تصمیم گرفت که فقط و فقط به انتشار یک روزنامه خبری و نه یک روزنامه حزبی بپردازد؛ چرا که احزاب و گروه‌هایی چون حزب توده، مجاهدین خلق، چریک‌های فدایی خلق و دیگر گروه‌ها هریک روزنامه و خطوط سیاسی متمایز خود را داشتند.

 "کیهان آزاد" پس از انتشار ۹ شماره در نخستین ماه‌های انقلاب - به دلیلی که یادم نیست - توقیف شد و روزنامه‌نگاران " کیهان آزاد" برای دومین بار کار خود را فقط در فاصله زمانی دو سه ماه از دست دادند.

 همان‌طور که گفتم حاج مانیان یکی از نیروهای ملی مذهبی نزدیک به دولت بازرگان مبلغ بازخرید افراد پاک‌سازی شده و یا مستعفی را پرداخت که من - مانند دیگر اعضای کیهان آزاد - مبلغ قابل ملاحظه‌ای از آن را برای هزینه اجاره دفتر، دستگاه‌های حروفچینی, عکاسی و میز و صندلی و....سرمایه‌گذاری کرده بودم. تا آنجا که یادم است تقریبا تمام سرمایه‌گذاری من مانند دوستان دیگرم از بین رفت.

روزنامه‌نویسی هم شد شغل؟

روزنامه نگاری هم شد شغل؟ محمدرضا باقری در سال های ابتدایی کار در روزنامه کیهان

افق پیش رو بیش از گذشته تیره و تار شده بود.....

 برای استخدام به روزنامه اطلاعات رفتم. گفتم که روزنامه‌نگاری خوانده‌ام، تجربه چند سال کار در گروه گزارش کیهان را دارم، بورسیه دانشکده بودم و چند روز قبل از پیروزی انقلاب به ایران آمدم و...

هنوز حرف‌هایم تمام نشده بود که یک جوان کم سن و سال واحد گزینش انگار که مچ یک مامور کارکشته سیا را گرفته باشد با لحنی نه چندان دوستانه گفت:

- اصلا شما چرا از آمریکا به ایران آمدید؟

شاید حق داشت و نمی‌بایستی به ایران می‌آمدم.  برای استخدام به نهضت سوادآموزی رفتم. حاج آقایی که چند انگشتر ریز و درشت عقیق رنگارنگ داشت اولین سئوالش این بود:

- شما قرآن می‌خوانید؟

- بله. من قرآن می‌خوانم!

 دروغ نمی‌گفتم و گهگاه ترجمه فارسی قرآن را می‌خواندم ولی چیزی از تلاوت قرآن نمی‌دانستم.

 در کشوی میزش را باز کرد، یک جلد کلام الله مجید به دستم داد و گفت: بخوون!

 بدیهی است منظور حاج آقا خواندن آیات به زبان عربی بود. پس از خواندن یکی دو آیه قرآن را از دستم گرفت و گفت:

خبرت می‌کنیم!

 می‌دانستم که به وضوح دروغ می‌گفت و شاید در دلش می‌خندید. از این امتحان هم رد شدم.

 پول بازخرید من اگرچه مبلغ قابل توجهی بود، اما چند ماه بعد از پاک‌سازی از کیهان به پایان رسید.

در این میان گله‌ها و شکوه‌های مادرم تمامی نداشت، درست مثل کارمند گزینش روزنامه اطلاعات:

- اومدی ایران که بی‌کار بشی؟

- همه می‌خوان آمریکا بورند و تو به ایران میایی؟!

- فکر کردی که تو ایران حلوا خیرات می‌کنند؟

  از خانواده متوسط رو به پائینی بودیم که یک نان خور اضافی و بی‌کار را در خود داشت.

همراه با گله‌ها و نکوهش‌ها گاهی هم می‌گفت:

- برو برای خودت یک کاری پیدا کن. روزنامه‌نویسی هم شد شغل؟!

مستأصل، افسرده و ناامید شده بودم. رشته‌ای که در آن تحصیل کرده بودم روزنامه‌نگاری بود و در سن ۲۷- ۲۸ سالگی نمی‌توانستم شاگرد مکانیکی، شاگرد یک سوپرمارکت شوم و یا در حجره‌ای در بازار کار کنم.

 از بدبختی، اوضاع اقتصادی کشور پس از پیروزی انقلاب نابسامان بود و چند ماه بعد، جنگ هشت ساله تحمیلی بر ایران آغاز شد که یافتن کار را اگر نگوییم معجزه، بسیار دشوار می‌کرد.

  در روزها, هفته‌ها و ماه‌هایی که یکی پس از دیگری به سرعت، ولی تلخ و آزار دهنده می‌گذشت تنها کارم این بود که روی تختخوابم دراز بکشم و به سقف اتاقم چشم بدوزم.

  گاهی هم با خودم می‌گفتم هر انقلابی قربانیانی هم دارد و من هم یکی از آنها، اما خودم می‌دانستم که این آرام بخش‌های فریبنده دلخوش کنکی بیش نیست.

روز به روز تحلیل می‌رفتم. بدجوری ناامید، افسرده و مستأصل شده بودم.

پس از چهار سال بی‌کاری در آزمون ایرنا شرکت کردم. فکر نمی‌کردم یک "ضد انقلاب" در آزمون ایرنا قبول شود. تیری در تاریکی انداختم و "ضد انقلاب" به خبرنگار حوزه رئیس جمهور آیت‌الله خامنه‌ای بدل شد!

استخدام در ایرنا

روزنامه نگاری هم شد شغل؟ تظاهرات علیه روزنامه آیندگان پس از انقلاب 

من ۱۶ بهمن ۱۳۵۷ پس از حدود یک سال و نیم اقامت در آمریکا و تحصیلات ناتمام در مقطع فوق لیسانس روزنامه نگاری به ایران آمدم و در تحریریه روزنامه کیهان فعالیتم را از سر گرفتمِ.

  یک روز به من ماموریت داده شد که به اتفاق عکاس به زندان قصر بروم و از تیرباران غلامرضا نیک پی شهردار تلویزیون گزارشی تهیه کنم.

 وقتی می خواستم وارد زندان قصر شوم یکی از مسئولین زندان به من و عکاسم اجازه ورود نداد و اصرارم برای تهیه خبر از تیرباران نیک پی بی نتیجه بود و باید دست خالی بر می گشتم.

 در حال تلاش بی حاصل برای ورود به زندان بودم که خبرنگار تلویزیون، مردی لاغر اندام  با ریش های نسبتا پرپشت و صورتی استخوانی و با عینک گفت:

- کیهان دست کمونیست هاست. خبرنگار کیهان حق ورود به زندان رو نداره!

 یاس و ناامیدی ام از ورود به زندان اکنون به خشم تبدیل شده بود. فحش های رکیکی که از نوشتن و بازگویی آن شرم دارم به خبرنگار تلویزیون دادم و به این هم اکتفا نکردم و در میان چشمان جمعیت انبوهی که معلوم نبود چرا و از کجا مقابل زندان جمع شده بودند با هم گلاویز شدیم و کتک کاری کردیم.

 خبرنگار تلویزیون از طرفی حق داشت: دکتر مصباح زاده صاحب امتیاز روزنامه کیهان چند ماه قبل از ایران رفته بود و به جای امیر طاهری سردبیر روزنامه کیهان یک شورای سردبیری پنج نفره عمدتا چپ گرا تحریریه کیهان را اداره می کرد

اما از طرفی یک اصل همکاری حرفه ای میان خبرنگاران وجود دارد که در کنار رقابت، رفاقت هم داشته باشند و تا آنجا که ممکن است به هم کمک کنند.

به هر حال به روزنامه برگشتم و چند هفته بعد یعنی در روز ۲۵ اردیبهشت ۱۳۵۸ با ۱۹ نفر دیگر  از کیهان پاکسازی شدم;  اخراجی که یک بیکاری چهار ساله را به دنبال داشت.

در سال ۱۳۶۲ در آزمون ایرنا شرکت کردم و پس از قبولی در آزمون کتبی برای مصاحبه به دفتر " معاونت خبری" ایرنا رفتم.

در دفتر معاون خبر ایرنا بسته بود.پس از چند ضربه به در وارد اتاق شدم و هنوز سلام نکرده بودم که خشکم زد:

 چهره هیچ یک پس از گذشت چهار سال از کتک کاری در مقابل زندان قصر فرقی نکرده بود. فکر می کنم زنده یاد حمید هوشنگی هم دست کمی از من نداشت و از دیدن این مصاحبه شونده تعجب کرده بود. هر دو این خاطره تلخ را به فراموشی سپردیم, گویی که هرگز خبرنگار روزنامه کیهان و خبرنگار تلویزیون در مقابل زندان قصر کتک کاری نکرده بودند و هرگز وجود خارجی نداشتند.

زنده یاد هوشنگی به جای هر سئوالی از من پرسید:

- آقای اهرنجانی در گروه سیاسی کدام حوزه را می خواهی؟

- لطفا حوزه رئیس جمهوری را محبت کنید. ( نام خانوادگی من باقری اهرنجانی است و زنده یاد همواره با این بخش از نام خانوادگی خود مرا به این نام صدا می کرد)

 چند سال بعد که پیکرش را از مقابل ایرنا تشییع می کردیم با دیدن چندتن از دوستان دانشکده علوم ارتباطات اجتماعی تازه فهمیدم که زنده یاد از فارغ التحصیلان. رشته روزنامه نگاری در نخستین دوره دانشکده مان بود. روحشان شاد.

وقتی که سفیر شدم!

حدود  ۳۰سال پیش برای پوشش یک برنامه خبری  درمورد  فروپاشی شوروی سابق به اتفاق دوستانم محمود ظهیرالدینی عکاس برجسته ایرنا و اصغر صحرایی راننده زحمتکش ایرنا به آذربایجان غربی (رودخانه ارس)  رفته بودم. اداره برای راحتی، یک پاترول به ما داده بود. وقتی که به تهران بر می گشتیم، حدود ساعت یک بعد ازظهر خواستم با یکی از فامیل های دورم که رئیس یکی  از نهاد نیروی انتظامی بود، چاق سلامتی کنم . از ستوانی که جلوی ساختمان این نهاد ایستاده بود،  پرسیدم :  جناب سرگرد ....هستند. و خودم را معرفی کردم .

سر و کله جناب سرگرد، بلافلاصله پیدا شد . سرگرد اول در پاترول را برای اصغر صحرایی باز کرد. ظهیر الدینی هم وسایل عکاسی اش را داخل پاترول گذاشت و با هم دنبال جناب سرگرد به دفترش رفتیم .

-  هنوز روی صندلی  ننشسته بودیم که برای هر نفرمان  یک چلوکباب برگ با برگ اضافی ( با سلطانی اشتباه نشود ) آوردند و بعد:

-   افتخار دادید و مارو قابل دانستید.

-   خواهش می کنم ما خاک پای شما هستیم .

-   شما از بچگی هم خاکی و متواضع بودید.

-   ما مخلص شما هستیم .

-   سفیر که هیچی – وزارت هم برای شما کم است. (جناب سرگرد من را با سفیری که دقیقا نام و نام خانوادگیش مثل من بود و احتمالا ظهیر الدینی را هم که وسائل عکاسیش رو در  پاترول  گذاشته بود، با مامور محافظ من اشتباه گرفته بود .)   من و محمود ظهیرالدینی ضمن ردو بدل کردن لبخند  و بهتر بگویم زهرخند، عزا گرفته بودیم که قضیه را چه جوری ماستمالی کنیم  . کباب برگ در دهنم  مثل یک آدامس چسبیده بود و به آخر و عاقبت این اشتباه  فکر می کردم .  سفیر شدن هم برای من عالمی داشت.  کمی ژست گرفتم و  به خودم گفتم تا حالا فکر نمی کردم که تیپم به سفیرها هم می خوره. خواستم عطای این سفارت اجباری را به لقایش ببخشم اما بلا فاصله از رویای سفارت بیرون آمدم و خواستم بگویم که بابا من خبرنگار ایرنا هستم. 

 اما سرگرد حرفم را قطع کرد و نگذاشت فریاد بزنم که بابا زدی به جدول . من همان محمدرضا باقری ، خبرنگاری هستم که بیخودی آمدم سلام و علیکی بکنم و شما را پس از ۲۰سال ببینم که ای کاش قدمم می شکست و ای کاش که ما را با چلوکباب معروف نمک گیر نکرده بودی .

  بالاخر یک داد زدم. نگذاشتم این بار حرفهایم را قطع کند و بگذارد چلوکباب را کوفت کنم!

-  من خبرنگار خبرگزاری جمهوری اسلامی هستم .

-  ما همان مخلص شما هستیم .

-   چلوکباب سرد شده از دهن افتاده بود.

بر خلاف استقبال، بدرقه اش چندان گرم نبود...

آخرین روزهای چائوشسکو

روزنامه نگاری هم شد شغل؟ آخرین سفر چائوشسکو رییس جمهور وقت رومانی به ایران/ چند روز بعد چائوشسکو توسط انقلابیون رومانی اعدام شد

 بارها مراسم بدرقه رؤسای جمهور و یا مقام‌های بلند پایه کشورهای مختلف را برای ایرنا تهیه و تنظیم کرده بودم. معمولا این رهبران معمولا در سالنی می‌نشستند و تبسمی بر لب داشتند.

شادی و خوشحالی سفر به تهران کاملا در چهره‌شان آشکار بود، اما این بار وضع فرق می‌کرد:  "نیکلای چائوشسکو" رئیس جمهور رومانی در سالن کاخ سعد آباد به سنگ‌های مرمر کف سالن نگاه می‌کرد، لبخندی بر لب نداشت و هیچ اثری از خوشحالی سفر به ایران در چهره‌اش دیده نمی‌شد. بر عکس، سیگار برگی در دست داشت، با چهره‌ای نگران و غمگین به سنگ‌های مرمر سالن بزرگ کاخ سعدآباد چشم دوخته بود و بی‌هدف قدم می‌زد.

  همیشه به هنگام بدرقه یک مقام بلندپایه سفیر و دیگر اعضای دولت‌ها حاضر بودند، ولی الان وضع فرق می‌کرد. فقط دو نفر در سالن بودند: رهبر رومانی و من و یک سالن وسیع.

واقعا سردرگم شده بودم. نه علت نگرانی چائوشسکو را که کاملا واضح بود می‌دانستم و نه قدم‌زدن‌های بی‌هدفی که گاه گاه متوقف می‌شد و دوباره ادامه می‌یافت و نه غیبت سفیر رومانی و ...

علت تاخیر قابل ملاحظه آقای هاشمی رفسنجانی رئیس جمهور وقت را هم نفهمیدم. بالاخره آمد و با لبخند همیشگی خود به استقبال چائوشسکو رفت و با چائوشسکو پشت درهای بسته مذاکراتی انجام داد. بر خلاف همیشه مذاکراتی کوتاه بود، شاید کمتر از پنج دقیقه و بعد با چائوشسکو خداحافظی کرد و رفت. باز بر خلاف همیشه که تا آخرین دقیقه حضور یک رئیس جمهور منتظر می‌ماند.

حدود ساعت ۱۰ شب بود که به خبرگزاری رسیدم. نگرانی و اضطراب رئیس جمهور رومانی، غیبت سفیر رومانی، دیر آمدن و زود رفتن آقای هاشمی، مذاکرات کوتاه مدت دو رئیس جمهور...

پس از یک روز کاری فشرده خسته شده بودم، اما  علت نگرانی چائوشسکو هنچنان برایم یک معما باقی مانده بود. دو سه روز بعد خبر اعدام دیکتاتور و همسرش را در بخارست به هنگام بازگشت به رومانی شنیدم. معمای نگرانی چائوشسکو حل شده بود. 

روزنامه نگاری هم شد شغل؟ تیرباران چائوشسکو و همسرش توسط انقلابیونچند روز پس از بازگشت از ایران 

به یاد سبحانقلی کهنبانی

در زمان ریاست جمهوری آقای خامنه‌ای من شش سال خبرنگار این حوزه بودم. یک روز برای پوشش خبری سخنرانی رئیس جمهور به اتفاق زنده یاد کهنبانی عازم نهاد ریاست جمهوری در خیابان پاستور شدم.

 هنوز یکی دو دقیقه از سخنرانی رئیس جمهور نگذاشته بود که دیدم یک پاسدار محافظ آقای خامنه‌ای دستش را دور گردن زنده یاد کهنبانی حلقه کرده و با پرخاش همکارمان را از محل سخنرانی دور می‌کند. دوست عزیزم که سن پدر این پاسدار را داشت بد جوری تحقیر شده بود.

به کهنبانی گفتم : بر می‌گردیم و این برنامه را پوشش نمی‌دهیم و همین کار را هم کردیم.

 آقای هاشم طالب از مدیر روابط عمومی ریاست جمهوری که هم شاهد برخورد اهانت آمیز مامور محافظ بود و هم تصمیم ما برای بیرون رفتن از سالن سخنرانی را دیده بود خطاب به من گفت: من از شما معذرت می‌خواهم. خواهش می‌کنم بمانید.

ولی درخواست طالب فایده‌ای نداشت. همین جا باید بگویم طالب همواره در این گونه برخوردها که کم هم نبود جانب خبرنگاران را می‌گرفت و به همین دلیل خبرنگاران دوستش داشتند. به ایرنا برگشتیم و هر دو به اتاق معاون خبر، زنده یاد احمد بورقانی رفتیم و برخورد توهین آمیزی را که تا مرز تنبیه بدنی فاصله چندانی نداشت مطرح کردم.

خبرنگار شجاعی نبودم ولی پشتوانه‌ام زنده یاد احمد بورقانی بود و می‌دانستم با شرافتی مثال زدنی از حق و حقوق و شأن و کرامت نیروهای ایرنا دفاع می‌کند.  زنده یاد بورقانی به من گفت: تا زمانی که رسما از شما معذرت نخواسته‌اند به رئیس جمهوری نروید.

 پس از گذشت یک هفته پیش من آمد و در حالی که می‌خندید گفت : پوشش خبری ریاست جمهوری را ادامه بدهید. تحریم حوزه رئیس جمهوری پایان گرفت.

بورقانی حرف دیگری نزد اما با لبخندی که  داشت فهمیدم از ایرنا معذرت خواسته‌اند.

پوشش کنفرانس مطبوعاتی رفسنجانی زیر موشک‌های زمین به زمین صدام

روزنامه نگاری هم شد شغل؟ باقری در حال طرح سئوال از هاشمی رفسنجانی رییس جمهوری وقت

  یکی از مهم‌ترین تجربه‌های خبری من در بیش از چهار دهه فعالیت در این حوزه، پوشش خبری کنفرانس مطبوعاتی آیت‌الله هاشمی رفسنجانی  زیر موشک‌های زمین به زمین صدام بود.

 روز قبل پیش خبر دو سه سطری برگزاری این کنفرانس مطبوعاتی را با حضور خبرنگاران داخلی و خارجی داده بودم و مثل روزهای دیگر با خبرنگار عکاس ایرنا راهی کاخ ( نهاد) ریاست جمهوری شدیم و به محل کنفرانس رفتیم.

 خبرنگاران خارجی - معمولا خبرنگاران ژاپنی و چینی و یا خبرنگاران ایرانی نماینده روزنامه‌ها و خبرگزاری‌های خارجی به تدریج آمدند و اندکی بعد آقای هاشمی رفسنجانی رئیس مجلس وقت برای سخنرانی درباره "اوضاع منطقه و بین‌المللی" و پاسخ به "سئوالات خبرنگاران" پشت تریبون قرار گرفت.( مجلس فاقد چنین پناهگاهی بود و برای امنیت کنفرانس مطبوعاتی در زیر زمین کاخ ریاست جمهوری برگزار شده بود)

اوج جنگ تحمیلی بود و همچنین اوج بی‌رحمی‌ها و قساوت‌های صدام که با صدها موشک زمین به زمین هزاران شهروند غیر نظامی ایران را از نوزاد گرفته تا پیر و جوان برای واداشتن کشور عزیزمان به تسلیم به شهادت رسانده بود.

 حملات موشکی نیروهای بعثی عمدتا بر شهر مقاوم دزفول متمرکز بود (نزدیک ۲۰۰ موشک)، اما حملات موشکی به تهران که از اسفند ۱۳۶۶ شروع شد به چند مورد و مناطق غیر نظامی در خیابان‌هایی از جمله خیابان پیروزی و میدان شوش محدود بود.و حالا من بودم و ده‌ها خبرنگار داخلی و خارجی و نوشتن سخنرانی هاشمی رفسنجانی و به هر چیزی فکر می‌کردم جز هدف قرار گرفتن موشک‌های رژیم بعثی.

 نمی‌دانم رژیم بعثی از پیش خبر لعنتی من درباره زمان برگزاری این کنفرانس مطبوعاتی مطلع شده بود، یا اینکه مزدوران ایرانی صدام خیابان پاستور - محل نهاد ریاست جمهوری - و آمدن خبرنگاران رسانه‌های گروهی خارجی را زیر نظر گرفته بودند و خبر برگزاری این کنفرانس را به رژیم صدام داده بودند.

 هرچه بود، هنوز هاشمی رفسنجانی سخنرانی خود را تمام نکرده بود که موشک‌های زمین به زمین صدام نهاد ریاست جمهوری را هدف گرفت. با اینکه در زیر زمین نهاد رئیس جمهوری این گونه کنفرانس‌ها - از جمله کنفرانس عجیب و غریب هاشمی رفسنجانی - برگزار می‌شد، صدای مهیب موشک‌ها را که به خیابان‌های اطراف و در چند کیلومتری خیابان پاستور اصابت می‌کرد می‌شنیدم. تا آنجا که یادم است یک موشک در حوالی چهار راه لشکر چند کیلومتری خیابان پاستور اصابت کرده بود.

 در طول فعالیت خبریم هیچ وقت مرگ را این چنین حس نکرده بودم مثل بقیه ترسیده بودم و به وضوح دستانم می‌لرزید. فقط تعداد موشک‌ها را می‌شمردم: یک موشک، دو موشک، سه موشک و اینکه چند موشک دیگر شلیک خواهد شد و اینکه زنده خواهم ماند و یا به استقبال مرگ و یا شهادتی ناخواسته خواهم رفت.

 کنفرانس مطبوعاتی رئیس جمهور زیر موشک‌های صدام - شاید بی‌سابقه‌ترین کنفرانس در طول تاریخ - نیمه تمام ماند. ماموران محافظ هاشمی رفسنجانی به سرعت او را از محل برگزاری کنفرانس (زیر زمین نهاد رییس جمهوری که به آن اشاره کردم) دور کردند و او را به مکان امن‌تری بردند و ما خبرنگاران را به امان خدا سپردند.

 چشمم به همکاران ایرانیم (عکاس ایرنا و فیلمبردار و نورپرداز و صدابردار تلویزیون) افتاد. ترس از مرگ را هم در چهره و چشمانشان می‌دیدم، اما صادقانه بگو یم ترس ما از چینی‌ها و ژاپنی‌ها کمتر بود. چهره آنها رنگ مرگ گرفته بود.  نمی‌دانم چرا در این به اصطلاح "هیر و ویر" به فکر گرفتن عکس یادگاری‌، مثل قهرمانان یک مسابقه فوتبال و یا والیبال افتادند. شاید این هم خود مسابقه‌ای بود؛ مسابقه‌ای با مرگ با چهره‌هایی پر از وحشت و نگرانی.

  زیر زمین نهاد ریاست جمهوری از رفتن به خیابان امن‌تر بود. چند دقیقه پس از اصابت آخرین موشک به اتفاق عکاس ایرنا به سرعت به طرف ایرنا حرکت کردیم . این اولین خبری بود که من مرگ را از نزدیک دیدم؛ خبر ناتمامی که که هنوز پس از گذشت چند دهه لحظه لحظه آن را فراموش نمی‌کنم.

در حسرت شانزه لیزه

  در اواخر دهه ۷۰، ایرنا به من و دوست عزیزم جواد بقایی‌نژاد مترجم ارشد گروه فارسی به انگلیسی؛ گروهی که خبرهای بین‌المللی فارسی را به انگلیسی ترجمه و مخابره می‌کرد، ماموریت داد که سخنرانی دکتر ولایتی وزیر امورخارجه وقت را در آکرا پایتخت غنا پوشش خبری بدهیم.

ایرنا برای من و همکارم بلیت هواپیما تهیه کرد و قرار شد به اتفاق وزیر امور خارجه به غنا برویم.  ایران پرواز مستقیمی به غنا نداشت و برای این سفر می‌بایستی در سه کشور هواپیمایمان را تغییر دهیم و از ایران به ترکیه، از ترکیه به (مراکش و یا الجزایر درست به یاد ندارم و چندان هم مهم نیست) و از این کشور به غنا در غرب آفریقا برویم.

  به دلایلی که نمی‌دانم - شاید رعایت مسائل امنیتی و یا حفظ شئون و کرامت دستگاه دیپلماسی جمهوری اسلامی و البته آقای ولایتی - در آخرین ساعت به ما اطلاع دادند که به جای پروازهایی که گفتم با هواپمیای اختصاصی برویم .  با هواپیمای اختصاصی همراه دکتر ولایتی به اکرا رفتیم و دو سه روز سخنرانی‌های ولایتی و دیدار با برخی از وزیران امور خارجه جنبش عدم تعهد را به زبان‌های فارسی و انگلیسی به تهران مخابره کردیم.

 در پایان سفر به من و جواد گفتند چون دو دیپلمات ایرانی شاغل در غنا با هواپیمای حامل ولایتی می‌خواهند به تهران بازگردند من و بقایی‌نژاد از هیات جدا شویم و از اکرا به زوریخ (پایتخت تجاری سوئیس و یکی از مراکز مهم بانکی و پولی جهان که به گاوصندوق سرمایه‌داران معروف است) و از زوریخ به پاریس برویم و از پاریس به ایران بیاییم.  از اینکه از سفرخسته کننده آکرا - تهران رها شدیم خوشحال بودم.

پیش خود گفتم از زوریخ به پاریس می‌رویم، مقابل برج ایفل عکس یادگاری می‌گیریم، کنار رود سن پاریس یکی دو ساعت قدم می‌زنیم و از معروف‌ترین خیابان پاریس - خیابان شانزه لیزه- خریدی می‌کنیم، قهوه‌ای می‌نوشیم و خستگی دو سه روز پوشش خبری یک سفر تشریفاتی ملال‌آور در غنا را از تن به در می‌کنیم.  و از همه مهم‌تر، شنیدن سخنرانی‌های کسل‌کننده و تکراری ده‌ها وزیر امورخارجه کشورهای عضو جنبش را که انگار کپی کرده باشند فراموش می‌کنیم. ولی سرنوشت چیز دیگری خواسته بود....

 با بلیت هواپیمای خطوط هواپیمایی سوئیس (سوئیس ایر) از آکرا راهی زوریخ شدیم و وقتی که گذرنامه‌هایمان را به ماموران فرودگاه زوریخ نشان دادیم گویی که از سرزمین عجایب آمده‌ایم با تعجب نگاهمان کردند. بالاخره یکی از مسئولان‌ فرودگاه زوریخ گفت: شما ویزای ورود به سوئیس را ندارید، ورودتان به سوئیس غیرقانونی است و تا روشن شدن وضعیتشان باید در فرودگاه زوریخ بمانید.

 کارت خبرنگارمان را که در غنا برایمان صادر شده بود نشان دادیم، فایده‌ای نداشت.

استدلال ما که این اشتباه خطوط هواپیمایی سوئیس (سوئیس ایر) بود که برای ما بدون داشتن ویزا بلیت داده بی‌فایده‌تر بود، اما از سر لطف و بزرگواری به من و جواد دو بن غذا برای دو روز به ارزش سی فرانک سوئیس دادند و گفتند پس از دو روز هزینه‌های صبحانه، ناهار و شام را خودتان باید بپردازید و این روزها را در مکانی که برایتان در نظرگرفته شده بخوابید و استراحت کنید.

به مکانی که برایمان در نظر گرفته شده بود هدایت شدیم. یک سلول دو در سه متر، بدون پنجره و با تخت‌های دو طبقه‌ای که درست مثل تخت‌های زندانی‌ها بود، بدون یک صندلی کوچک.

  دیگر فکر عکس یادگاری در مقابل برج ایفل و یا قدم زدن در کنار رود سن و خرید از خیابان شانزه لیزه را نمی کردم. به هرچه قهوه فرانسوی هم هست ناسزا می‌گفتم. حتی دو دیپلمات بی‌گناهی را که صندلی ما را در هواپیمای اختصاصی ولایتی اشغال کرده بودند، بی‌نصیب نگذاشتیم.

نمی‌دانم سفارت ایران در آکرا چرا این قدر عجله داشت که غنا را ترک کنیم. کاش به جای این همه دولا راست شدن جلوی ولایتی ما را در مهمان سرای سفارت و یا هر هتلی حتی با هزینه خودمان اسکان می‌دادند و روز بعد، پس از اخذ ویزا از سفارتخانه‌های سوئیس و فرانسه ما را راهی این سفر می‌کردند.

نمی‌دانم چرا یکی دو ساعت پس از رفتن ولایتی بلیت‌های هواپیما را این قدر با عجله به دستمان دادند و یک اتومبیل سفارت ما را به فرودگاه آکرا رساند.  تازه اگر سوئیسی‌ها کوتاه می‌آمدند باز برای رفتن به پاریس و دیدن خیابان شانزه لیزه حسرت به دل می‌ماندیم. (سفارت ایران دی آکرا ویزای فرانسه را هم برایمان نگرفته بود!)

دو روز از مدت حبس ما در سلول انفرادی فرودگاه زوریخ گذشت. ماموران فرودگاه زوریخ هر روز دو مرد سی، سی و پنج ساله را می‌دیدند که با قیافه‌های پکر و ماتم‌زده برای گذران دوران هواخوری در محوطه فرودگاه ساعت‌ها مانند کودکان سوار پله برقی می‌شدند و این دو من و جواد بودیم..

کار دیگر ما زل زدن به فروشگاه‌های موسوم به فری شاپ بود که شکلات و و قهوه و ادوکلن و...می‌فروختند، اما هیچ کدام حتی یک بسته شکلات کوچک هم نخریدیم. با حق ماموریتی که داشتیم می‌توانستیم به راحتی ده‌ها شکلات و یا قوطی نسکافه را بخریم اما پیش خودمان حساب کردیم که اگر مدت اقامتمان بیش از دو روز باشد و خودمان مجبور به پرداخت هزینه‌های صبحانه و نهار و شام شویم وضعیت چگونه خواهد بود. از همه این‌ها گذشته سفارت ایران در "برن" پایتخت سوییس و در چند صدکیلومتری زوریخ بود و توقع هرگونه کمک از آنان به یک معجزه شبیه بود.

 افرادی که فیلم ترمینال (پایانه) با بازی درخشان " تام هنکس"را دیده اند به شباهت اسارت ما در فرودگاه زوریخ و حبس تام هنکس در فرودگاه جان اف کندی نیویورک پی می‌برند، با این تفاوت که داستان اسارت ما در فرودگاه زوریخ سال‌ها قبل از حبس تام آهنکس رخ داده بود. ما هویت داشتیم و ایرانی بودیم، اما بدون ویزا در محوطه فرودگاه زوریخ محبوس بودیم و قهرمان فیلم ترمینال ویزای ورود به آمریکا را داشت، اما به محض رسیدن به فرودگاه جان اف کندی نیویورک بر اثر کودتایی در کشورش هویت خود را از دست داده بود .

 پس از دو روز به دلیلی که نمی‌دانم - شاید می‌خواستند از شر دو ایرانی مزاحم خلاص شوند و یا اینکه دفتر هواپیمایی سوئیس اشتباه خود را در صدور بلیت برای زوریخ پذیرفته بود- سوار یک هواپیمای سوئیس ایر شدیم، به شهر ژنو (سوئیس) رفتیم و با پرواز پاریس - ژنو- تهران هواپیمایی ملی ایران (هما) به ایران برگشتیم.  اگرچه به جای پاریس در میانه راه در جهت عکس به تهران آمدیم، خوشحال بودم. فرودگاه کوچک و قدیمی مهرآباد بسیار زیباتر ازفرودگاه شیک و مدرن زوریخ به نظر می‌رسید.

روزنامه نگاری هم شد شغل؟ باقری سمت چپ 

 بازجوهای سال های اول انقلاب  

من فکر می کنم تنها خبرنگار ایرنا باشم که هشت سال تجربه  بازجویی در دادگاه نیروهای مسلح ( واقع در چها راه قصر عباس آباد تهران) را داشته باشم . تمام درد سر من از آنجا شروع شد که با آقای محتشمی وزیر کشور وقت برای پوشش خبری  برنامه ای که پس از گذشت  چند دهه  یادم رفته بود( به احتمال زیاد برنامه ای مربوط به کمیته انقلاب اسلامی ) رفته بودم . در حاشیه این مراسم – که در واقع اصل ماجرا و شروع  درد سر من بود- شهید داود کریمی رییس وقت مبارزه با مواد مخدر از خبرنگاران خواست تا در یک نشسست مطبوعاتی شرکت کنیم ( حدود پنج شش نفر خبرنگار آمده بودند) از رواج مواد مخدر و بی خیالی مسئولین دل پری داشت و به ما گفت شما اگر این چیزهایی را که  من می گویم ننویسید "جاسوس سیا و موساد" هستید. بنویسید نیمی از .... معتاد به مواد مخدرند. من هم برای اینکه نشان دهم با موساد و سیا رابطه ای ندارم این مصاحبه را تنظیم کردم وتقدیم مرحوم بورقانی کردم و ایشان برای  بولتن ویژه از آن  استفاده کرد.

 من تا آن زمان فکر می کردم که  نقش خبرنگار فقط تولید خبر است و مسئولیت سردبیر استفاده و یا عدم استفاده و یا انتخاب خبر برای اخبار عادی ، ویژه و دو گانه است. به هرحال اشتباه فکر کرده بودم .مرحوم بورقانی یکی دو روز بعد  از من خواست به اتفاق آقای منصوریار از کارکنان بخش حقوقی ایرنا به دادگاه رسیدگی به نیروهای مسلح برویم. راستش ترسیدم . منصوریار با توجه به تجربه ای که داشت به من گفت : موقع بازجویی جواب بازجوها را در حد یکی دو کلمه بده. انشاء که نمی خواهی بنویسی چون ممکن است بازجو از متن طولانی پاسخت تناقض هایی پیدا کند و به درد سر بیفتی . خدا را قسم می خورم وقتی وارد اتاق شدم دیدم بازجوی جوانی به گرمی جواب سلامم را گفت و تعارف کرد که بنشینم .بعد دیدم که در روی یک صفحه متن معروف به سین جیم را نوشت.

دیدم که روی صفحه ای دارد چند کلمه ای می نویسد. و بعد صفحه کاغذ را به دستم داد روی صفحه کاغذ نوشته بود:

س : نوارت کو؟

بعد  زیر این متن  یک جیم را هم  نوشت و به دستم داد. و کاغذ را به من داد و من حیرت زده و نگران که چه باید بنویسم و در کجا از او راهنمایی خواستم که گفت جلوی جیم توضیحاتت را بنویس .

من هم همان طور که منصوریار گفته بود برای اینکه گزک دست بازجو ندهم . جلوی جیم نوشتم : ندارم

بازجو با رویی گشاده و تبسمی از یک متهم آماتور اما از بسیار ترسو  خواست که ورقه بازجویی را به او بدهم و دوباره نوشت:

س : چرا نوار ( ضبط صوت ) نداری ؟

مثل دفعه قبل با خط خوش خود یک جیم هم نوشت و به دست من داد:

جلوی جیم را که همان "ج " بود نوشتم : خبرنگاران برای پوشش خبرها با خود ضبط صوت نمی برند.

و بعد یکی دو تا "س " و "ج " دیگر که یادم نیست .

این قصه که می بایستی آن را چخوف می نوشت هشت سال و البته سالی یک روز تکرار می شد و همه  بازجویی ها ( اگر بتوان آن را بازجویی بنامیم ) انسانی ، توام با ادب و احترام بود. فقط یک بار عیسی سحر خیز  با من به اتاق بازجویی آمد که بازجو از وی خواست اتاق را ترک کند ، اما باز بالحنی همراه با ادب و احترام . در آخرین سال دیگر بدون منصوریار به دادگاه می رفتم .در آن سال بار بازجو به من گفت : آقا ما پرونده های زیادی داریم . وقت رسیدگی به پرونده شما را نداریم . این چیزهایی رو که  من می گم بنویس.

( برای محکم کاری قضیه هم چند ساعت به سال تحویل قسم می خورم این دقیقا عین گفته بازجو بود.) .

با پر رویی و انگار که جای بازجو و متهم عوض شده است  گفتم :حاج آقا نکنه یه راست می خواهی ما رو به اوین ببری! و وقتی که  پاکی ، نجابت و صداقت را در چهره اش دیدم هرچه گفت نوشتم اما به همان سبک و سیاق سابق یعنی :

س:........

و بعد ج:.......

و بدین ترتیب  اولین و آخرین پرونده  بازجویی من پایان گرفت .

سفری به سرزمین "ورود ممنوع"!

سرزمین "ورود ممنوع" کشوری است که رفت و آمد در آن ممنوع است. هیچ شهروندی نمی‌تواند از کشور خارج شود، هیچ فرد خارجی - به استثنای دیپلمات‌ها- نمی‌تواند در آن زندگی کند، گذرنامه در این کشور چیز بی‌خود و خنده‌دار و پوچی است و همه جملات با "رهبر کبیر ما" آغاز می‌شود و باز هم "رهبر کبیر ما".

سرزمین "ورود ممنوع "جایی نیست به جز کره شمالی و یا اسم دقیق و رسمی آن "جمهوری دموکراتیک خلق کره".

 در این سفر که برای پوشش خبری دیدار کروبی رئیس وقت مجلس شورای اسلامی در سال ۱۹۹۱ - یعنی درست سی سال پیش - به پیونگ یانگ، پایتخت این کشور فقیر آمده بودم، آسمان دودآلودی که گفته شد به خاطر استفاده از سوخت فسیلی است، قیافه‌های غمزده مردم، خیابان‌های نسبتا عریض با اتومبیل‌های کم، خیلی کم، جوی به‌شدت امنیتی حتی برای ما خبرنگاران اعزامی همراه با رئیس مجلس به وجود آورده بود. تنها کانال تلویزیونی که مدام کار کارگران در معادن و کارخانه‌ها را نشان می‌داد سفر به پیونگ را به سفری آزار دهنده تبدیل کرده بود 

گفتم کره سی سال پیش فقیر بود، اما هنوز تا مرز قحطی فاصله داشت. تحریم‌های اقتصادی ناجوانمردانه، غیر انسانی و فزاینده آمریکا مانند امروز شدید نبود و جمعیت مردم این کشور در سی سال پیش بسیار کمتر بود و علاوه بر آن چین مهم‌ترین شریک اقتصادی و همسایه‌اش را هم در کنار خود داشت. با همه اینها این کشور متکی بر اقتصاد کشاورزی با خلاف همسایه جنوبی پیشرفته و صنعتی خود فقیر بود؛ فقری که زیر حجابی از اپرای شیک و مدرن، متروی بسیار تمیزی که صدها متر دل زمین را می‌شکافت و ورزشگاه‌های متعدد و اختصاصی برای اغلب ورزش‌ها پنهان شده بود.

 شاید علت فقر اختصاص بخش قابل توجهی از بودجه کشور برای هزینه‌های ارتش چندصدهزار نفری- یکی از بزرگترین ارتش‌های جهان- و برنامه‌های هسته‌ای و موشک‌های بالستیک است که خواه‌ناخواه از هزینه‌های رفاهی و بهداشتی و اجتماعی می‌کاهد. شاید هم تجربه تلخ جنگ‌های سه ساله  سال‌های ۱۹۵۰تا ۱۹۵۳  با نیروهای کره جنوبی و آمریکا متحد این کشور چاره‌ای برای دفاع از کشور برای این هزینه باقی نگذاشته بود. هنوز جراحات ناشی از جنگ‌های متعدد و طولانی با نیروهای ژاپنی التیام نیافته بود که جنگ با کره جنوبی و امریکا در سال ۱۹۵۰ آغاز شد و پس از هزاران کشته از دو طرف به بن‌بست رسید و شبه جزیره کره به دو بخش کره جنوبی  و کره شمالی تقسیم شد. کره شمالی ۲۰ سال پیش اگرچه فقیر بود اما جمعیت این کشور در مقایسه با امروز به مراتب کمتر بود.

   سه سال جنگ کشوری متکی بر اقتصاد کشاورزی - اگرچه با کمک‌های چین و اتحاد شوروی - با کره جنوبی و همراهی هزاران نظامی کارکشته آمریکایی و سلاح‌های پیشرفته‌شان وتسلیم نشدن و واداشتن آنها به مصالحه، کار کوچکی نیست و نشانه‌ای از روحیه پیکارجویی و مقاومت این کشور دارد.

ایدئولوژی "جو چه" (اعتماد به نفس) که از سوی کیم ایل سونگ بنیان‌گذار این کشور حاکم بر این سرزمین است به همین روحیه اشاره دارد. بر اساس این ایدیولوژی، کره‌ای‌ها باید از هویت ملی خود دفاع کنند و غرور خود را از دست ندهند.

 در دومین روز از سفرمان از " موزه جنگ" در پیونگ یانگ بازدید کردیم که در آن سلاح‌های آمریکایی به غنیمت گرفته شده در این جنگ‌ها به نمایش گذاشته شده بود: گواه دیگری از روحیه مقاومت و غرور قابل تحسین کره‌ای‌ها.

  پیش‌تر اشاره کردم که جو حاکم بر کره شمالی  حداقل برای ما خبرنگاران ایرانی بشدت امنیتی و ناخوشایند بود .از دقیقه اولی که به فرودگاه پیونگ یانگ آمدیم نیروهای امنیتی کره شمالی به طور محسوس مراقبمان بودند و در دومین روز بازوبند زرد رنگی درست مثل بازوبندهای یهودیان دوران آلمان نازی بر دستانمان گره خورد. این بازوبندها حتی هنگام گرفتن یک عکس یادگاری  با کروبی و همتای کره‌ای وی از  دستمان جدا نشد.

   در دیدار چنددقیقه‌ای کروبی با کیم ایل یونگ رهبر کره شمالی در محل کاخ عظیم بنیانگذار کره  علاوه بر این بازوبندها, می‌بایستی کنار یک دیوار  سالن کاخ و به فاصله سی چهل متری محل ملاقات مثل مجسمه می‌ایستادم. فقط به فیلمبردار تلویزیون اجازه داده شد تا کمتر از یک دقیقه از دیدار کروبی و رهبر کره شمالی فیلمبرداری کند.

روزنامه نگاری هم شد شغل؟ سفر به کره شمالی به همراه مهدی کروبی رییس وقت مجلس- باقری نفر سوم از چپ

من و سئوال  رئیس حراست ایرنا

   پس از هشت سال آزگار کار در ایرنا به عنوان خبرنگار قراردادی حوزه ریاست جمهوری  قرار شد که  در صورت موفقیت در مصاحبه با خوشوقت رییس ( وقت) حراست سازمان رسمی شوم.

به هر صورت حدس زدم که خوشوقت درباره عقاید دینی و عبادی و شرعی و من (که صادقانه بگویم در مقایسه با او و امثال او بسیار می لنگیدم و همچنان می لنگم ) می پرسد. به هرحال برای پر کردن این خلاء عظیم  بهترین منبع و مرجع در دسترس من توضیح المسایل حضرت امام خمینی بود. توضیح المسایل را چندین بار خواندم و کلمه به کلمه آن را حفظ کردم و خودم را برای نبرد با خوشوقت آماده کردم.

روز  مصاحبه به اتاق رییس حراست سازمان رفتم و به خوشوقت سلامی کردم و علیکی با اکراه داد . با اخم گفت:"بنشینید" و سئوالش را مطرح کرد:

   این سئوال به برخی از اعمال مردان در طهارت در سرویس بهداشتی اشاره داشت .

 صورت من از خجالت قرمز شد . از تمام توضیح المسایل امام خمینی در بخش آداب طهارات و نجاسات  این سئوال  را انتخاب کرده بود.

روزنامه نگاری هم شد شغل؟ از راست : محمدرضاباقری در حال مصاحبه با فتحی شقاقی

تجربه گروه ترجمه

دریغم آمد به عنوان کسی که افتخار شاگردی زنده یاد خانم مرضیه رئیسیان در گروه ترجمه اخبار خارجی را داشت چند سطری ننویسم.

 بدون هرگونه فروتنی من در موضعی نیستم که بخواهم درباره تسلط ایشان به زبان انگلیسی سخنی بگویم چرا که زنده یاد فارغ التحصیل رشته زبان و ادبیات انگلیسی با پشتوانه چند دهه تجربه در ترجمه اخبار انگلیسی بود و من با این رشته کاملا بیگانه و نیز فاقد هرگونه سابقه کار در ترجمه اخباربودم . قضاوت در زمینه کیفیت ترجمه خانم رئیسیان ماننئد داوری یک مهندس شیمی درباره الهیات است.

   به اعتقاد من مهمترین ویژگی آن زنده یاد تلاش بیش از حد و به عبارت دیگر پر کاریشان بود.ایشان هم نقش سر دبیر و هم نقش مترجم را ایفا می کردند؛ خصیصه ای که در چند دهه فعالیت خود در ایرنا و چند روزنامه آن را ندیدم.

 خانم رئیسان تقریبا از ئخستین نفراتی بودند که به ایرنا می آمدند و وقتی که من با همکاران خداحافظی می کردم ایشان همچنان مشغول کار بودند و من گاهی در دلم می گفتم :" برای که و برای چه ؟!"

 زنده یاد خانم رئیسیان تکیه کلامشان " خدا را شکر" بود. یک روز که چندین بار شکرگزار خداوند بود من با لحنی پرخاشگر ، طلب کارانه و شاید به دور از ادب بر آشفتم و گفتم:

- خانم ممکنه بفرمایید برای چی خدا را این قدر شکر می کنید؟

 با متانت خاص خود و با کلامی آرام گفت:

- همین که از آسمان قلوه سنگی به سرمان نمی خورد باید شکر گزار باشیم.

   حرفی برای گفتن نداشتم.

  گزینش اخبار هنر دیگر خانم رئیسیان بود و به مدد چند دهه فعالیت در ترجمه اخبار کاملا به ارزشهای خبر که به اعتقاد من مهمترین آنها دربرگیری است تسلط داشتند و در این زمینه استاد بودند.

 خانم رئیسیان برای همکاران محیط صمیمی و دوستانه ای ایجاد کرده بودند و در این راه خود پیشگام بودند.

 هرکسی در دنیا غمی دارد و زنده یاد رئیسیان هم مثل دیگران ولی همان طور که همه دیده ایم ایشان چهره ای خندان داشت، این را هم من در دوستان ایرنا سراغ ندارم، شاید روزگار تلخ خنده همگان و از جمله یاران ایرنا را از چهره محو کرده بود ولی برای ایشان چنین نبود.

  همان طور که گفتم من در ترجمه اخبار انگلیسی بی تجربه و ضعیف بودم. تنبلی و خستگی هم مانع می شد که ترجمه ام را حتی برای یک بار هم که شده بخوانم و این به اصطلاح ترجمه ویرایش نشده را به ایشان می دادم و حتی یک بار هم به من نگفت که فلانی یک بار هم که شده ترجمه ات را بخوان و حرف هایی از این قبیل و حتی یک بار هم نشد که به اصطلاح ترجمه ام را به من باز گرداند و خود زحمت ترجمه را عهده دار می شد.

 خانم رئیسیان وسواس عجیبی در استفاده از زبان فارسی داشت و تا آنجا که ممکن بود از واژگان فارسی بهره می برد.

  می دانستم که به افراد نیازمند و کارهای خیر می پردازند. یک بار ناخواسته - شاید برای تشویق ما - گفت: آدم که کمک می کند قلبش و وجدانش آسوده می شود و حس خوشایندی پیدا می کند، حالا این کمک می خواهد دو هزار تومن و یا کمتر باشد.

 گفتنی درباره ایشان زیاد است و بضاعت و آشنایی من از ایشان کم.

  وقتی خبر تلخ از دست دادن این بانوی بزرگوار را که شنیدم بهتم زد، باورش برایم سخت بود، بانویی با چهره همیشه خندان و بشاش، سردبیری پرکار و خستگی ناپذیر، کسی که همیشه و هر روز با صدای بلند شکرگزار بود و کسی را که نمونه وجدان کار و اخلاق در ایرنا بود، زودتر از انتظار به دیدار معبود شتافت .

نحسی قطاب های یزد

این خاطره به حدود سه دهه قبل و هنگام پوشش خبری سفر رییس جمهور وقت به کرمان و یزد بر می گردد. من و عربعلی هاشمی عکاس ایرنا پس از پوشش خبری سخنرانی های معمولی رییس جمهور در کرمان به یزد آمدیم . در یزد پس از پایان کار خبری و ارسال خبرها به تهران از آنجا که بسیار شکمو هستم  پیش معروف ترین شیرینی  فروش یزد رفتم و دار و ندارم را تا ریال آخر باقلوا و قطاب و تنقلاتی از این قبیل خریدم و آنها را در یک ساک گذاشتم . گمان می کردم که دیگر به پولی نیاز ندارم و با هواپیمای اختصاصی رییس جمهور از یزد به تهران بر می گردم و در فرودگاه مهرآباد از دوستان نقلیه ایرنا خواهش می کنم که مرا به خانه برسانند و خستگی سفر چند روزه را با خوردن قطاب های یزد از تن به در می کنم ، اما حدس و گمان های  اشتباه بود و نحسی قطاب های یزد به یکی از بزرگترین دردسرهای من در یزد تبدیل شد.

  در یزد امام جمعه شهرکرد که از دوستان نزدیک رییس جمهور وقت بود از وی خواست که  به این شهر بیاید و در جمع مردم و عشایر استان سخنرانی کند. در آن سال ها شهر کرد فرودگاه نداشت و ما با هلیکوپتر به  این شهر رفتیم .محل سخنرانی در یک بیابان وسیعی بود که هزاران نفر از عشایر با لباس های محلی زیبای خود و مردم شهر و روستاهای اطراف به آنجا  آمده بودند  . به هرحال من در میان عشایر و مردم منطقه ایستادم و سخنرانی را که  بیش از یک ساعت و اندی طول کشید نوشتم . دستم دیگر خسته شده بود و در این میان عربعلی هاشمی عکاس ایرنا مدام دستش را به شانه ام می زد و می گفت :

-  جا می مونی ها ! تمومش کن.

-  اعتنایی نکردم  و باز به  نوشتن سخنرانی که تقریبا تکرار همان چند دقیقه اول بود ادامه دادم ولی عربعلی ول کن نبود:

-  باقری ! جا می مونی ها ! بعدا گله نکنی!  

-  هم از سخنرانی خسته شده بودم و هم از دست این مزاحم که هی دو دقیقه دو دقیقه می آمد و می گفت که" سر و ته قضیه را هم بیاورم "، " اصلا کسی خبرهایت را می خواند ؟" و رهنمودهایی از این قبیل .

-  من برای  تمام شدن دعوا یک درس روزنامه نگاری مهم به او دادم :

- تو نمی دانی .بعضی وقت ها مهمترین سخنان یک مقام بلندپایه در آخر سخنرانی مطرح می شود.

- پس ما رفتیم. 

  عربعلی هاشمی را دیدم که از میان جمعیت به زور به طرف  هلیکوپترها رفت  و در میان انبوه جمعیت ناپدید شد و هنوز یکی دو دقیقه از رفتن او نگذشته بود که من تشکر رییس جمهور از عشایر و مردم شهید پرور و انقلابی را به نشانه پایان سخنرانی  شنیدم  و به طرف  هلیکوپترها دویدم اما هزاران تن از عشایر و مردم منطقه که بسیار قوی تر از من بودند راهم را سد کردند و  حتی وقتی که هلیکوپترها درآسمان بود دست های خود را برای رییس جمهور تکان می دادند اما من بر روی زمین ماندم و یک ساک پر از قطاب در یک دست و یک یادداشت کاهی ایرنا در دست دیگر .

  ویلان و سرگردان و ماتم زده بودم . ناگهان آقای طالب از مسئولان روابط عمومی رییس جمهوری را دیدم که او هم به سرنوشت مشابه من دچار شده بود( از هلیکوپترها جا مانده بود. البته طالب تا ماهها و شاید سالها بعد به سر من منت می گذاشت که من دیدم تو جا ماندی و من هم به خاطر تو سوار هلیکوپتر نشدم که تنها نباشی .

خلاصه کنم طالب و من یک پاترول از استانداری گرفتیم تا از فرودگاه اصفهان ( جایی که به دلیلی نامعلوم هواپیمای اختصاصی رییس جمهور از یزد به آنجا آمده بود ) سوارهواپیما شویم و این سفر را به خوبی و خوشی تمام کنیم اما متاسفانه  رییس جمهور و هواپیمای حامل وی هم فرودگاه را ترک کرده بود و سرگردانی ما همانند سرگردانی در بیابانی در شهرکرد این بار در اصفهان ادامه یافت .

  در فرودگاه اصفهان آقای طالب پیش مسئولان هما رفت و کارت شناسایی خود را نشان داد و از آنها خواهش کرد که  ما را در فهرست اولویت قرار دهند .مسئولان فرودگاه اصفهان ما را به بخش وی آی پی ( اشخاص بسیار مهم ) راهنمایی کردند. من و طالب در سالن کنار هم نشستیم و از خاطرات گذشته و گاف های خبرنگاران و خبر و خبرگزاری و مسایل پراکنده ای که یادم نیست حرف زدیم و یک دفعه  یک شم قوی خبرنگاری به من ندا داد که این آقای طالب – مثل من – آهی در بساط ندارد.

-  آقای طالب شما برای بلیت هواپیما پول داری ؟

رنگش مثل گچ دیوار سالن سفید شد . از صندلی بلند شد و با لکنت گفت :

— من نه نه نه . تو تو توچی !

به آرامی و خونسردی زیپ ساک را باز کردم و گفتم:" این قطاب ، این باقلوا ، این حلورده و این هم جیب های خالی من "

به یاد مسعود مشایخی

روزنامه نگاری هم شد شغل؟ از راست: مسعودمشایخی در کنار رییس جمهور وقت آیت الله خامنه ای

من در زمان ریاست جمهوری آیت الله خامنه ای برای پوشش خبری سفر ایشان عازم کشورهای پاکستان, تانزانیا, موزامبیک, آنگولا و زیمبابوه شدم; سفری که  نخستین روز آن با مرگ مسعود مشایخی رئیس دفتر ایرنا در اسلام آباد بر اثر تصادف اتومبیلش با یک کامیون در اسلام آباد پایتخت پاکستان مصادف شد.

  زنده یاد مشایخی قبل از مسئولیت دفتر اسلام آباد، سردبیر گروه سیاسی ایرنا بود. وی از جمله " افراد حزب اللهی" ایرنا بود که به اتفاق  افرادی که همراه آقای نصیری مدیر خبر وقت ( مدیر عامل بعدی ایرنا) به ایرنا آمده بودند با ما فارغ التحصیلان رشته روزنامه نگاری دانشکده علوم ارتباطات اجتماعی رابطه چندان دوستانه ای نداشت.( همین جا بگویم این رفتار در مورد زنده یاد حمید هوشنگی معاون خبر و از نخستین فارغ التحصیلان رشته روزنامه نگاری دانشکده من و نیز زنده یاد بورقانی صدق نمی کرد.)

 در نخستین ساعت ورود به اسلام آباد گروه رئیس جمهور, سفیر ( آقای موسوی برادر آقای میرحسین موسوی ) و هیئت همراه دور سفره گسترده ای بر روی زمین نشستند و صبحانه خوردند و یکی دو ساعت بعد خبر شوم کشته شدن مسعود در تصادف با یک کامیون همه را تکان داد.

 من از اسلام آباد به آقای نصیری مدیر خبر این خبر شوم را اطلاع دادم و گفتم روحیه و توان پوشش این سفر را ندارم.

تکیه کلام همیشگی نصیری " عزیز" بود و با این تکیه کلام گفت: این یک وظیفه ملی و میهنی است.

 مودبانه و نه آمرانه دستور ادامه سفر به چند کشور را  داد و ضمنا گفت سعی کن زنده یاد مشایخی را در قطعه شهدا دفن کنند.

  من پیش آقای دعایی مدیر مسئول روزنامه اطلاعات و از دوستان نزدیک آیت الله خامنه ای رفتم و خواسته ایرنا را مطرح کردم.

 در کشور بعدی یعنی تانزانیا دستم را گرفت و با خود به اقامتگاه آقای خامنه ای برد. آیت الله خامنه ای در حال استراحت بودند که ما  میهمانان ناخوانده وارد شدیم. با توجه به شرایط، پس از سلام و احوالپرسی از اتاق بیرون آمدم و آقای دعایی در سوئیت ایشان باقی ماند تا موضوع را مطرح کند. به علت کار سنگین و پوشش خبری فشرده سفر به موزامبیک ( تنها کشور پرتغالی زبان آفریقا) و کشورهای دیگر حتی تا پایان سفر آقای دعایی را ندیدم و از دفن مسعود در قطعه شهدا و یا قطعات دیگر اطلاعی نداشتم.

اما بعدا متوجه شدم دستور این کار صادر شده است.

مهم ترین خبر این سفر از دست دادن مسعود در نخستین ساعات پوشش خبری این سفر بود. از دست دادن فردی که گفته شد در تصادفی ساختگی و به دلیل فعالیت های اسلامی خود جان باخت. روحش شاد.

همکار خوش شانس من!

  من سال ها خبرنگار حوزه  رییس جمهوری بودم . روز اول عید که می شد با عکاس کشیک برای پوشش خبری مراسم تبریک هیات دولت به رییس جمهور وقت  به  نهاد رییس جمهوری  می رفتیم . در پایان این مراسم رییس جمهور به آقای موسوی ، اعضای هیات دولت ، رییس ستاد ارتش جمهوری اسلامی  ، فرماندهان نیروهای سه گانه و برخی دیگراز شخصیتها  و نیز گروه خبری صدا و سیما و ایرنا  یک قرآن امضاء شده و ده تومان ( ۱۰۰ ریال )عیدی  می داد.

  یک سال، نمی دانم سومین سال و یا چهارمین ، پیش خود گفتم  من به اندازه کافی قرآن کریم هدیه گرفته ام و اسکناس های امضاء شده را هم به حد وفور جمع آوری کرده ام  ( از وضع وخیم حقوق  ایرنا این ده تومانی ها چندان برکتی نداشت و بزودی از لای قرآن امضا ء شده بیرون می آمد و  خرج می  شد)  کدام عاقلی است که ۲۰ تومان پول تاکسی بدهد و بعد برود ۱۰ تومان عیدی بگیرد!.

 پس نقشه ای کشدیم و  خواستم یکی از همکاران را از این عیدی  بی نصیب نگذارم و به عبارت دیگر او را فریب دهم . به او گفتم" روز اول عید حوزه رییس جمهوری عیدی های هنگفتی به خبرنگارها می ده . دو سه خط هم بیشتر نمی خواهی بنویسی . من متاسفانه گرفتاری دارم و اول عید در تهران نیستم وگرنه خودم می رفتم و این عیدی را می گرفتم.

 هنوز جمله  ام تمام نشده بود که حرفم را قطع کرد و گفت : چه ساعتی باید برم ؟

تعطیلات عید تمام شد  بعد از آن هم او تا آخر روز سیزدهم را مرخصی گرفت و روز چهاردهم  پس از روبوسی و تبریک با پوزخندی گفتم :

 راستی عیدیه خیلی خوب بود دیگه!

-  دستت درد نکنه . من در روزهای عید دچار مشکل مالی عجیبی بودم که این عیدی کلی به من کمک کرد!

-  فکر کردم که به زبان بی زبانی به من  می گوید نوبت من هم می رسه و تلافی می کنم و به اصطلاح طعنه می زند.پس گفتم :

-  خب ، این همون عیدیه که  هرسال به ما می دادن خواستم تو هم دشت کرده باشی .و بی نصیب نمانی تا ببینی ما چه می کشیم

-  - ولی حوزه ات بد هم نیست ها!.

-  دوباره تشکر کرد و تقریبا کم مانده بود که یکبار دیگر مرا در اتاق خبر ببوسد.

-   دیدم لحنش جدی است ." گره گشودن از مشکل مالی وخیم " ،" تشکرهای بی پایان " و مهمتر از همه اینکه این همکار گروه سیاسی لحنی  جدی داشت  و نمی خواست به اصطلاح سر به سر من بگذارد .کم کم تردید پیدا کردم که نکند رقم عیدی امسال کمی متفاوت تر از سال های قبل (۱۰۰ ریال ) باشد. پرسیدم :

-  -مگر  چقدر عیدی گرفتی ؟

-  یک کلمه کوتاه و مختصر و مفید را گفت که کم مانده بود در اتاق خبر سکته کنم :

-  ۴۵۰۰ تومن 

-  راست می گی ؟

-  دروغم چیه ؟ مگه سال های قبل چقدر به تو می دادند !

-  در واقع برای من باور کردنی نبود که یک خبرنگار در چند دقیقه ، آن هم با نوشتن دو خط ، تقریبا یک لید ، ۴۵۰۰ تومان عیدی بگیرد و خبرنگار حوزه که تقریبا در تابستان و زمستان هر روز باید  به حوزه رییس جمهوری می رفت و یا خبرهای سفرهای استانی پردرد سر را پوشش می داد این قدر سرش بی کلاه بماند. مات و مبهوت به او نگاه می کردم که  اسکناس دوستم ۴۵۰ برابر عیدی سال های قبل مرا گرفته بود ..

-    از ۳۰ سال پیش تا حالا که یاد این خاطره می افتم یاد این مثل می افتم که :

-  چاه مکن بهر کسی اول خودت دوم کسی!

در نقش مترجم رسمی ناطق نوری

روزنامه نگاری هم شد شغل؟ ناطق نوری در کنار اکبرهاشمی رفسنجانی

 در پایان یک برنامه خبری در مجلس در حال گپ با قاسمی رییس  روابط عمومی مجلس  و چند تن از خبرنگاران بودیم که تلفن زنگ زد و آقای قاسمی مشغول صحبت شد. در لحظه ای قاسمی با کمال خونسردی به فردی که تلفنی با او صحبت می کرد، گفت: این که نگرانی ندارد. آقای باقری خبرنگار ایرنا اینجاست و ایشان از زبان انگلیسی عالی برخوردارند . از او خواهش می کنیم ترجمه مصاحبه ( خبرنگار یک نشریه امریکایی با ناطق نوری رییس وقت مجلس) را بعهده گیرد!

من تا آن زمان هیچگاه به زبان انگلیسی با قاسمی صحبت نکرده بودم و هیچ عقل سلیمی هم حکم نمی کرد که آدم با رییس روابط عمومی مجلس انگلیسی صحبت کند . به هر حال نمی دانم قاسمی بر چه اساسی فکر می کرد زبان انگلیسی من عالی است!

من نیز هیچ تجربه ای در زمینه ترجمه شفاهی، آن هم در چنین سطحی نداشتم. به قاسمی گفتم که زبان  انگلیسی من خوب نیست و او هم با اصرار که موقیعت ویژه است و از این حرف ها ، من را  در مقابل عمل انجام شده ای قرار داد و در نهایت  به طرف دفتر رییس مجلس حرکت کردیم.

بعد از حضور در دفتر رییس مجلس و آشنایی با خبرنگار خارجی متوجه شدیم که این خبرنگار،‌ ایرانی ارمنی است و خوشبختانه با زبان فارسی تا حدودی آشنا بود.قرار شد در موارد نیاز به او کمک کنم.

مصاحبه آغاز و به خوبی پیش رفت تا اینکه ناطق نوری در بخشی از صحبت های خود کلمه "شبهه" را بکار برد و خبرنگار رو به من کرد و برای ترجمه این کلمه از من کمک خواست.مصاحبه لحظاتی معطل ترجمه این کلمه شد.

متاسفانه من حتی معنی فارسی کلمه شبهه را نمی دانستم چه رسد به اینکه بخواهم آن را ترجمه کنم.

کمی فکر کردم و بلافاصله به خاطرم آمد که این کلمه همیشه بهمراه شک و تردید  بکار می رود و معنی آن را به خبرنگار گفتم.

جالب این بود که آقای ناطق نوری نگاه تحسین آمیزی به من کرد و من نیز احساس کردم کار شاقی را به پایان برده ام و خوشحال با اتمام مصاحبه دفتر رییس مجلس را ترک کردم.

خبرنگار: روزی روزگاری.......

برای خبرنگار در کشور ما تعاریف و یا قالب های مختلفی ترسیم می شود. سخنگوی مردم - بلند گوی قدرت یا میرزا بنویس و دهها تعریف دیگر.

اما یکی از ویژگی هایی که خبرنگاران جدا از تعاریف بالا ، از آن برخوردار و گاهی در قبال آن بی تفاوت و بی اعتنا می باشند، ناظر بودن آنان است.خبرنگاران ناظرانی هستند که پشت پرده خبر و وقایع را نظاره می کنند و این ویژگی از جمله برجستگی های این شغل است که تاریخ نویسان فاقد آن می باشند.

این ناظران تاریخ متاسفانه در طول روز ، ساعت ها صرف نوشتن مطالب دستوری می کنند اما حاضر نیستند، بخشی از تاریخ را که ناظر آن بوده اند، ثبت کنند. در واقع بیشتر ما خبرنگاران این ویژگی با ارزش را فراموش و قلم را رها کرده و با روزمرگی، با ارزش ترین اثری را که می توانیم از خود به جا بگذاریم، نادیده گرفته ایم.

درجست و جوی کفش های مسروقه

من در دوران طولانی زندگی خبرنگاری ام، در مجموع در برنامه های مختلف خبری سه جفت کفش گم!!! کرده ام که ماجرای گم شدن دو جفت از این کفش ها را تا آخر عمر هم از یاد نخواهم برد.

روزی به اتفاق سه تن دیگر از همکاران گروه سیاسی برای پوشش خبری گردهمایی ائمه جمعه و جماعات! سراسر کشور به محل مصلای تهران رفتم .

پس از سخنرانی آیت الله هاشمی رئیس جمهور وقت از سالن خارج شدم تا کفشم را بپوشم و برای تنظیم خبر راهی سازمان شوم.

متاسفانه کفشم ناپدید شده بود و من بودم و دوستان ایرانیم که موذیانه به جوراب من نگاه می کردند و می خندیدند.

هنوز خنده هایشان تمام نشده بود که جوانی را  با لباس شخصی دیدم که بیسیمی در دست داشت. جورابم را نشانش دادم و گفتم:

- من که با این به مصلی نیامده بودم.

خندید و گفت: میدانم. حالا شماره کفشتون چند است؟

- ۴۳

سیاه یا قهوه ای؟

- لطفا سیاه

- با بند یا بی بند؟

- لطفا بی بند

درد سرتان ندهم کفش من گم!!!  شده بود و فقط یک جوراب کهنه و وصله دار برای من باقی مانده بود.

دوستانم از خنده روده بر شده بودند ، بر عکس من عزا گرفته بودم که چه طوری با جوراب از خیابان شهید بهَشتی تا خیابان فاطمی ( ساختمان مرکزی خبرگزاری جمهوری اسلامی ) بروم.

 به دوستانم نگاه کردم. لبخند از لبانشان محو شده بود و بی خود و بی جهت پکر و دمغ بودند.

در یک مختصر با کفش های نیمدار به مصلی رفته بودم که جای آن را یک کفش براق بی بند سیاه رنگ گرفتم.

اما خوشحالی من زیاد طول نکشید و چند ماه بعد در پایگاه یکم شکاری چابهار کفش هایم گم!! شد و هرگز پیدا نشد. برای پوشش خبری سفر آیت الله هاشمی رفسنجانی رئیس جمهور وقت به پایگاه یکم شکاری در چابهار رفته بودم. پس از پایان سخنرانی رئیس جمهور از مسجد بیرون آمدم .کفشم گم شده بود و یک دمپایی کهنه آبی رنگی که شاید قدمتی بیش از ده سال داشت جای آن را گرفته بود. به ناچار دمپایی ام را که تا آنجا که یادم است چند شماره از نمره کفشم کوچک بود به پا کردم و به اتفاق زنده یاد کهنبانی عکاس ایرنا به اتاق فرمانده پایگاه رفتم. در فاصله مسجد تا دفتر کار فرمانده پایگاه، خوش بینانه فکر می کردم که از من معذرت می خواهد و یک جفت پوتین نو به من می دهد. اما این خوش بینی با چند کلمه فرمانده پایگاه به ناامیدی و بدبینی بدل شد:

- به نظر من خبرنگاری که نمی تواند از کفشهایش محافظت کد اصلا خبرنگار نیست.

خواستم به فرمانده پایگاه توضیح دهم که کفشم را - مثل کفش های دیگران در خارج از مسجد گذاشته بودم و کیسه و نایلونی هم برای گذاشتن کفش ها نبود، دیدم ممکن است فرمانده پایگاه که مدرک خبرنگاریم را به دستم داده بود با سخنان ناخوشایندتری بدرقه ام کند.

با همان دمپایی پلاستیکی کهنه در حالی که به سختی قدم بر می داشتم سوار هلیکوپتر و عازم کرمان که هواپیمای اختصاصی رئیس جمهور در فرودگاه این شهر بود شدم.

به لطف آقای طالب مدیر کل روابط عمومی رئیس جمهوری در کرمان یک گیوه به من اهدا شد.

به یاد حمید هوشنگی

روزنامه نگاری هم شد شغل؟ حمیدهوشنگی در دادگاه هویدا

  -- دریاب!

 طنین صدای بلند معاون خبر حمید هوشنگی است که در سال های جنگ در طبقه پنجم ایرنا در میان مارش های حماسی که از رادیو پخش می شود و اخبار جبهه های جنگ تحمیلی بر ایران را می گوید در هم می پیچد.

 و این " دریاب !" بارها و بارها تکرار می شود. به تدریج با فرهنگ واژگان زنده یاد هوشنگی آشنا می شوم که این واژه یعنی این که خبرهای رادیو را به ساعت و به دقت منتشر کنید.

دریاب! شاید معنی مواظب خبرها باشید و این کلمه احتمالا معانی دیگری دارد که من و همکارانم نمی دانم.

هوشنگی علاوه بر معاون خبر ایرنا، معاون ستاد تبلیغات جنگ هم هست و دکتر کمال خرازی هم مدیر عامل ایرنا و هم رئیس ستاد تبلیغات جنگ و همراه با هوشنگی زنده یاد بورقانی دائم تلفن دستش است و دکتر خرازی را" آقا کمال" می خواند.

زنده یاد هوشنگی آرام و قرار ندارد. لاغر اندام است و بی قرار و مرتب سرکشی به میزهای مختلف و خستگی ناپذیر.

 در عین حال. مواظب خبر های دفاتر نمایندگی های ایرنا در خارج هم هست. حتی گاهی از محل ستاد تبلیغات جنگ خود( اتاق خبر ایرنا) خبر نمایندگی های خارج از کشور را می خواند و خلاصه یک نفره می شود یک خبرگزاری که خواب و خوراک و استراحت ندارد.

 هوشنگی نه تنها به خود اجازه استراحت نمی دهد مزاحم استراحت و خوابیدن نیروهای نوبت شب هم هست. بعضی همکاران از خانه پتو می آوردند و شب ها در اتاق خبر می خوابیدند که خواب - آن هم در سال های جنگ- معنا و مفهومی نداشت. برخی مترجمان می خوابیدند و نه همه و یک مترجم که بیشتر از همه می خوابید جای هوشنگی را گرفت و مقایسه این دو همواره برایم خنده دار بود و هست. زنده یاد هوشنگی با آن تحرک مثال بدنی و خستگی ناپذیر که به قول دوست عزیزم آقای کمیلی زاده اتاق خبر خانه اش بود و این یکی با رخوت و سستی و نوشیدن چای قند پهلو.

  بسیاری هوشنگی را تند خو می دانند. در واقع هوشنگی و بورقانی مدیر خبرش دو صفت متضاد داشتند: " دافعه بسیار زیاد" و " جاذبه بسیار زیاد" اما هر دو زنده یاد خود را وقف خبرگزاری کردند.

 من خود قبول دارم همان طور که گفتم زنده یاد هوشنگی قدرت دافعه عجیب و غریبی داشت. بر خلاف زنده یاد بورقانی که همیشه تبسمی داشت من در طول سالیان لبخندی از او ندیدم به کمک این صفت آمده بود ولی این تند خویی بیشتر متوجه کسانی بود که می خواستند بیارامند, حقوقی بگیرند و آهسته بیایند و آهسته بروند.بر خلاف این اقلیت افرادی که معاون خبر ایرنا- به نظر من بهترین معاون سازمان- وقتی معاون خبر را می دیدند که این چنین پرجوش و خروش و بی قرار است و " دریاب!" های روزانه اش صبح و ظهر و شب قطع نمی شود نمی توانستند اگرچه نه مثل هوشنگی ولی سعی می کردند تا حدودی مثل او باشند.

هوشنگی در اوایل انقلاب خبرنگار تلویزیون بود و من همزمان یک خبرنگار بیکار، یک بیکاری کشنده که چهار سال به طول انجامید و من در خاطره ای ان را شرح داده ام.

آشنایی دوستانه ما در مقابل زندان قصر با گلاویز شدنمان و فحش هایی که نمی توانم بنویسم به او آغاز شد و پس از چهار سال بی کاری که برای مصاحبه به دفترش رفتم همه چیز فراموش شده بود:

زندان قصر, کتک کاری, دشنام های زشت من و ....

می خواهم بگویم هوشنگی کینه توز نبود و به جای هر سئوالی از من پرسید : آقای اهرنجانی" کدام حوزه گروه سیاسی را می خواهید که من حوزه رئیس جمهوری را انتخاب کردم و شش سال خبرنگار این حوزه بودم.

یکی دو سال قبل از مرگش فکر می کنم اتهام سنگین " اقدام علیه امنیت ملی " را به او زده بودند، اتهام به کسی که در طول دفاع مقدس معاون ستاد تبلیغات جنگ بود. شاید در آن دوران آقایان یا چای قندپهلو می نوشیدند، یا خوب می خوابیدند و از انقلاب و انقلابی بودن فقط محاسن و تسبیح و انگشتر عقیقش را داشتند و بس.

 سرطان هوشنگی این اواخر پیشرفت کرده بود و مثل این که آقایان با آگاهی از وضعیت جسمی هوشنگی، پرونده اش را به بایگانی سپرده بودند.

 چند هفته قبل از مرگش با دسته گلی به عیادتش رفتم. پس از یکی دو شوخی لوس با هوشنگی - مثلا برای تقویت روحیه اش- به خانمم گفتم: آقای هوشنگی بهترین معاون خبر ایرنا بوده اند و به گردن من و دوستانم حق دارند.

- این چه حرفیه آقای اهرنجانی و تعریف هایی از من کرد که بماند.

پس از مرگش پیکرش از مقابل ساختمان ایرنا تشییع شد.با دیدن چند نفر از دوستان دانشکده تازه فهمیدم که زنده یاد فارغ التحصیل رشته روزنامه نگاری  نخستین دوره دانشکده مان بود.در مراسم تشییع پیکر زنده یاد یک غایب بزرگ وجود داشت: خرازی رئیس هوشنگی در ایرنا و در ستاد تبلیغات جنگ که گویا به دلیل جلسه ای بسیار مهم در شورای روابط راهبردی سیاست خارجی فرصت شرکت در مراسم تشییع را پیدا نکرده بود.

شکایت از روزنامه ایران به وزارت کار

 یکی ازخاطره های خواندنی و شنیدنیم شکایتم از روزنامه ایران در زمان آقای وردی  نژاد مدیر عامل وقت ایرنا بود. صاحب امتیاز این روزنامه ایرنا و مدیر مسئول آن آقای وردی نژاد مدیرعامل وقت خبرگزاری جمهوری اسلامی بود.

حدود بیست نفر از گروه های مختلف اتاق خبر و نیز گروه عکاسی - در کنار روزنامه نگاران با تجربه و حرفه ای - از نخستین افرادی بودند که به این روزنامه پیوستند و در بخش های مختلف این روزنامه مشغول به کار شدند.

پس از گذشت سه سال کار در این روزنامه به بهانه این که یک کارمند دولت نمی تواند از یک صندوق دولت دو حقوق بگیرد( ایرنا و روزنامه ایران) تمام نیروهای خبرگزاری جمهوری اسلامی را از این روزنامه اخراج کروند( به اعتقاد من این یک بهانه و یا یک کودتای بدون خونریزی روزنامه نگاران حرفه ای علیه همکارانم در ایرنا بود).

  این اخراج زمانی صورت گرفت که دو روی قبل نخستین خانه ام را پس ار حدود بیست سال اجاره نشینی خریده بودم, به اقوام و دوستانم بدهکار بودم و نگران بازپرداخت این بدهی ها بودم.

 به دو تن از دوستانم در گروه سیاسی که مثل من در روزنامه ایران کار می کردند گفتم که به وزارت کار برویم و از روزنامه ایران و آقای وردی نژاد مدیر مسئول این روزنامه شکایت کنیم.ِ

 به وزارت کار رفتیم و شکایت خود را مطرح کردیم.

 راستش من نگران بودم که از ایرنا هم اخراج شوم ولی نه تنها اخراج نشدم , بلکه هریک نزدیک ۹۰۰ هزار تومان از روزنامه ایران گرفتیم که در آن زمان مبلغ قابل توجهی و معادل چند ماه حقوقمان در ایرنا بود.

  با دریافت غرامت از روزنامه ایران تقریبا تمام همکارانی که از این روزنامه اخراج شده بودند هریک مبالغ قابل توجهی را از روزنامه ایران دریافت کردند.

وقتی نوار ضبط صوت متوقف می شود

 خبرنگاران ایرنا به ندرت از ضبط صوت خبرنگاری استفاده می کردند.

 دلیل عمده این کار به نظر من وقت گیر بودن و کندی کار در زمینه تنظیم خبر است.

 به عبارت دیگر نوار ضبط صوت باید کلمه به کلمه روی کاغذ پیاده شود ( سبک تاریخی تنظیم خبر) و سپس خبری بر اساس سبک هرم وارونه تنظیم کرد.

  این امر در مصاحبه های با مقام های خارجی مصداق ندارد و من - مانند دوستان دیگرم- در این گونه مصاحبه ها از ضبط صوت ا( خبرنگاری) استفاده می کردم.

 گردهمایی مدیران عامل خبرگزاری های جنبش عدم تعهد به میزبانی آقای نصیری مدیرعامل وقت ایرنا در یکی ازهتلهای تهران برگزار شده بود.من برای مصاحبه با چند مدیر عامل ضبط صوت خبرنگاریم را برای رعایت دقت از کشوی میزم برداشتم و به محل مصاحبه رفتم.

  پیش یکی از مدیرعامل های میهمان ایرنا رفتم و پس از معرفی خودم و خوشامد به وی ضبط صوت خبرنگاریم را جلوی دهانش بردم.طرفی که نوار ضبط صوت در آن بود رو به من بود.

 خودش و خبرگزاریش را معرفی کرد و هنوز یکی دو دقیقه از این مصاحبه شروع نشده بود که رنگم پرید.

 نوار ضبط صوت از چرخش ایستاد, باطری ضبط صوت تمام شده بود و من یادم رفته بود از منشی اتاق خبر باطری نو بگیرم.

 با این حال با علامت یا حرف های مدیرعامل را تایید کردم و دو سه سئوال بی محتوا کردم که در تمام این مصاحبه ضبط صوت جلوی دهانش بود و به جای پاسخ های مختصر و مفید انگار سخنرانی می کرد.

 تا آنجا که یادم است با این تجربه تلخ و در عین حال خنده دار دیگر از ضبط صوت استفاده نکردم.

خبرنگار محرم و نامحرم ایرنا

روزنامه نگاری هم شد شغل؟ مرحوم کهنبانی عکاس ایرنا 

من در نخستین سال های خدمتم صدها نشست دیدار مسئولان.روحانیون. نمایندگان مجلس و گروه های دیگر را با روسای جمهور وقت ( عمدتا با آیت الله خامنه ای و یکی دو سال هم با مرحوم هاشمی رفسنجانی در محل نهاد ریاست جمهوری را تحت پوشش خبری قرار داده بودم

 این دیدارها همه بدون استثنا در زیر زمین نهاد ریاست جمهوری صورت می گرفت.

  نهاد رئیس جمهوری در خیابان پاستور بود. رئیس جمهور بر روی صندلی می نشست و برای افرادی که بر روی زمین نشسته بودند سخنرانی می کرد.

  در زمان ریاست جمهوری مرحوم آیت الله رفسنجانی برای دیدار نمایندگان مجلس با وی به زیر زمین ریاست جمهوری رفتم.

  آیت الله هاشمی رفسنجانی سخنان خود را آغاز کرد و نمی دانم و یادم هم نیست  چه شد که آیت الله هاشمی برسر موضوعی عصبانی شده بود و بر سرنمایندگان مجلس فریاد می کشیدِ.

من تنها خبرنگاری بودم که ابن مراسم را پوشش خبری می دادم ( تلویزیون همیشه بدون ذکر منبع از خبر ایرنا استفاده می کرد و به غیر از سفرهای داستانی تقریبا هیچ وقت خبرنگار به حوزه ریاست جمهوری نمی فرستاد)

 با شنیدن فریادهای هاشمی من دیگر یک بیگانه و نامحرم بودم.

 یکی از کارکنان. روابط عمومی ریاست جمهوری در حالی که خبرم را می نوشتم پیش فرد نامحرم در جمع آمد و از من خواست از زیر زمین به طبقه هم کف بروم.

   با گذشت یکی دو دقیقه و عادی شدن این مراسم بی سابقه خبری ( پایان گرفتن داد و فریاد آقای هاشمی) دوباره از من خواستند که از طبقه همکف به زیر زمین بروم و خبرم را بنویسم, با گذشت چند دقیقه باز داد و فریاد رئیس جمهور شروع شد و من بار دیگر " نامحرم" شدم, دوباره به طبقه همکف رفتم و به انتظار پایان گرفتن داد و فریاد به انتظار ایستادم و پس از یکی دو دقیقه بعد به زیرزمین نهاد ریاست جمهوری برگشتم و نوشتن خبرم را از سر گرفتم.

دوبآر از پله های زیر زمین رفتن به طبقه همکف و چند دقیقه انتظار برای عادی شدن این نشست خبری, پاراگراف های خبری را که می نوشتم بی ارتباط با یکدیگر و خبرم را کاملا بی محتوا کرده بود.

 با هر مصیبتی که بود خبرم را تنظیم کردم و از دیداری که بیش از یک ساعت انجامید- خبری کوتاه و. در عین حال بی محتوا تنظیم کردم.

از انفجار برج های دوقلو تا جنجالی ترین سخنرانی احمدی نژاد

روزنامه نگاری هم شد شغل؟ منهدم شدن برج های دوقلو در روز ۱۱ سپتامبر

مهمترین خاطرات من به دوران خدمت در نیویورک باز می گردد. با گذشت تقریبا ۲۰ سال از شروع این ماموریت ( شهریور ۱۳۸۰) نوشتن کامل این خاطرات برایم مقدور نیست و تنها می توانم به برخی از آنها که مهمترین آن حادثه ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ و انفجار ساختمان های دو قلو- بلندترین آسمانخراش های نیویورک را شامل می شود.

 بامداد ۱۰ سپتامبر ۲۰۰۱ بود که به اتفاق خانواده ام از وین عازم نیویورک شدم.پس از عبور از چند کشور اروپایی و اقیانوس اطلس, خلبان و یا یکی از میهمانداران اعلام کرد:

 هواپیما چند دقیقه دیگر در فرودگاه جان اف کندی ( نیویورک) فرود می آید و از سرنشینان هواپیما به خاطر این که خطوط هواپیمایی اتریش را انتخاب کرده اند تشکر کرد.

  اما هنوز چند دقیقه از پیام وی نگذشته بود که انیمیشن " شرک" که سرنشینان هواپیما از مونیتورهای هواپیما می دیدند محو شد و این بار خلبان یا میهماندار دیگری اعلان کرد که " حادثه فاجعه آمیزی" در نیویورک اتفاق افتاده و یک هواپیما به یک آسمانخراش برخورد کرده و هواپیما نمی تواند در فرودگاه فرود آید و باید به وین ( مبدا سفرم) برگردیم و چون سوخت کافی نداریم باید در فرودگاه لندن سوختگیری کنیم.

به دلیلی نامعلوم, شاید به دلیل ممنوعیت فرود هواپیماها در فرودگاه لندن. هواپیما در باند فرودگاه منچستر نشست و سرنشینان هواپیما چند ساعت اسیرومحبوس در داخل هواپیما منتظر پایان سوختگیری شدیم.ارتباطمان با جهان خارج; جهانی که نظاره گر بزرگترین حادثه تروریستی  قطع شده بود و در حالی که قرار بود چند دقیقه بعد هواپیمای ما در باند فرودگاه نیویورک و در چند کیلومتری محل برج های دو قلو بنشیند.

  چهره میهمانداران هواپیما با همان لبخند تصنعیشان فرقی نکرده بود و همه سرنشینان هواپیما هم مثل من از آنچه که در خارج از هواپیما و در نیویورک رخ داده بود بی اطلاع بودند.

  پس از حدود ۲۰ ساعت خسته و بی خبر از همه چیز با هزینه خطوط هواپیمایی اتریش ( استرین ایرلاینز ) به هتل هیلتون رفتیم .جسدم را روی تختخواب هتل انداختم و تنها کاری که می توانستم بکنم خواب بودِِ.

ساعت حدود هشت صبح بود که به لابی هتل رفتم.هنوز خسته و خواب آلود بودم. تلویزیون هتل افرادی را نشان می داد که در حالی که پیراهنشان آتش گرفته خود را از طبقات مختلف آسمانخراش به زمین می اندازند و برخی در لابی هتل خیلی خونسرد با دوست کنار خود حرف می زنند, چای و یا قهوه می خوردند و توجه چندانی به خبرهای تلویزیون نداشتند.

 پیش خودم گفتم این صحنه ها بخشی از یک فیلم سینمایی و یا جلوه های ویژه سینماست.

 دوباره به اتاق برگشتم و برای خوردن صبحانه با همسر و فرزندانم به هتل رفتم .

 دو روز پیش در وین با مادرم خداحافظی کرده بودم و حالا که پس از سفری نافرجام و بازگشت از آسمان نیویورک به وین دلیلی برای تماس تلفنی مجدد نداشتم.

 برخلاف ما بستگانم بسیار نگران بودندو بالآخره آقای معبودی مدیر ( وقت) امور اداری سازمان در حالی که در اتاق هتل بودم با من تماس گرفت و گفت: بستگان شما از بی خبری از وضعیت شما دآرند سکته می کنند.

فهمیدم که تلویزیون هتل جلوه های ویژه یک فیلم سینمایی نبود. فهمیدم که " فاجعه برخورد هواپیما" بزرگترین و بی سابقه ترین عمل تروریستی و با سلاحی منحصر به فرد - هواپیما- رخ داده استِ.

فاجعه ای تکان دهنده که سه هزار قربانی داشت,بهانه ای برای جورج بوش رئیس جمهور آمریکا برای حمله به عراق و آنچه که میلیون ها آمریکایی در شهرهای مختلف جهان در راهپیمایی خود بر روی هزاران پلاکاردهایی آن را " جنگ برای نفت" خواندند شد, تاریخ روابط آمریکا با کشورهای مختلف - به ویژه کشورهای عرب خاورمیانه را به دو مقطع قبل و بعد از ۱۱ سپتامبر تغییر داد

 پس از چهار پنج روز معطلی و تعلل خطوط هواپیمایی ما بار دیگر از فرودگاه وین عازم نیویورک شدیم با این تفاوت که رفتار اتریشی ها با من و خانواده ام کاملا عوض شده بود.

 در سالن انتظار فرودگاه وین یک مامور امنیتی اتریش به همراه یک ایرانی که نقش مترجم را ایفا می کرد از من خواست تا چمدان های خود را بازکنم و محتویات آن ات نشان دهم.بعد نوبت بازجویی رسید:

- در وین با کسی ملاقات نکردید؟

( در حالی که تمام محتویات چمدان را بازرسی کرده بود) پرسید;

- کسی بسته ای به شما نداد

و چند سئوال دیگر که یادم نیست.

 وقتی که برای بار دوم از وین عازم نیویورک شدم انتظار برخورد نامناسب , بی ادبانه و بدتر از اتریشی ها را داشتم، ولی بر خلاف تصورم نه تنها مثل مسافران دیگر به ما خوشامد گفتند, حتی از من و خانواده ام هم انگشت نگاری نکردند.( انگشت نگاری فقط از من دو سال بعد در یکی از ادارات دولتی آمریکا انجام شد.)

  با این همه یکی از مسئولان اداره مهاجرت آمریکا در فرودگاه به من گفت : شما تا هر وقت که بخواهید می توانید در آمریکا بمانید ولی خانواده تان به دلیل دلیل صدورویزای C-۳ فقط تا ۲۹ روز می توانند در آمریکا بمانند. این برای من غیر ممکن و غیر عملی بود:

 همسرم که در یک اداره دولتی به طور قرار دادی  شاغل بود یکی دو ماه قبل از سفر خود را بازخرید کرده بود, منزلمان را تهران اجاره داده و بسیاری از اثاثیه منزل را به بهای نازلی فروخته بودیم و در صورت بازگشت به تهران همسرم بی کارو بی خانمان بود.

این از این ۲۹ روزچهارسال گذشت و کسی سراغی از ما نگرفت.

 آقای خادم المله- رئیس دفتر ایرنا در زمان مدیرعاملی آقای وردی نژاد و مدیرعامل ایرنا در زمان ریاست جمهوری احمدی نژاد -- که من به عنوان جایگزین او به نیویورک رفته بودم، درفرودگاه به استقبالم آمد , ما را به منزلشان برد و هنوز همسرشان چای را تعارف نکرده بودند که از من خواست گزارش های سی ان ان را یادداشت کنم.

  یعنی کار خبری من از همان دقیقه اول و پوشش - هرچند ناقص - اخبار و گزارش های شبکه تلویزیونی سی ان ان آغاز شد .

تا هفته ها بعد همچنان حادثه ۱۱ سپتامبر و انفجار ساختمان های دوقلو و پس از آن حمله نیروهای آمریکایی به عراق خبر اول شبکه های تلویزیونی آمریکا و. روزنامه های این کشور بود.

روز بعد به اتفاق خادم برای آشنایی با کارکنان دفتر نیویورک رفتم. آپارتمان خادم المله در حومه شهر نیویورک بود و برای رفتن به دفتر که در مرکز شهر قرار داشت از قطار استفاده می کردیم.

 وقتی در ایستگاه مرکزی قطار و متروی نیویورک "grand central" از قطار پیاده شدم و به خیابان آمدم تکان خوردم.بستگان قربانیان ۱۱ سپتامبر که امید بیهوده ای برای یافتن عزیزان خود را داشتند بر روی در و دیوارهای شهر,  عکس هایی از عزیزان خود را چسبانده بودند و با نوشتن شماره تلفن خود از مردم کمک می خواستند.متاسفانه همه این امیدها فقط یک رویا بود.

چهار پنج روز از حادثه ۱۱ سپتامبر گذشته بود و باران تند و بی رحم شهر نیویورک, عکس این قربانیان را مانند خود آنها محو کرده بود.

  پس از أشنایی از کارکنان دفتر - یک حسابدار , یک خبرنگار و دو مترجم کار خود را آغاز کردم و کارما عمدتا ترجمه اخبار نیویورک تایمز و به میزان کمتری روزنامه واشنگتن پست. و مجله های آمریکا بود.

 ایرنا در نیویورک دو دفتر داشت, یک دفتر در داخل شهر و دفتر دیگری در مقر سازمان ملل در نیویورک که برای دفتر اخیر اجاره ای نمی پرداختیم.

یکی دو ماه بعد که موعد اجاره دفتر نیویورک به پایان رسید.مالک این دفتر - که ایرنا حدود ۱۸ سال از آن استفاده می کرد- اجاره دفتر را تمدید نکرد و می بایستی دفتر دیگری در شهر نیویورک پیدا می کردیم که برای جست و جو برای یافتن دفتر جدید حدود یک ماه وقتمان را گرفت که این جست و جو زمان بر, خسته کننده و نگران کننده بود تا بالاخره دفتر جدیدی با پرداخت اجاره بهای گزافی در یکی از آسمانخراش های نزدیک مقر سازمان ملل متحد اجاره کردیم.

یک روز با همکار خبرنگارم در دفتر ایرنا در سازمان ملل مشغول کار بودم عکاسی که دوربینی در دست داشت وارد دفتر شد و پس از عکس گرفتن از ما از دفتر دوید و در راهروی دفترهای خبرگزاری ها و شبکه های تلویزیونی کشورهای مختلف ناپدید شد.

 متاسفانه همکارم از روز بعد به همکاری با ایرنا پایان داد و من کارآمدترین نیروی دفتر را از دست دادم.

 مشکل دیگری که با آن دست به گریبان بودم ثبت نام فرزندانم در یک مدرسه آمریکایی بود.آنها تا ماهها نام و نام خانوادگی جدیدی پیدا کرده بودند:

- اسامه بن لادن

 مشکل محدودیت تردد در شعاع ۲۵ مایلی ( حدود ۴۰ کیلومتر) سازمان ملل هم در سال های ماموریتم در آمریکا خود مانع بزرگی بود.

ایرنا در واشنگتن دفتری داشت که با چهار خبرنگار و مترجم سهم قابل توجهی در تولید خبر داشتند.این دفتر خبرهای خود را به ایرنا ارسال می کرد و ما این خبرها را به تهران مخابره می کردیم. علاوه بر دفتر واشنگتن یک رابط خبری در کانادا داشتیم که در دوسالی که من در نیویورک بودم خبرهای خود را به دفتر ایرنا در نیویورک ارسال می کرد و دفتر نیویورک این خبرها را به تهران مخابره می کرد.به عبارت دیگر دفتر ایرنا در نیویورک مسئولیت چهار دفتر را بر عهده داشت:

 دو دفتر در شهر نیویورک ( دفتر ایرنا در داخل سازمان ملل و دفتر دیگری در شهر نیویورک), دفتر واشنگتن و رابط خبری کانادا.

  یکی از خاطره های من که بعید می دانم مسئولان قبلی ایرنا آن را تجربه کرده باشند مشکلی بود که با وزارت خزانه داری آمریکا پیدا کردم.

داره کل مالی سازمان هرماه مبلغی را به حساب دفتر ایرنا در یکی از بانک های آمریکا واریز می کرد.

در یک ماه به فاصله دو روز به جای یک دریافتی دو دریافتی ( هرکدام ۷۶ هزار دلار) به حساب ایرنا واریز شد.چند روز بعد از وزارت خزانه داری آمریکا با یک نامه از من خواستند توضیحی بدهم.

 به نمایندگی دائم ایران در سازمان ملل رفتم و با معاون آقای ظریف ( نماینده وقت ایران در سازمان ملل مشکل را در میان گذاشتم و این درد بی به کمک وکیل معتمد نمایندگی ایران حل شد.

روزنامه نگاری هم شد شغل؟ احمدی نژاد در حال تشریح هاله نور!!/  عکس فرج صمدی از ایرنا

جنجالی ترین سخنرانی  احمدی نژاد در سازمان ملل

  احمدی نژاد رییس جمهور ایران در ماه سپتامبر ۲۰۰۵ ( شهریورماه ۱۳۸۵) جنجالی ترین سخنرانی خود را در اجلاس سران در مجمع عمومی سازمان ملل ایراد کرد.

 در اجلاس سالیانه سران که در هر سال در مجمع عمومی سازمان ملل در ماه سپتامبر برگزار می شود و پنج شش روز ادامه می یابد روسای جمهور, نخست وزیران و وزیران امور خارجه هریک ده دقیقه سخنرانی و نظرات خود را درباره مسایل بین المللی, منطقه ای, اوضاع اقتصادی , فقر و شکاف طبقاتی گسترده , محیط زیست و موضوعات دیگر در پشت تریبون سازمان ملل بیان می کنند.

رئیس جمهور آمریکا به دلیل مقر اصلی سازمان ملل سالانه نخستین فردی است که سخنرانی می کند.

 سپتامبر ۲۰۰۵ احمدی نژاد رئیس جمهور ( وقت ایران) برای سخنرانی در مجمع عمومی سازمان ملل به نیویورک آمد.

روز اول ویا دوم برگزاری اجلاس سران احمدی نژاد پشت تریبون مجمع عمومی سازمان ملل رفت و در جمع برخی از سران کشورها( معمولا کشورهای متحد آمریکا و اسراییل به هنگام سخنرانی رئیس جمهور ایران  سالن مجمع عمومی را ترک می کنند) و نیز حدود صد خبرنگار و فیلمبردار  رسانه های گروهی کشورهای مختلف جهان با اشاره به توحش رژیم صهیونیستی و کشتار صدها هزار فلسطینی بی گناه , غصب اراضی فلسطینیان و مظلوم نمایی اسراییل جمله معروف خود را گفت:

اسراییل باید از نقشه کره زمین محو شود.

همه خبرنگاران - به استثنای من و خبرنگار تلویزیون - به سرعت سالن مجمع را ترک کردند و به دفترهای خود در مقر سازمان ملل مراجعه کردند و خبر یک سطری خود را مخابره کردند.

این خبرتقریبا تمام سخنرانی های اجلاس سران را تحت الشعاع خود قرار داد و احمدی نژاد به اعتقاد من خبرسازترین سخنران اجلاس سران سازمان ملل بود.

 روز بعد احمدی نژاد برای سخنرانی در دانشگاه کلمبیا , از معروف ترین, قدیمی ترین و معتبرترین دانشگاه های آمریکا به این دانشگاه رفت.

 قبل از سخنرانی احمدی نژاد رئیس دانشگاه کلمبیا پشت تریبون رفت.انتظارم این بود که رئیس دانشگاه به احمدی نژاد خوش آمد بگوید و تریبون سخنرانی را به احمدی نژاد واگذار کند ولی به جای خیر مقدم و تعارفاتی از این قبیل تقریبا حدود ده دقیقه به فحش و ناسزا به احمدی نژاد و رژیم ( نظام) ایران پرداخت.

 وی که خود فردی کوتاه قامت و فربه بود احمدی نژاد را یک " کوتوله سنگدل" خواند و از کشتار و سرکوب جوانان ایران, همجنسگرایان. اعدام اقلیت های دینی, نقض حقوق بشر و.... سخنرانی کرد.

  پس این خیر مقدم عجیب و غریب احمدی نژاد پشت تریبون رفت .با خونسردی هرچه تمام گفت: در کشور من رسم است که به میهمانی که از راه می رسد خوشامد می گویند و برای اولین بار من این خیرمقدم را می بینم.

 وی ضمن رد ادعاهای رئیس دانشگاه کلمبیا از مواضع جمهوری اسلامی ایران دفاع کرد.

 به نظر من این سخنرانی حتی از سخنرانی نیکیتا خروشچف رهبر اتحاد جماهیر شوروی هم در اجلاس سران سازمان ملل جنجالی تر بود.

خروشچف در سال ۱۹۶۰ ( میلادی) به دنبال سخنرانی یکی از سران شرکت کننده در مجمع عمومی سازمان ملل. که زندگی در شوروی را به زندگی در اردوگاه های اجباری تشبیه کرده بودکفش خود را از پا در آورد و به نشانه اعتراض آن را برتریبون سازمان ملل کوبید.

 همین جا بد نیست از شهید رجایی رییس جمهور ایران یاد کنم.

  شهید رجایی که برای شرکت در اجلاس سالانه سران به نیویورک رفته بود در حاشیه این اجلاس در یک کنفرانس خبری کفش خود را بیرون آورد.پای خود را به خبرنگاران رسانه های بین المللی نشان داد و از چند سال شکنجه ساواک سخن گفت.

چند برش از زندگی در آمریکا

* من چند روز بعد از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ ( انفجار برج های دو قلو) وارد نیویورک شدم.


به دلیل این که چهره ام شبیه ۱۹ عرب  تروریست این فاجعه بود رفتار بسیاری از مردم به طور قابل ملاحظه ای تغییر کرده بود.


 برای مثال از پلیسی که آدرسی را می پرسیدم با لحن توهین آمیزی می گفت " اول عقب بایست" و بعد پاسخم را می داد.


 بسیاری از شهروندان عمدتا سیاهپوست این شهر پاسخ سلامم را نمی دادند.


 تازه کارم را شروع کرده بودم که مالک دفتر ایرنا ; دفتری که ۱۸ سال در اجاره ایرنا بود به ما اطلاع داد که اجاره را تمدید نمی کند و باید به فکر دفتری باشیم و اصرار ما که حتی تا مرز التماس پیش رفته بود بی نتیجه ماند.

انبوه خبرهای مربوط به ۱۱ سپتامبر از یک سو و تلاش برای یافتن دفتر جدیدی کارم را دو چندان کرده بود که سرانجام به کمک همکارانم دفتر جدیدی را در یک آسمانخراش آمریکا و با پرداخت اجاره بهای گزافی پیدا کردیم.


* در ماموریت چهار ساله ام فقط فرصت تماشای دو فیلم را داشتم.یکی ترمینال ( پایانه) و دیگری فارنهایت ۹/۱۱ به کارگردانی مایکل مور که فیلم اخیر را دوبار دیدم و همین.


 * تفریح, گذران اوقات فراغت و استراحت واژه هایی بی معنا بود.روز تعطیل ( شنبه و یا یکشنبه) نداشتم و کار طاقت فرسا و عذاب آور جای این واژه ها را گرفته بود.


در این مدت فقط توانستم دوبار به سینما بروم و جالب این که به دلیل کار توان فرسایی که تحمل آن را نداشتم دوبار در بیمارستان بستری شدم.در یک بیمارستان شش روز و در بیمارستان دیگر دو روز.


* در یکی از سال های ماموریتم در نیویورک, پله اسطوره فوتبال جهان با کوفی عنان دیدار و چند دقیقه ای هم با کوفی عنان در محوطه سازمان ملل فوتبال بازی کرد.


کوفی عنان همانند پله با کت و شلوار و کراوات در این مسابقه فوتبال دو نفره شرکت کرده بودند و عنان, یک دیپلمات پیشین اوگاندایی در این مسابقه نشان داد که در دوران جوانی فوتبالیست خوبی بوده.


 * می گویند بیت انسان دوستانه و بی مانند شاعر گرانقدرمان سعدی که " بنی آدم اعضای یکدیگرند. که در آفرینش ز یک گوهرند"، بر سر در سازمان ملل متحد نصب است اما من چنین چیزی را ندیدم .


 * همزمان با سالروز جنایت وحشیانه آمریکا در بمباران شهرهای هیروشیما و ناکازاکی بازماندگان این فاجعه سالانه با حضور در مقر سازمان ملل در نیویورک یاد قربانیان را گرامی می دارند.


  * مراسم عزاداری عاشورا در هر سال با حضور شیعیان مقیم نیویورک در خیابان پارک این شهر (Park Avenue) و با حفاظت پلیس آمریکا در اولین روز شنبه ماه محرم برگزار می شود.روزهای شنبه و یکشنبه روزهای تعطیل است و این روز به همین دلیل انتخاب شده.


عزاداران عاشورای حسینی - متشکل از عزاداران کشورهای پاکستان, ایران و افغانستان - در این خیابان در مسیری طولانی سینه زنی می کنند( زنجیر زنی در خیابان ممنوع است)


 * محدودیت تردد تا شعاع ۲۵ مایلی ( حدود ۴۰ کیلومتری) شامل دیپلمات هایی از کشورهای کره شمالی, ایران, عراق زمان صدام و کوبا می شد.من و خبرنگار تلویزیون هم همین محدودیت را داشتیم.


*چیزی که در نیویورک متوجهم را جلب کرد تعداد اندک جمعیت سرخپوست بود.این یا به دلیل هزینه گزاف شهر نیویورک, انتخاب شهرها و ایالت های دیگر برای زندگی و یا کاهش قابل ملاحظه جمعیت سرخپوستان باشد.


* نیویورک شهری است که اکثر جمعیت آن را هواداران حزب دموکرات تشکیل می دهد و مهمترین و معتبرترین روزنامه آمریکا یعنی نیویورک تایمز نیز همین گرایش را دارد , با این حال در مدت ماموریت من رودی جولیانی یک جمهوریخواه افراطی و متعصب ( وکیل ترامپ) شهردار این شهر بود.


 * بد نیست کمی درباره روزنامه نیویورک تایمز بگویم.صفحات این روزنامه در روزهای عادی حدود ۱۰۰ صفحه است که در روز یکشنبه  صفحات این روزنامه از ۲۰۰ نیز می گذرد.این روزنامه یکشنبه ها یک مجله و نیز یک ضمیمه نقد کتاب را دارد.


 * به دنبال حمله نیروهای آمریکایی به عراق , صدها هزار نفر از ساکنان شهر نیویورک با پلاکاردهایی که شعار" جنگ برای نفت" ( war for oil) بر روی آن نقش بسته بود در خیابان های این شهر راهپیمایی کردند و علیه جورج بوش شعار دادند که بدیهی است این تظاهرات هیچ نتیجه ای نداشت.


  * یکی دو هفته قبل از حمله نیروهای آمریکایی به عراق " کاولین پاول", یک ژنرال چهار ستاره پیشین و وزیر امورخارجه سیاهپوست آمریکا به شورای امنیت آمد و چند عکس ماهواره ای از تاسیسات هسته ای عراق ; عکس هایی که بعدا ثابت شد جعلی است به اعضای شورای امنیت نشان داد و حملات آمریکا به عراق را توجیه کرد.
 

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha