از اشک من تا بغض رامین!
بهزادی می گوید: روزنامه اعتماد به دلیل مصاحبه انتقادی جوانفکر توقیف شد.

تهران- ایرنا- بهروز بهزادی در گفت و گو با "پروژه تاریخ شفاهی رسانه های ایران ایرنا" به مواردی چون کار در روزنامه اطلاعات در قبل و بعد از انقلاب، همکاری با روزنامه اعتماد و دلیل توقیف این روزنامه می پردازد. او مدعی است بغضی که محمدعلی رامین معاون مطبوعاتی احمدی نژاد از خبرنگاران این روزنامه به دل گرفته بود باعث توقیف این روزنامه شد.

 بهروز بهزادی سال ۱۳۲۴در سمنان به دنیا آمد. او در سال های پایانی دهه ۴۰، وارد کار حرفه ای روزنامه نگاری شد و تا امروز مشغول این حرفه است. بهزادی در این مدت، فعالیت در روزنامه های اطلاعات، ایران، اعتماد و ... را در پرونده شغلی خود دارد. سال های بسیاری از این ۵ دهه را در سمت های ارشدی مانند سردبیری سپری کرده است."پروژه تاریخ شفاهی رسانه های ایران ایرنا" به سراغ او رفته است.

متن گفت و گو با ایشان در پی می آید:

انشایی که اشکم را در آورد!

وقتی من چهارم دبستان بودم معلم موضوعی را برای انشاء نوشتن به ما داد. انشا را که نوشتم و خواندم، معلم جای این که مرا تشویق کند شروع به دعوا با من کرد.

معلم گفت من گفتم خودت بنویس نه این که بدی بابات بنویسه!

من گفتم خودم نوشتم و گریه ام گرفت.

علاقه من به نوشتن، از سنین کودکی شکل گرفت و نتیجه زیاد خواندن بود. پدرم مدام روزنامه و مجله و کتاب می خرید. من هم به جای این که بروم با هم سن و سال های خودم بازی کنم می رفتم در یک اتاق و کتاب و مجله و کتاب می خواندم.

پدرم، آدم بسته ای نبود

پدر من نظامی بود و از این شهر به آن شهر منتقل می شد. خوشبختانه پدرم آدم بسته ای نبود که به من بگوید این را بخوان و آن را نخوان.

این طور بود که نوشتن برایم تبدیل به یک قابلیت شد. کما اینکه بزرگ تر که شدم و در دانشکده های حقوق و ادبیات تهران قبول شدم، ولی تصمیم گرفتم به رشته روزنامه نگاری که دانشگاه تهران برای اولین بار برقرار کرده بود بروم و رفتم. آن زمان مثل الان کنکور سراسری برای رفتن به دانشگاه وجود نداشت. دانشکده حقوق هم فقط ۳۳ نفر را می پذیرفت و جوان های هم سن و سال من برای ورود به آنجا سر و دست می شکستند. این اتفاقات حوالی سال ۱۳۴۵ افتاد.

روزنامه نگاری که دردانشگاه تهران ایجاد شد فقط ۳ دوره دانشجو پذیرفت. اما استادان قدری داشت. نظیر دکتر غلامحسین صدیقی و دکتر صورتگر و دکتر پیرزاده. این ها هم نویسنده بودند هم شاعر و افرادی دست به قلم بودند.

از اشک من تا بغض رامین!
خبرنگار ایرنا در مصاحبه با بهزادی 

اساتید دروس عمومی ما هم نخبه بودند

اگر بخواهیم با وضع الان آموزش روزنامه نگاری در دانشگاه های ایران را با آن موقع مقایسه کنیم باید بگویم این دو بسیار با هم متفاوتند. حتی دروس عمومی ما را هم اساتید مسلم این رشته ها درس می دادند. همان آقای دکترپیرزاده ای که گفتم مجله "تحقیقات روزنامه نگاری" را منتشر می کرد که درنوع خودش بسیار وزین بود. یا مثلا ۵ واحد درس فلسفه مان که جز دروس عمومی به شمار می آمد توسط آقای دکتر رضا داوری اردکانی به ما درس داده می شد. جامعه شناسی را آقای دکتر غلامحسین صدیقی وزیر معروف دولت دکتر مصدق درس می داد یا همان آقای دکتر صورتگر، از جمله نوادر ادبیات فارسی و سخن سنجی بود. یعنی دروس عمومی مان را هم سعی می کردند با استفاده از اساتید نامدار یادمان دهند تا از هر رشته ای، سررشته داشته باشیم.

خاطراتی از عباس مسعودی

مدیر روزنامه اطلاعات قبل از انقلاب عباس مسعودی از سناتورهای شاه بود. من از ایشان خاطره ای شیرین دارم. من در زمان تحصیل برای کارآموزی به روزنامه اطلاعات رفتم. این ماجرا مربوط به سال های ۴۸ و ۴۹ است. دانشگاه چند نفری از ما را برای کارآموزی به اطلاعات فرستاد. بسیاری از مطالبی که برای کارآموزی نوشتم در خود اطلاعات هم چاپ شد.

یک روز که دوره کارآموزی تمام شد سردبیر من را صدا کرد و گفت شما اینجا می مانید و ما استخدامتان می کنیم. یک هفته بعد از حسابداری زنگ زدند که چرا شما نمی آیی حقوقت را بگیری. یعنی مرا به این سرعت استخدام کردند. البته بعد فهمیدم بقیه را با یک رضایتنامه مرخص کرده به دانشکده بازگردانده اند.

مسعودی کارم را دیده و پسندیده بود. من همان موقع علاوه بر کار در اطلاعات شب ها می رفتم و در رادیو تلویزیون کار می کردم.

بعد از این که دانشگاهم تمام شد باید به سربازی می رفتم. آن زمان هم مثل الان نبود. فرزند هر کس که بودی باید خدمتت را می رفتی. آن زمان تلویزیون ملی، قانونی داشت که مطابق آن، سربازان بعد از پایان گرفتن دوران آموزشی که ۶ ماه بود، می توانستند بقیه خدمتشان را در این سازمان بگذرانند. تلویزیون قرار شد مرا به این طرح بفرستد. من پیش مسعودی رفتم تا از ایشان خداحافظی کنم.

مسعودی تا حرف مرا شنید گفت: ببین من در پیشانی تو روزی را می بینم که سردبیر این روزنامه شوی. در اینجا برای همیشه به رویت باز است. هر جا رفتی و دیدی ناراضی هستی بیا اینجا.

خدا او را بیامرزد وقتی اواخر عمر برای یک کار خبری  با او تماس گرفتم. گفت تو همان بهزادی خودمان هستی؟ و بعد همان جمله قبلی را که در باره من گفته بود تکرار کرد.

از اشک من تا بغض رامین!
عکس یادگاری روزنامه نگاران روزنامه اطلاعات در سال های قبل از انقلاب

تفاوت کیهان با اطلاعات

کیهان قبل از انقلاب به کلی با اطلاعات فرق داشت. کیهان سعی می کرد بیشتر در جوان ها نفوذ کند. کیهان رادیکال بود. کیهان بود که موسسه علوم ارتباطات  را که الان اسمش علوم ارتباطات دانشگاه علامه است تاسیس کرد. همین کار هم باعث تعطیلی رشته روزنامه نگاری دانشگاه تهران شد.

 این کار کیهان برای این بود که از دانشجویان شهریه می گرفت. در حالی که وقتی روزنامه نگاری را در دانشگاه تهران خواندم نه تنها یک قران پول به دانشکده ندادم بلکه مقداری پول هم از دانشکده به ما به عنوان وام شرافتی دادند و هیچ وقت هم پس نگرفتند. همین پول خیلی کمکمان کرد.

پس از اخذ مدرک کارشناسی به آمریکا رفتم "مس مدیا" خواندم.

از اشک من تا بغض رامین!
عباس مسعودی دوم از راست/ جشن ۴۴ سالگی روزنامه اطلاعات

مقایسه دانشگاه ایران و آمریکا

اگر بخواهیم ارزیابی از وضعیت تدریس در رشته های وابسته به روزنامه نگاری، بین ایران و آمریکا داشته باشیم باید بگویم در آمریکا بیشتر روی تحقیق نویسی فشار می آورند. اما در ایران بیشتر سر کلاس رفتن و درس دادن استاد مطرح است. آن جا سر هر ماه باید یک مقاله ارائه می کردیم آن هم راجع به موضوعات مختلف. آن جا روی قواعد و قوانین خیلی حساسند.

روزی استاد آمریکایی مان خواست که هر کدام یک صفحه روزنامه را درست کنیم و بیاوریم. من هم همین کار را کردم. وقتی کارم را ارائه دادم گفت کار آقای بهزادی خیلی خوب است. بعد هم گفت بیا و روش محاسبات خودت را برای دیگران هم بگو. من پاسخ دادم استاد ما اینجا با محاسبه کاری را نمی کنیم بلکه با چشممان کارمی کنیم. او هم کار عملی مرا جلوی همه ریز ریز کرد و ریخت کف کلاس. و گفت این کار را کردم تا دیگر هیچ وقت کار دیمی نکنی.

در کل در دانشکده های روزنامه نگاری آمریکا، از کسی کار دیمی قبول نمی کنند.

البته این هم ناشی از روحیه ما ایرانی هاست که عادت به اصولی کار کردن نداریم. در همه جایمان هم همین است. نمونه بارز آن هم رفتارمان در رانندگی مشهود است. شما در آمریکا کمتر کسی را می بینید که مقررات و قوانین را رعایت نکند. اگر در اتوبان های آمریکا، اتومبیلی روی خطوط لاین حرکت کنید پلیس شما را متوقف و برای آزمایش روانی روانه بیمارستان می کند.

روزنامه اطلاعات بعد از انقلاب

یک روز آقای دعایی به خانه ما زنگ زد قرار گذاشتیم رفتم صحبت کردم و شروع به کار کردم. مدتی در شورای تیتر بودم و در کنارش گزارش می نوشتم که بعد به سرویس اقتصادی هم رفتم در حالی که اصلا کار اقتصادی نکرده بودم.

تیراژ اطلاعات، آن موقع بد نبود. اطلاعات یک روزنامه محافظه کار است چه قبل از انقلاب و چه بعد آن. از این نظر با روزنامه رقیب خود یعنی کیهان خیلی فرق داشت.

مدیریت مسعودی و دعایی

مدیریت این دو با هم فرق داشت. مالک روزنامه اطلاعات خود مسعودی بود. بارها من دیدم می آید و چراغ های روزنامه را که روشن مانده بود خاموش می کرد. او از سن ۱۷ سالگی روزنامه نویسی را آغاز کرده بود. مسعودی اطلاعات را با یک قران یک قران روی هم گذاشتن تاسیس کرده بود. مسعودی به واسطه سال ها کار حرفه ای، روزنامه نگاری را بهتر از دعایی بلد بود و ظرایف این رشته را خیلی خوب می دانست. البته که آقای دعایی هم الان کار روزنامه نگاری را خوب بلد است.

من تا سال ۱۳۷۷در روزنامه اطلاعات بودم. آقای وردی نژاد مدیرعامل وقت ایرنا و مجید رضاییان با من صحبت کردند تا به روزنامه ایران بروم.

روزنامه ایران در زمان آقای هاشمی رفسنجانی به سرعت شکل گرفت. در این روزنامه، سه نسل از روزنامه نگاران حضور پیدا کردند و نسل قدیم و پیشکسوت، نسل همان زمان و نسلی جوانی که بعدا به ایران پیوستند. این دونسل کنار نسل قدیم کار یاد گرفتند. برای همین می توانم بگویم ایران روزنامه ای بود که از خود، تاریخ به جا گذاشت.

بسیاری از روزنامه نگاران کنونی، الان به کار در این روزنامه(در دوره هاشمی و خاتمی) می بالند.

 پس از مدتی تحریریه این روزنامه به من سپرده شد. من تمام تلاشم را برای ارتقای این روزنامه کردم. از ساعت ۱۰،۱۱ صبح به روزنامه ایران می رفتم و ساعت ۱۰،۱۱ شب به خانه برمی گشتم.

ولی این روزنامه یک عیب بزرگ دارد. وقتی دولت ها عوض می شدند، بسته به نوع دولت؛ چه اصلاح طلب، چه اصولگرا)؛ نیروهای تاثیرگذار و متبحر این روزنامه را کنار گذاشتند و افرادی غیر ماهر را بر تحریریه حاکم کردند که باعث  افت شدید کیفی این روزنامه شده و می شود.

من پس از کنار رفتن از تحریریه، "ایران دیلی" موسسه ایران را در دست گرفتم.

اعتماد حضرتی

 در ایران دیلی هم کار حرفه ای می کردم. تا این که یک روزی، آقای الیاس حضرتی" برای من پیام فرستاد که بیا با هم ملاقاتی داشته باشیم.

وقتی پیش ایشان رفتم گفت من مجوز روزنامه اعتماد را گرفته ام بیا کمکم کن. من هم با ایران دیلی خداحافظی کردم و خرداد ۱۳۸۱ اولین شماره روزنامه اعتماد با سردبیری من ومدیرمسوولی آقای حضرتی منتشر شد.

من حدود ۱۲ سال یک بار سردبیر این روزنامه بودم. برای مدتی کنار رفتم ولی چند سالی جانشین مدیر مسوول و رییس شورای سیاستگذاری روزنامه بودم تا اینکه دو باره روزنامه به من سپرده شد و حتی این بار مدیر مسوولی را هم به من واگذار کرد.

از اشک من تا بغض رامین!
الیاس حضرتی مدیر مسوول روزنامه اعتماد، یک روز به بهزادی زنگ زد و او را دعوت به همکاری کرد

بغض رامین

روزنامه اعتماد دوبار توقیف شد. یک بار در سال ۸۸ و یکبار بعد از آن.  دلیل توقیفش هم این بود که می خواستند آن را تعطیل کنند!

بعد انتخابات ۸۸، آقای رامین وقتی معاون مطبوعاتی شد یک روز بعدازظهر به روزنامه اعتماد آمد. خبرنگاران چند سوال تند از رامین پرسیدند  که رامین عصبانی شد و با قهر آنجا را ترک کرد. رامین از همان موقع کینه اعتماد را در دل گرفت تا اینکه یک شب که من بالای سر کار نبودم بچه ها یک طنز را چاپ کردند. اگر خودم آنجا بودم نمی گذاشتم این مطلب چاپ شود و سر همین مطلب ما حدود یک سال توقیف بودیم.

توقیف بعدی ما سال ۸۹ بود که البته این دفعه خیلی کوتاه بود.

ما یک مصاحبه با علی اکبر جوانفکر کردیم. جوانفکر هم در لابلای مصاحبه ، ناخواسته حقایقی را درباره مسائل داخلی کشور منتشر کرده بود. سر همین دوباره توقیف شدیم. به ما گفته بودند نباید هیچ چیز درباره حصر آقایان موسوی و کروبی کار کنید. جواد لاریجانی که مسوول کمیته حقوق بشر قوه قضاییه بود در نیویورک به سوالی که یک خبرنگار خارجی از او کرده بود پاسخ داد و ما آن را تیتر یک روزنامه فردا کردیم. مردم هم وقتی دیده بودند پس از مدتها برای اولین بار، مطلبی درباره حصر نوشته شده آن را خریدند. روزنامه اعتمادی که ۴ صفحه از ۱۶ صفحه اش را کم کرده بود ۱۲۰ هزار نسخه فروش می کرد. چیزی نکشید که اعتماد توقیف شد.

از اشک من تا بغض رامین!
محمدعلی رامین معاون مطبوعاتی دولت احمدی نژاد که در انکار هلوکاست ید طولایی داشت

وضعیت روزنامه نگاری در ایران پس از انقلاب : سال های ابتدایی پیروزی انقلاب

از انقلاب تا شروع جنگ، روزنامه نگاری ما روزنامه نگاری رو به جلو و پیش رونده ای بود. نشریات زیادی پا به میدان گذاشتند وحکومت هم زیاد به آن ها کاری نداشت یا به عبارتی هنوز قدرت این را نداشت تا بتواند نفوذ خود را روی مطبوعات حفظ کند و نمی توانست مطالب نشریات را سانسور کند. شما الان اگر به آرشیو کتابخانه ملی مراجعه کنید به وضوح می بینید که مطبوعات آن دوره، چقدر قوی بودند.

حکومت تصمیم گرفت جلوی انتشار یک سری از مسائل را در مطبوعات بگیرد. ابتدا وزارت ارشاد مسوول این کار شد و پس از مدتی این کار به قوه قضاییه کشیده شد. چیزی نکشید که خود روزنامه نگاران شروع به خودسانسوری کردند و خودسانسوری به صورت کاری رایج در مطبوعات درآمد. چرا که از تعطیلی و توقیف مطبوعه شان می ترسیدند.

این روند تا الان هم به وقت خود باقی مانده و حتی تشدید هم شده است. 

شاید یکی از دلایل قوت مطبوعات آن دوره، علاوه بر نبود سانسور، وجود روزنامه نگاران نسل قبل از انقلاب در تحریریه ها بود که با انتقال تجربیات خود به تحریریه، باعث رشد کیفی روزنامه نگاران شده بودند. حداقل این رویه در روزنامه هایی مثل کیهان، اطلاعات، آیندگان و انقلاب اسلامی صادق بود.

دهه جنگ

 وقتی مساله بنی صدر و مجاهدین خلق پیش آمد حکومت احساس نیاز کرد که به این مطبوعات رود و قدیمی های مطبوعات را از کار بازدارد. برای همین یا آنها را اخراج یا بازخرید کردند.باقی مانده آنها نیز وقتی وضعیت جدید را دیدند خودشان رها کردند و رفتند.

 در نتیجه انتقال تجربیات توسط قدیمی تر ها به روزنامه نگاران جوان تر ادامه نیافت و یک سری جوان بدون تجربه و بدون پیشینه کار خبری آمدند و کار را دست گرفتند.

جا دارد خاطره ای در این باره عرض کنم. سال۱۳۶۵ که به روزنامه اطلاعات برگشتم و در شورای تیتر شرکت کردم. وقتی صحبت از کارهای گرافیکی می کردم و تیترهمکاران را اصلاح می کردم به بعضی همکاران برخورد. یک روز مسوول فنی روزنامه آمد و گفت تا تو نبودی خیالمان راحت بود. هر کاری را در فنی می کردم تحریریه می پذیرفت. اما بچه های چاپخانه الان به دردسر افتاده اند و مدام باید جواب تحریریه را بدهند. از شما خواهش می کنم دیگر این کار را نکنید.  من در دوره فریدون وردی نژاد به روزنامه ایران رفتم. وقتی من از روزنامه ایران بیرون آمدم ایران جوان را در دست گرفتم که نشریه موفقی بود و البته تعطیلش کردند.

وقتی رفت، من دیگر فهمیدم که باید روزنامه را ترک کنم. همین طور هم شد و نفر بعدی سردبیرش را با خودش آورده بود. رفتم پیش خودش و گفتم دیگر نمی خواهم کار کنم. او هم مرا کنار گذاشت ولی سردبیری روزنامه انگلیسی زبان "ایران دیلی" را به من دادند. چون انگلیسی ام خوب بود.

عصرهاشمی رفسنجانی

ابتدا این را بگویم که دولت هاشمی به عنوان دولت بعد از خاتمه جنگ، داشت جامعه را از خواب بلند می کرد. من معتقدم ایشان تنها رییس جمهور تاریخ ایران است که توانست مملکت را نجات دهد. هاشمی هم قدرت داشت هم پشتوانه.

از همه مهم تر این که شخص هاشمی فهمیده ترین عنصر انقلاب اسلامی بود. هاشمی شخصی دنیا دیده بود. او قبل از انقلاب به آمریکا، ژاپن و اروپا رفته بود و آنها را گشته بود. او می دانست پیشرفت یعنی چه و عقبگرد چه معنی می دهد. برای همین جامعه را بلند کرد.

با این که عملکرد هاشمی در اقتصاد، خیلی مثبت بود ولی آهسته آهسته، سانسور و دخالت در مطبوعات تشدید شد.

از اشک من تا بغض رامین!
بهزادی، هاشمی رفسنجانی را فهمیده ترین عنصر انقلاب می داند

دولت اصلاحات

بعد از هاشمی، آقای خاتمی آمد. برای مدتی سانسور کم شد و مطبوعات جان گرفتند. وزارت ارشاد خاتمی کاری به مطبوعات نداشت و افرادی مثل آقایان احمدبورقانی و عیسی سحرخیز به مطبوعات برای ادامه راهشان کمک هم کردند ولی قوه قضاییه شروع به برخورد مستقیم با مطبوعات کرد . خود من در آن دوران بارها توسط قاضی سعید مرتضوی احضار شدم.

احمدی نژادیسم

احمدی نژاد در دولت اولش کارزیادی به رسانه ها و مطبوعات نداشت و تا حدودی آن ها را آزاد گذاشته بود. ولی بعد از سال ۸۸، خود وزارت ارشاد به ما زنگ می زد. مثلا چند روز قبل از انتخابات دهم ریاست جمهوری خود وزارت ارشاد به من زنگ زد و گفت شما حق نداری نتایج انتخابات ریاست جمهوری را که جمعه برگزار می شد، روز شنبه منتشر کنی، صبر کن خودمان آمار را به شما می دهیم. در حالی که قبلا این طور نبود. مثلا در انتخابات ۷۶، همان صبح شنبه روزنامه ها آمار رای ها را منتشر کردند.

از اشک من تا بغض رامین!
احمدی نژاد و روحانی در روزهای انتقال قدرت

دوره بنفش

روحانی دردوره ای رییس جمهور شد که همه چیز خراب شده بود. مطبوعاتی ها بی انگیزه شده بودند. مطبوعات هم به خاطر آمدن شبکه های مجازی و ماهواره ها، تا حد زیادی مخاطبین خود را از دست داده بودند.  به نظر من روحانی خیلی کارکرد. اما دوران مطبوعات کاغذی به سر رسیده بود. رسانه های داخلی هم کیفیت خود را از دست داده بودند. دلیل آن هم این است که درایران خبر و نظر، کالا نیست. یعنی مردم برای خواندن خبر یک سایت، پول نمی دهند. شما اگر همین الان بخواهی روزنامه نیویورک تایمز را بخوانی حتما برای خواندن آن باید پول بدهی. فقط صفحه اول این روزنامه رایگان است. در ایران خبر کالا نیست. همه چیز مجانی است. چون همه چیز دولتی است.

 خبرگزاری های کشور را ببینید از ایرنا گرفته تا ده، بیست و خبرگزاری یا سایت که نا گفته اسامی شان معلوم است، همه به بودجه دولت وصلند. در نتیجه مطالب خود را مجانی روی سایتشان می گذارند. مخاطب هم وقتی برای یک چیز ارزش قائل می شود که بابتش پول دهد. اگر رسانه ها خبرهای خود را به مخاطبانش می فروختند، هم خود مجبور بودند مطالب کیفی را کار کنند هم خواننده برایشان ارزش قائل بود. اگر من کاره ای بودم حتما کمک های دولت و حکومت  را به خبرگزاری های ذکر شده قطع می کردم و تنها ایرنا را می گذاشتم بماند، آن هم به صورتی که فقط خبرهای دولت و نظام را منتشر کند.

وضعیت فعلی

در شرایط فعلی، مطبوعات نه تنها خود آسیب دیدند بلکه این سانسور، به ضرر حکومت هم شد و حاکمیت از این بابت ضربه خورد. در واقع حکومت کاری کرد که مطبوعات و رسانه های داخلی دیگر مرجعیت خود را از دست داده اند. البته برخی می گویند مردم الان وقت زیادی از خود را پای تلویزیون صرف می کنند اما این را نمی گویند که مردم سریال و فوتبال تلویزیون را می بینند نه اخبار آن را.

از انتخاب این شغل اصلا پشیمان نیستم

اصلا از این که پا به عرصه روزنامه نگاری گذاشتم نادم نیستم. من در سال های بعد از انقلاب حدود ۳۰ سال سردبیر بوده ام. هر شماره روزنامه ای که شب ها می بستم واقعا لذت می بردم و کیف دنیا را می کردم. این سردبیری ها از نظر مالی برای من نفعی نداشته است ولی با عشق و علاقه ای که به کار روزنامه نگاری دارم باید بگویم لذت فراوانی از این شغل برده ام.

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha